مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور بعد ها نام مرا باران و باد نرم ميشويند بر رخسار سنگ گور من گمنام ميماند براه فارغ از افسانه هاي نام وننگ

![]()
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد. آه، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...

![]()

خوش به حال آسمون که هروقت دلش بگیره بی بهونه می باره
به کسی توجه نمیکنه و آروم می باره از کسی خجالت نمی کشه؛ می باره و می باره... اونقدر که آبی آبی شه کاش می شد که مثل آسمون بود کاش می شد مثل آسمون اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی بعدش هم انگار نه اینکه بارشی بوده نه اینکه غمی بوده... همه چیز فراموشت بشه کاش می شد...
سیامک
سمیه
![]()
امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برای تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن ولی نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق. براي تو... براي تو.... و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم.
![]()
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم.
![]()
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
![]()
چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن به پای تو مردن و به عشق تو سوختن... و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن، برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن... ایکاش میدانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست، بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست. ایکاش میدانستی مرز خواستن کجاست، و ایکاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد... دوست دارم تا آخرین باقی مانده جانم تو را عاشق کنم. زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده زندگی من در همین از تو نوشتن ها وسعت یافته، نفس کشیدن من تنها با یادآوری زنده بودن تو امکان پذیر است. همینکه گاه نگاه چشمان پر از عشق یا سردی تو را میبینم برایم کافیست و قانع کننده است که زندگی زیباست. اگر روزی از دیار من سفر کنی با چشمانی نابینا شده از گریستن از نبودنت جای قدمهایت را بر روی سنگفرش خیابان گل باران میکنم.