خدایا...خدایااااا...خدایاااااااااااااااااا خستم

چشم بی سو..دل پریشان..دست را بشکسته ای ای چرخ بازی را تمامش کن......
منم و قدم های یخ زده در جاده ی عشق..منم و اشک سرد در مسیر احساس...منم و خستگی
تا کی؟تا کی باید برم و برگردم؟تا کی باید دل بست و دل گرفت؟من خستم...خسته از بازی روزگار..خسته از نمایش دروغین آدمیان..خسته از دروغ ها..خسته از نرسیدن ها..خسته از حسرت خوردن ها..و چه تلخ است طعم تلخ حسرت!!!
لیلی من....ای تنها بهانه ی زندگیم.....
لیلی من ای رویا ی شبانه ی من.....
تو را می جویم....تویی که نا پیدایی....
کاش من هم بیایم آنکه دوستش دارم را....
کاش من هم بیابم لیلیم را.......
لیلی من...دوستت دارم.....
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 20:24 توسط سیامک و الهام جون
|