|
کم دوست داشته باش..اما همیشه دوست داشته باش.
این وزن آواز من است.. اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد. کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد.. من به کم هم قانعم.. و اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد من راضی ام.. دوستی پایدار از هر چیز بالاتر است. بگو تا زمانی که زنده ای. دوستم داری! و من.. تمام عشقم را به تو پیشکش میکنم. ************************************ |
||
|
سلام مسافر عطش ، آستینا تو بالا بزن
یه نامه داری عزیزم ، ماهیگیرو صدا بزن داشتم می رفتم به سفر، عکس قشنگت رو دیدم چون سفر آخرمه ، گفتم برات نامه بدم نامه رو میسپرم به شط ، به شط داغ مهربون اگه هنوز دوسم داری ، بگیرش از آب و بخون هزار هزار تا منظره ، هزار هزار تا خاطره مثل کسایی می مونم، که از سفر جا می مونن نوشته بودم عزیزم : با تو ، حکایتی دگر ... با تو ، *********************************
|
||
|
|
|
| ||||||||||||||||||||
|
|
...شکلات...
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات داد بهم من بچه بودم اونم بچه بود... سرم و بالا کردم اونم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره.. گفت تا مرگ.. خندیدم و گفتم: گفتم که تا نداره گفت باشه ته پس از مرگ گفتم: نه نه نه نه... تا نداره گفت: قبول. تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت.. تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟ خندیدم و گفتم تو براش تا هر جا که دلت میخواد یه تا بکش اصلا" یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا.. اما من اصلا" براش تا نمیذارم نگام کرد.. نگاش کردم.. باور نمیکرد میدونستم اون میخواست حتما" دوستیمون تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمیفهمید. گقت بیا واسه دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه تو بذار ..گفت شکلات.. هر بار که همو میبینیم یه شکلات مال تو یکی واسه من. باشه؟ گفتم باشه. هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من باز همدیگه رو نگاه میکردیم یعنی دوستیم..دوست دوست. من زودی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنم میگفت شکمو.. تو دوست شکموی منی.. بعدشم شکلاتشو میذاشت تو صندوقچش میگفتم:بخورش میگفت:تموم میشه..میخوام تموم نشه ..واسه همیشه بمونه.... صندوقش پر از شکلات شده بود..هیچکدومشو نمیخورد من همش میخوردم گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چیکار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم میگفت میخوام نگهشون دارم تا وقتی با هم دوستیم من شکلاتامو میذاشتم توی دهنم و میگفتم: نه نه نه.. تا نه.. دوستی که تا نداره. یک سال.. دو سال... پنج سال.... ده ساله که با هم دوستیم. من همه شکلاتامو خوردم اون همشو نگه داشته. اون اومده امشب تا خداحافظی کنه میخواد بره واسه همیشه میگه میرم و زود بر میگردم من که میدونم دیگه بر نمیگرده یادش رفت شکلات بهم بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم اینو بخور یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش گفتم اینم آخرین شکلات واسه صندوقچه کوچولوت. یادش رفته بود صندوقی داره واسه شکلاتاش هر دوتا رو خورد. خندیدم.. میدونستم دوستی من تا نداره میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومشو نخورده. ...حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه؟؟... ********************************************
خیلی دلم گرفته بود فقط اومدم بگم: << الهی دل هیچکس مثل دل من نباشه اینقدر تنها نباشه>> رد پاي پاييز و زمستان اينجاست در همين كوچه ي تنگ و كمي مانده از آن خشكي برگ به زمين باران زده اما دل من مي شنود كه زمين در شور است و زمان مي شكند سختي سنگ و گلي تازه جوان مي رويد و به شوق و هيجان مي گويد به من عابر از كوچه سلام رمان های سیاه مردمی با همه غم های دراز پرسختی پر درد باز هم می طلبند قصه های غم دار و رمان های سیاه و تمام کتب پر ضجّه چاپ چندم شده اند مگر آن لذت شادی رفته است؟ همه عادت کردیم گفتن مرثیه ها و نشستن در ختم گریه هایی ممتد یادمان رفته که شادی هم هست وگر این لحظه گذشت با دو صد دریا اشک او نخواهد برگشت فرصت مرثیه نیست
خیلی دلم گرفته بود فقط اومدم بگم: << الهی دل هیچکس مثل دل من نباشه اینقدر تنها نباشه>> رد پاي پاييز و زمستان اينجاست در همين كوچه ي تنگ و كمي مانده از آن خشكي برگ به زمين باران زده اما دل من مي شنود كه زمين در شور است و زمان مي شكند سختي سنگ و گلي تازه جوان مي رويد و به شوق و هيجان مي گويد به من عابر از كوچه سلام رمان های سیاه مردمی با همه غم های دراز پرسختی پر درد باز هم می طلبند قصه های غم دار و رمان های سیاه و تمام کتب پر ضجّه چاپ چندم شده اند مگر آن لذت شادی رفته است؟ همه عادت کردیم گفتن مرثیه ها و نشستن در ختم گریه هایی ممتد یادمان رفته که شادی هم هست وگر این لحظه گذشت با دو صد دریا اشک او نخواهد برگشت فرصت مرثیه نیست
|
|||||||||||||||||||||
|
خیلی دلم گرفته بود فقط اومدم بگم: << الهی دل هیچکس مثل دل من نباشه اینقدر تنها نباشه>>
********************************** |
||
|
|
|
|
|
|
رد پاي پاييز و زمستان اينجاست در همين كوچه ي تنگ و كمي مانده از آن خشكي برگ به زمين باران زده اما دل من مي شنود كه زمين در شور است و زمان مي شكند سختي سنگ و گلي تازه جوان مي رويد و به شوق و هيجان مي گويد به من عابر از كوچه سلام رمان های سیاه مردمی با همه غم های دراز پرسختی پر درد باز هم می طلبند قصه های غم دار و رمان های سیاه و تمام کتب پر ضجّه چاپ چندم شده اند مگر آن لذت شادی رفته است؟ همه عادت کردیم گفتن مرثیه ها و نشستن در ختم گریه هایی ممتد یادمان رفته که شادی هم هست وگر این لحظه گذشت با دو صد دریا اشک او نخواهد برگشت فرصت مرثیه نیست |