آخ یادش بخیر یادش بخیر آخ یادش بخیر اون روزا که ما با هم اشیونه داشتیم تو شعرو کتاب تو جام شراب حرف عاشقونه داشتیم واسه عشقمون چقده بهونه داشتیم آخ یادش بخیر یادش بخیر چه روزایی با هم داشتیم چه خاطرات تلخ و شیرینی.... ای خدا نمیتونم فراموششون کنم...... خدایا بدادم برسسسسسسسسسسسسسس.... یادته چه شبایی که میرفتیم جمکران و تا صبح رازو نیاز با خدا و خودمون...... یادته تولدتونو....گفتی اولین بار بفکر تولدمون افتادیم.... تولد هر دوتون بود...... جاده چالوس... بچه ها....وای که با اینهمه خاطره چه کنم؟....... همه عکساتو هر روز میبینم چون بهترین خاطرات زندگیمه....و بهم امید زندگی میده.... وای یادته با بچه ها رفتیم طارم؟...... وای که چقدر خوش گذشت...... ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا........... یادته اونجا که ماشین تو راه نگه داشت و من ازت عکس انداختم؟.... همه اون عکسارو دارم........ نمیدونم این اشکا کی تموم میشن...... تا کی میخوان جاری بشن؟........ هر وقت دلم واست تنگ میشه تنهایی پامیشم میرم اون پارکی که میعادگاهمون بود واولین بار هم همونجا دیدمت.... وای ....یادته واسه عیداومدی کمکم خونه تکونی کردیم؟ امسال عید حتما دق خواهم کرد بدون تو وبا اون همه خاطرات البته اگه تا اون موقع باشم.... اما خیلی پوستم کلفته فکر کنم باشم.... وگرنه فکر میکردم روزی که ترکم کنی حتما خواهم مرد .... اما... میبینی که ..... ای خدا تو میدونی تو زندگی خیلی سختی کشیدم اما سختتر از همش رفتن او بود که داغونم کرد.......... خدایا چه کنم بازم بهم توان تحمل بده........ ای خدا کمکم کنننننننننننننننننننننننننن ای خدا... دوستت دارم خدایا چرا انقدر بیرحمه؟ چرا؟.......... همه امیدم او بود بعدش دلمو به وبلاگش که مال هردومون بود خوش کردم.... اما اونو هم با بیرحمی ازم گرفت و حذفش کرد خدایا دیدی وقتی دیدم همه امیدمو از بین برده چه حالی شدم و چه کشیدم حس میکردم دیگه اخر دنیاست تا صبح ازین بیرحمی اشک ریختم.... اما میبینی چه بنده های پوست کلفتی افریدی؟ هر بلایی سرشون میاد بهمون اندازه تحملشون بیشتر میشه گاهی فکر میکنم به مرز جنون رسیدم اما...... آخ .....ای خدا....... دنیا ادامه داره و زمین به چرخش خودش ادامه میده و اب هم از اب تکون نمیخوره و فقط این منم که دارم ذره ذره نابود میشم و روح و روانم ........... خدایا فقط از تو کمک میخوام....... هیچکسو جز تو ندارمممممممممممم......... تنهام نزار ای مهربون........ اه ای خدا بهم ارامش بده...... خدایا بهم ارامش بده.................. 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
سلام عزيزم
بهت قول ميدم با كمك هم همه چي درست ميشه
ميخوام سعي خودمو بكنم
اخه دارم نابودي و از دست رفتن روحمو ذره ذره ميبينم
اما ميخوام ديگه سعي كنم فراموش كه نه ولي زياد بهش فكر نكنم
جايگزين كه نه ولي تو رو دوست داشته باشم كه بيشتر از اون بتو فكر كنم
ميخوام اين قرارو باهمديگه بزاريم
با هم سعي كنيم
بهت قول ميدم اگه با هم باشيم حتما ميتونيم
ما موفق ميشيم كه اين روح مرده رو بازسازي كنيم
باكمك هم........
پس عزيزم بيا دست همو بگيريم وتو اين جاده موفقيت وبازسازي روحمون قدم بزاريم
هنوز نديدمت ونميدونم چي پيش مياد ولي خيلي اميدوارم........
پس بهم قول بده تو هم ديگه بخاطرش گريه نكني
بخدا اون لياقته دل پاكو مهربونتو نداشته كه اگه داشت نميرفت
شايدم مثل فرشته بيوفاي من چاره اي جز رفتن و فداكاري نداشته..
من ميزارم بحساب فداكاريش و هنوز دوسش دارم اما منم ميخوام فداكاري كنم و بخاطر بچه هام ديگه بهش فكر نكنم...
من ميتونم لااقل فداكاري رو ازش ياد بگيرم
چون ميدونم اونم از رفتن ونموندش داره زجر ميكشه
دركش ميكنم و سعي ميكنم ببخشمش و حلالش كنم.....
دعا کن بتونم .........
خوشبحالش اون مسابقه رو برنده شد چون از من قویتر بود
خیلی قویتر.........
منم واسش دعا میکنم خدا ببخشدش و هیچوقت تنهاش نزاره....
چون چند صباحی که خیلی زودگذشت منو تنها نزاشت.....اما افسوس نتونستیم اونی باشیم که میخواستیم
و مجبور به............
آه ه ه ه ه ه ......
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.............................
تنهام نزار اي مهربون كه ..........
که بوجودت نیاز دارم
یقین خدا تو رو واسم فرستاده.......
و یقین دارم که اون اینو از خدا خواسته که هر دو بتونیم و اون تنها این مسابقه رو برنده نشه
پس منم خودمو میسپارم بخدا ولی از خدا میخوام یه روزی شاید چند سال دیگه هر وقت خودش صلاح دونست ببینمش...............
خوشبخت و موفق........................
دوست خوبم دوست داشتم بهت بگم فرشته ولی نمیگم چون میترسم بیوفا بشی
باران چطوره؟
بگم باران؟
اره خوبه. باران جانم ازت خواهش میکنم تنهام نزار
تو هیچوقت ازین فداکاریها نکن
دوستت دارم و امیدوارم این دوستی نودو نه ساله باشه.........میبوسمت.......

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ،
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه
کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی
کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را
نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من
تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود...
تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید
جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی
کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ
چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به
هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می
میرند

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
دلتنگم ... خيلي دلتنگ ... از اين دلتنگي بيمار شده ام ....
دلتنگ ِ تو و ...
دلتنگ ِ صدات
دلتنگ ِ نجواهاي نيمه شبات
دلتنگ ِ دستات

دلتنگ ِ وقتاي برگشتنمون از .........
آه خدايا چه کنم .....
لحظات مثل ديوار شده اند ...
خدايا ...هر روز که چشمانم را ميگشايم ديواري از نااميدي مي بينم و در
خويش مي پيچم و بغضي گلويم را ميفشارد ...
.
چون درختي شده ام که تبر بر شاخسارش فرو مي آورند و نَفَس در ريشه
هايش سخت مي شود .
..
خدايا ؛ پَس ِ اين ديوار درجستجوي روزني هستم که خويش را از اين همه درد
رها کنم . خدايا دستت را بر شانه هاي خسته ام قرار بده که ديگر تاب ِ اين
بار سنگين را ندارم .
..
اي خداي بزرگ
تويي که به کوهها فرمان ايستادن داده اي و به رودها فرمان رفتن ؛ به
پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان و ماه و خورشيد فرمان درخشيدن داده
اي ...به من نيز بياموز ايستادن و رفتن را .... پرواز رهايي را ... درخشيدن
را
.....بگزار تا بر شاخسار شکسته ام شاخه هاي اميد جوانه بزند
.
اي خداي بزرگ ...اي خداي متعال ...و اي خداي منّان مي خواهم که همواره
روح ِ بزرگت در تار و پودِ جانم رسوخ کند ...
همانگونه که باران به طبيعت جان ميبخشد تا درختان سپيدار دست
برآسمانت رسانند تو نيز بر من باران رحمتت را بباران تا به ريسمانت چنگ زنم
و خويش را از قيد و بندهاي دنيايي آزاد کنم .
من ِ ناچيز درمانده ام ، تشنه ام ، اکنون تشنه ي محبّت توام ...مرا درياب ، تا
در تو بيش از گذشته غرق شوم . صدايم کن تا حجم اين همه فرياد از گلويم
برهد ...تا غُبار غمي که بر جانم نشسته است ازخاطرم پاک شود ...آنچنان
که ديگر جُز صداي مقدس تو و حس ِديدار تو نه چيزي بشنوم و نه چيزي
ببينم ....
خدايا ...بزرگا ... جليلا... ربّا ... اي مهربان ترين مهربانان ...نگاهم کن تا
فراموش کنم چشماني را که روزي چونان خورشيد بر من تابيد و مرا
سوزانيد ...
.
اجازه ام ده که چشمانم جز تورا ديگر نبيند ...مرا خالي کن از هرچه غير
توست ... از اين زمين پر از هياهو و ريا... که مردمانش جز رنجاندن يکديگر
کاري ندارند ؛ که جز آزار ِ روح و تن مددي نمي رسانند ...که جز گوش
سپردن به آواي شيطاني اشان ؛ آواز ي ديگر نمي شنوند
...
خدايا اين مردم آواز دل را نمي شناسند ، خلوص عشقي را که از وجود تو
سرچشمه ميگيرد ؛ را هم نميشناسند...
خدايا دلتنگ آرامشي عميق از جانب تو هستم همواره ميخوانمت ؛ خدايا دل
ِ ابريم را به خورشيد رهنمون کن ؛ چشم باراني ام را با بوسه ات پاک کن
...
بار الها اين تن ِ بي قرار را آرامشي ده و لحظه اي مرا به خويش وا مگذار ...
ارحم ... يا ارحم الراحمين .