من همان اندازه

 

دلواپس شادمانی توام

 

که تو

 

دلواپس شادمانی من

 

اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی

 

من هم آسوده خاطر نخواهم بود

 
 
     چه فرقی می کند

 

 

که در شهر بزگی زندگی کنی

 

                           یا در شهری کوچک؟

 

 

زندگی راستین در درون ماست.

 

 

 
 

 

اگه سبزم ...اگه جنگل...اگه ماهی ...اگه دریا

 

اگه اسمم همه جا هست ....روی لب ها...توکتابا

 

اگه رودم ...رود گنگم....مثل مریم اگه پاک

 

اگه نوری به صلیبم...اگه گنجی زیر خاک

 

واسه تو قد یه برگم....پیش تو راضی به مرگم

 

 

هنوز به آسمان چشم دوخته ام

 

به آن روزهای بارانی

 

کاش می دانستی

 

که تک تک خاطراتت را

 

در جای جای این آسمان

 

حک کرده ام

 

وچقدر زیباست

 

که بفهمی ابرها

 

برای نگهداری این خاطرات

 

سعی می کنند هیچ گاه نگریند.

 
 
 
 
 

نمی دانم چراگاهی

 

مثل امشب دلم هوای تو را می کند

 

کاش می دانستم تو هم دلت برایم تنگ می شود یانه؟

 

قاصدک ها دیگر برایم پیامی  نمی آورند

 

گویی دیگر از من ناامید شده اند

 

ولی من هنوز هم امیدوارم.

 

فرهاد وکوه کندن وانتظار

 

شیرین گونه خطاب می کنم

 

تاهرزمان به بعد دوستت دارم

فرهاد وکوه کندن وانتظار

 

شیرین گونه خطاب می کنم

 

تاهرزمان به بعد دوستت دارم

فرهاد وکوه کندن وانتظار

 

شیرین گونه خطاب می کنم

 

تاهرزمان به بعد دوستت دارم

سه

 

 

 

وهرکدام ازراهی به سوی صبحی می رویم

 

بی غروب

 

تا"به آفتاب " سلامی دوباره کنیم

 
 
 
 
 
 
ما دو تا همبازی ....

 

 عشق من بازی بود.....

 

 قصه ی مهر و وفا سوت لالایی بود .....

 

 دست چپ تاس شرور .....

 

 آن یکی تکیه بر قالی بود ......

 

 تاس را من ریختم .....

 

 نمره اش ناب و تماشایی بود ....

 

 تاس را تو ریختی ......

 

 نمره حاکی از بد اقبالی بود......

 

 ریختم ریختی ....

 

 نمره کم آوردی باختی ....

 

 همه ی قصه ی ما با ختن تو در صفحه ی بازی وفا داری بود ...........

        

 


به عنوان مقدمه


سيل اشكم را به توفان مي زنم
قطره جوشان و خروشان مي زنم

از كفم گر دل ربايد آستين
چنگ در دامان مژگان مي زنم

تا به كام غير ديدم لعل يار
چون گهر دندان به دندان مي زنم

زاده ي آب و هواي ماتمم
خيمه بر نيلوفرستان مي زنم


در ره اخلاص آن درّ
نجف
بوسه بر ريگ بيابان مي زنم