|
|
|
دنياى گذرا
با شتاب و گذرا چرخ زمان مى گذرد ياد ياران كهن از دلمان مى گذرد
هر چه كردند زمانه، همه در فكر من است چون كه پرده به درآيد، عيان مى گذرد
آنكه دل در گرو عشق خدايى سپرد مست و شيدا زاين، كُون و مكان مى گذرد
عشق دنيا همه را خانه ى بر باد دهد خوش به حال دگرى، كز دل و جان مى گذرد
آنكه بر خالق دنيا سرِ سجده ننهاد همه دم در سر او وهم و گمان مى گذرد
چون كه فردا برسد دولت صبح ابدى همه دم بر دل ما آه و فغان مى گذرد
اى دريغ از همه عمرى كه هدر داد رسول چه بخواهى، چه نخواهى، جهان مى گذرد |
|
روزى باغ پر بود از درختان سيب و دهقان پير مشغول آبيارى درختها. در این لحظه صدايى گوش خراش به گوش دهقان پیر رسيد:
پيرمرد كه از اين كار كلاغ شگفت زده وعصبانى بود، سنگى به طرفش پرتاب كرد و کلاغ را فرارى داد... اما هنوز غر می زد.
كه چشمش به صحنه جالبى افتاد! تعدادى موش كه دور سيبها حلقه زده و با حرص و ولع مشغول خوردن تكه سيبها بودند... |
|
|
|
انفاق
پيرزنى در خانه اى بزرگ به همراه پرستارش زندگى مى كرد. پيرزن از دار دنيا فقط دو پسر داشت كه آنها هم خارج از كشور بودند. او چندين بار تصميم گرفت كه براى رفع تنهايى به خانه سالمندان برود؛ ولى خانه لبريز از خاطرات جوانى اش بود و دلش رضا نمى داد كه آنجا را ترك كند. روزى پرستارش را صدا زد و او را از تصميم جديدى كه داشت، مطلع ساخت. پيرزن از اين تصميم در پوست خود نمى گنجيد. ماه ها گذشت و بالاخره پس از رفت و آمد هاى فراوان كار بازسازى خانه به اتمام رسيد. متاسفانه عمر پيرزن كفاف نداد كه ورود ميهمانانش را به دست خودش جشن بگيرد و با تك تك آنها آشنا شود؛ ولى تا ساليان سال خانه اش مملو از پيرمرد و پيرزن هايى بود كه هر شب جمعه؛ براى شادى روحش دعا مى خواندند... |
|
|
|
صدقه نيمه هاى شب بود كه صداى كلوم در شنيده مى شد! مرد جوان از جا برخاست و درب را باز كرد، مردى ژنده پوش در مقابلش ايستاده بود! - من مسافرى درمانده ام! سپس جوان سكه اى را به او داد! مسافر كه تعجب كرده بود، گفت: - من چيزى ندارم كه از تو تشكر كنم؛ سپس مشتى گندم به او داد و به سرعت دور شد! - آخر يك مشت گندم به چه كار من مى آيد!؟ مرد گندمها را گرفت و آنها را به بیرون ریخت! مرد جوان در را باز کرد: ******************************************************
پ . ن: من در اين داستان با توجه به ديد خودم، چند پيام رو عنوان كردم:
1- كسى كه در راه خدا صدقه بدهد، خداوند هفتاد برابر او را به او پس مى دهد.
2- هرگاه هديه اى را هر چند ناچيز از كسى گرفتيد، قدر آن را بدانيد؛ شايد كه آن هديه تمام وسع هديه دهنده باشد.
3- هر چند كه جوان قدر آن يك مشت گندم را ندانست، ولى با دادن همان يك سكه به مرد مسافر؛ ناخواسته به ده ها فقير ديگر نيز كمك كرد.
4- مرد ژنده پوش در واقع فرستاده اى بود از جانب خدا براى آزمايش مرد جوان كه هر دانه گندم او به يك سكه طلا تبديل شد و نشان از اين دارد كه ما هميشه و در همه حال در آزمايش الهى هستيم. |
|
يك اتفاق خوب
|
|
عبادت خيالى خادم مسجد عادت داشت كه از نيم ساعت مانده تا اذان صبح، راديو را روشن كند تا صداى تلاوت قرآن از بلندگو هاى مسجد پخش شود. او از اين كه مردم را براى خواندن نماز صبح، نيم ساعت زودتر بيدار ميكند، بسيار خرسند بود و به خود ميباليد؛ تا اينكه شبى خواب عجيبى ديد: طفل شيرخوارى را در آغوش مادرى ديد كه با گريه هايش امان مادر را بريده بود! سپس نگاهى به آن طرف كرد و پيرزن بيمارى را ديد كه به زحمت خوابيده است. گويا او مفهوم خواب را ميدانست! او صبح روز بعد، فقط اذان را از بلندگو هاى مسجد پخش كرد، آن هم با صدايى كم. سپس روى به آسمان كرد و گفت: خدايا پناه ميبرم به تو، از عبادات خيالى. |
|
|
|
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است آرى افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه بخورد روزه خود را به گمانى كه شب است
زير لب وقت نوشتن همه كس نقطه نهد ای عجب نقطه خال تو به بالاى لب است
يارب اين نقطه لب را، كه به بالا بنهاد؟ نقطه هرجا غلط افتاد، مكيدن* طلب است
منعم از عشق كند زاهد و آگه نبود شهرت عشق من از ملك عجم تا عرب است
گر صبوحى به وصال رخ جانان جان داد سودن چهره به خاك سر كويش ادب است
*خوش نویس اگه در جایی نقطه ای به غلط گذاشت، تا مرکب خشک نشده سریع آنرا میمكد. |
|
|
|
سراب
ميگذرم در تب و تاب وحشت آن روز حساب
پاى مرا توان بده تا برهم ازين عِقاب
گِرد جهان برفتمى تشنه به يك جرعه ى آب
نيك خيال باطلى گشت به ديدگان سراب
روى به هر رهش زدم شور نهانه شد خراب
هيچ دگر نخواهمش جز طلب رنج و عذاب
قسمت ما چه خوش بود درد زمانه شد عطاب
بر دل ما ميگذرد فكر سؤال بى جواب
عمر هدر بدادمى در ره كار بى ثواب
مرا به خود وا مگذار درین جهان غرق خواب
چهره ى خود نميبرم پشت سياهى نقاب
عشق به كس نميدهم جز به وصال عشق ناب
مست نميشود رسول تا كه به او شود خطاب
مِى بزن از تاك بهشت پيكى ازين جام شراب
|


