روزى جوانكى نااميد كه بغض همه ى وجودش را فرا گرفته بود؛

روى به آسمان كرد و فرياد كشيد:

خداوندا چرا من هميشه بايد تنها باشم؟

چرا هر كس كه مرا دوست دارد، پس از مدتى مرا فراموش ميكند؟

در اين حال بغض جوانك پاره شد و اشك از چشمانش سرازير گشت.

آنگاه ندايى از آسمان بر جوانك آمد:

اى جوان؛ من نيز ساليان سال است كه تنهايم

و همه چون تو، به وقت تنهايى، نام مرا صدا ميزنند!

جوانك پرسيد آخر چرا اين گونه است؟

ولى ديگر صدايى به گوش نرسيد؛

در اين حال آسمان رعد و برقى زد؛

و نم نم باران بود كه قطره قطره بر صورت جوانك فرود مى آمد؛

و اشكهايش را پاك ميكرد...

 

 

(( آخر دنيا ))


ميزنم دلو به دريا


ميگمش آخه خدايا


دلمون گرفت ازين جا


كى مياد آخر دنيا؟

 

*******

 

دل ماهياى دريا


از زمين تا به ثريا


همشون ميگن خدايا


كى مياد آخر دنيا؟

 

*******

 

غرق شديم تو خواب و رؤيا


همه بازيچه ى دنيا


خدا جون اجازه ميدى؟


كه بريم كنار ابرا؟

 

*******

 

همه نااميد و خسته


مثه مرغ پر شكسته


مثه ماهيه تو ساحل


با يه دست و پاى بسته

 

*******

 

بى خيال ازين زمونه


مگه چى دل خوشيمونه؟


يه دل پر از بهونه


كه ميشه خاكه تو گلدوناى خونه

 

*******

 

خدايا مگه نگفتى؟


همه جسم پاره پاره


حتى انگشت اشاره


ميان پيش تو دوباره

 

*******

 

همه هست ما ز هستت


همه عمر ما ز دستت


كى ميشه يه روز رسولو


خلاصش كنى ازين دنياى پستت

 

 
 
 
 
 
دیگه حرفی برای گفتن ندارم...

 

 

((دنياى فانى))

 

ز دلداران نديدم هيچ مهرى

درين عالم نكردم هيچ سيرى

 

جفا ديدم درين دنيا ز هر كس

چه از بهر رفيقان و چه غيرى

 

نخواهم شادى يك روزه اش را

به ساز و تنبك و آواز و ديرى

 

رسول از اين جهان دل را رها كن

كه اين دنيا ندارد هيچ خيرى