قلب من درشهر چشمان شما جا مانده است

قدر یک شب هم ئشده از آن پرستاری کنید

 نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:19 توسط تنها

   نظر شما

        کاش دوباره می شد

 

 

رفتی ولی میدیدی که من دارم میسوزم

 

گرچه سوزوندی دلو دوست دارم هنوزم

با اینکه سوختم هنوز عشقتو باور دارم

ولی به جای دستات یک دل پرپر دارم

نگفتی که تو قلبت حالا جای من کیه

آخه چرا تو رفتی بگو دلیلش چیه ؟

عکس چشات روبه روم صدات هنوز تو گوشه

همدم دلتنگیام صدای مشکی پوشه

همون که گفت : عاشقم یه عاشق بی قرار

یه زخم کهنه رو دلم مونده از عشق یادگار

عشق تو هم یه زخمه که دلمو سوزونده

یه زخم کهنه از تو که یادگاری مونده

زندگی بی تو واسم بدون آب و رنگه

حالا منم میدونم مشکی فقط قشنگه

 

*************سمیه  ***************سیامک****

 

   2نظر

        از یاد رفتنی نیست.....

*************سمیه  ***************سیامک****

 

   يک نظر

        سبوی شکسته

 

نباشم گر در این محفل، چه غم دیوانه ای کمتر

خوش آن روزی ز خاطرها روم، افسانه ای کمتر

بگو برق بلاخیزی بسوزد خرمن عمرم

بگرد شمع هستی، بی خبر پروانه ای کمتر

تو ای تیر قضا، صیدی ز من بهتر کجا جویی

به کنج این قفس مرغ نچیده دانه ای کمتر

چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگویی

نوایی کم، غمی کم، ناله ی مستانه ای کمتر

ز جمع خود برانیدم که همدردی نمی بینم

میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر

تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو

پرستویی نهان، در تیرکوب خانه ای کمتر

چه حاصل زین همه شور و نوای عاشقی ای دل

نداری تاب مستی جان من، پیمانه ای کمتر

چو مستی بخش گفتاری ندارم، دم فرو بستم

سبو بشکسته ای در گوشه ی میخانه ای کمتر.

 

*************سمیه  ***************سیامک****

   يک نظر

        اگر یار مرا دیدی .........

 

*************سمیه  ***************سیامک****

   نظر شما

        باور نمی کنی

 
باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته
باور نمی کنی که خنده هایم چه بغضهایی را در خود پنهان دارد
آری...
من...
با دقایقم...با زندگی لجبازی می کنم!
نازنینم!
غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد
سنگینی پلکهایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده
کورکورانه زیستن را خوب آموختم!
توان نوشتن ندارم واژه هایم گرد و غبار گرفته
من!
باور کن که باورت کردم...
باور کن که بی تو بی باور شده ام!
من!
زندگیم را تمام کردم
حالا نفس کشیدن منت سرم می گذارد!
حس می کنم...
هوای اینجا سرد و سنگین است
نازنینم!
دیگر نگو خداحافظ!
اگر می روی بدون وداع برو...
گله ای نیست!
ببین!
دستانم را ببین
چشمان ترم را ببین
ببین سکوتم چه حرفهایی را تحمل می کند!
به خاطر تو...
نامت را هر روز زمزمه می کنم
مبادا یادم رود که عاشقت هستم!
آری... عاشق
خیال نکن دیوانه شدم...
اگر این دیوانگیست من عاشق این دیوانگیم!
 

 

*************سمیه  ***************سیامک****

   يک نظر

        دعای نیمشب

 

بر بنای عدل کرد این چرخ را تکوین خدا

گر نگیرد داد من را از تو، حاشا زین خدا

تلخ کامی دیده ام، دیگر تو آزارم مکن

تا کند کام تو را در زندگی شیرین خدا

دوست می دارم من این اشک شب و آه سحر

عاشقان را در صبوری می کند تحسین خدا

در دل عشّاق اگر باشد امید وصل دوست

درد جانسوز جدایی را دهد تسکین خدا

عاشق آزاری مکن، وای از دعای نیمشب

بارها گفته است در این لحظه ها آمّین خدا

سر نپیچم هرگز از شکرانۀ وارستگی

در بیابانها کند سنگم اگر بالین خدا

غنچۀ باغ امید هیچکس را مشکنید

بشکند با چیره دستی، دست این گلچین خدا.

 

 

*************سمیه  ***************سیامک****

 

   نظر شما

        طوفان

 

این چه شوریست، این چه شیداییست؟

                             این چه عشقی است، این چه رسواییست؟

این چه طوفان موج خیزی بود؟

                             رفتم از دست، این چه دریاییست؟

این چه دیوانگی است من کردم؟

                             این چه دلبستگی به دنیاییست؟

این چه موی است و روی و چشم و نگاه؟

                             این چه حسن است، این چه زیباییست؟

من که دانم به وصل او نرسم

                             این چه امروزی و چه فرداییست؟

سر به زانو نهاده می گریم

                             این چه دردی است، این چه تنهاییست؟

با نگه بی قرار هم شده ایم

                             این چه مجنونی و چه لیلاییست؟

تا قیامت به انتظارم من

                             این چه رسم و ره شکیباییست؟

 

*************سمیه  ***************سیامک****

 

   نظر شما

        خویشتن دار

 

غم فزون دارم، به سیلی چهره گلناری کنم

ترس دشمن شادی است و خویشتن داری کنم

هیچکس آگه ز دردم نیست، این خود نعمتی است

دم به دم شکرانه از این بی پرستاری کنم

در قبال دوستی ها، می کشم آزارها

زندگی اما حرامم باد اگر زاری کنم

تا بیاسایم ز رنج نامرادی های خویش

در پناه باده گاهی ترک هشیاری کنم

همچو بیدی در کنار صخره ها روییده ام

این همه خواری کشیدم، تا سبکباری کنم

تن بکاهم آنقدر از قیدها، تا همچو کاه

با نسیمی در فنای خویشتن یاری کنم

ای صدف در پهنۀ دریا دهانی باز کن

تا به جای گریۀ خونین گهرباری کنم

بر مزارم لاله ها روید ز داغ سینه سوز

ذوق من را بین، کجاها فکر گلکاری کنم!

 

*************سمیه  ***************سیامک****

   نظر شما

        نخستین نامه

گر آشنا شود مه دیر آشنای من
بیگانگی تهی کند ازخود برای من
هرگزنکرد پرسشی ازحال من بلطف
وزانتظار سوخت دل بینوای من

محبوب عزیز من :

همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده صبحگاهی زودگذر باشد ، می ترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند ازمیان ابرهای تیره وتار بگذرد وروان مرا روشن سازد . بدینجهت این روزها احساس می کنم نگاه تو در عین اینکه پرازخنده و شادی است غم عمیقی را همانند اسراراعماق دریاهای بیکران درخود حفظ میکند با اینکه درخشش چشمان زیبایت جان به بی جان می بخشد ولی از یک دوری مبهم احساس رنج واندوه میکنم.
تو خوب دانسته ای که دیگر جسم وجانم قدرت دوری توراندارد و تا من امید دیدار ترا شب وروز درمخیله نپرورانم هرگز نمی توانم دقایقی چند در آسایش باشم بگذار مردم هرآنچه می خواهند بگویند زیرا عشق من اگر بیش از عشق لیلی نباشد کمتر از او نیست.
عزیزم نمی خواهم هیچوقت چشمان زیبای ترا در زیر پرده ای از غم و اندوه مستور ببینم بخود رنجی بده و همیشه خوشحال وخندان باش اگرچه برای بدست آوردن شادمانی مجبور باشی مرافدا کنی .....بهترینم من به عشق آسمانی خود سوگند یاد می کنم که دربرابر سعادت آینده تو دست از وصال و جان هر دوبشویم .
آنوقت بجای تو ازآسمان الهه عشق بدیدارم خواهد آمدوهمانند تودر نظرم مجسم خواهد شد ومن مجذوب زیبایی و درخشندگی او میشوم وبهرکجا که برود باچشم گریان بدنبالش روان خواهم بود!!  ولی بازازمرگ ونیستی عشق زمینی خودمینالم زیرا روح من هنوزآرزومند وصال تواست پس بیا مراترک مکن بمن فرصت بده تا ترا تاواپسین لحظه حیات ببینم تا بتوانم آنچه دردل دارم برایت بیان کنم .. عزیزم مرا ازتماشای چشمان قشنگت محروم نکن
من درتاریکی به مسافرت پرداخته ام که پایانش رانمی شناسم و هیچ روشنایی دراین صحرای بی پایان ظلمت باربجز پرتودیدگان دلفریب تو وجود ندارد . بهترینم بیا زندگی مرا بعنوان هدیه ای بپذیروازنیستی نجاتم ده یا اشارتی کن تا ازهستی چشم بپوشم و بیصدا بجانب گور سرد و آرام که خودبادست خویشتن ساخته ام بروم و از خدا بخواهم هنگامیکه من نیستم رحمت خود را ازتو دریغ ندارد!

کسیکه غبارهای کالبد خاکیش هم ترا میپرستد