به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
مینویسم از عشق
مینویسم از تو
مینویسم از ماه
تو و عشق
تو و ماه
چه شود منظره دفتر من
وای باران
باران
دفترم محشر شد
شور عشق
نور ماه
عطر تو با باران...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
حالا دیگر حضورت را در غیابت نیز احساس میکنم
عشق واقعا حضور است
جایی که عشق هست
زمان و مکان محو می شوند
و جایی که عشق نیست
حتی آنچه که به لحاظ زمانی و مکانی نزدیک است
تو را به شدت دور نگه میدارد
غیبت عشق است که جدایی می آورد
و تنها نزدیکی دنیا عشق است
کسانی که به عشقی تمام عیار دست می یابند
همه چیز را در درون خود کشف میکنند
آنگاه همه عالم در درونشان خواهد بود ، نه در بیرونشان
و ماه و خورشید در آسمان درون آنها چرخ خواهند زد
در کمال عشق نفس ناپدید می شود...
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
عشق واقعا حضور است
جایی که عشق هست
زمان و مکان محو می شوند
و جایی که عشق نیست
حتی آنچه که به لحاظ زمانی و مکانی نزدیک است
تو را به شدت دور نگه میدارد
غیبت عشق است که جدایی می آورد
و تنها نزدیکی دنیا عشق است
کسانی که به عشقی تمام عیار دست می یابند
همه چیز را در درون خود کشف میکنند
آنگاه همه عالم در درونشان خواهد بود ، نه در بیرونشان
و ماه و خورشید در آسمان درون آنها چرخ خواهند زد
در کمال عشق نفس ناپدید می شود...
""""""""""""""""""""""""""""""""
دیرگاهیست در این تاریکی
قلب من فرسودست
شعله ای کو که در این ظلمت شب
دل افسون زده ام شاد کند
به امیدی واهی
به امیدی مبهم
به سکوتی غمناک
به شبی بی مهتاب
به فرارم از عشق
به قرارم در غم
دیرگاهیست در این تاریکی
من به قانون زمین محکومم
و ندانم که چرا این قانون
حرفی از پرپرشدن لاله وحشی نزده
من ندانم که چرا میخندم
که چرا میگریم
من که میدانم سر انجامم را
در شبی بی مهتاب
با دلی پر غصه
کوله باری سرشار
از تهی زیستنم را میبندم
مقصدم معلوم است
جاده ی تنهاییست
نه صدایی نه نوایی نه پناهی که بدان دل بندم
جز خدایی که در این نزدیکیست.....
زود هم خواهم رفت
طاقت ماندن نیست
هیچ کس هست که گوید بازآ
تو به این غربت تلخ؟؟؟
تکیه گاهم باشد سرپناهی محکم دستهایی پر مهر
چشم هایی پر راز..........
آری میدانم...
نیست که نیست...
من ندانم که چرا محکومم
من فقط میدانم که به قانون زمین محکومم
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
...عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
... روزگار غریبی است نازنین ...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
آنکه قصابان اند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
...روزگار غریبی است نازنین ...
و تبسم را لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
...روزگار غریبی است نازنین ...
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
·
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
اينک کنار خاطرات خودم من نشسته ام
بايد کتاب زندگي ام را ورق زنم....
قبل از حساب و کتابي که مي رسد
بايد خودم به حساب خودم رسم
با باوري که عبث به دنيا نيامدم....
در جنگ نور و سياهي به روزگار
من در کجاي جهان ايستاده ام؟
تفريق کائنات به هنگام رفتنم
از وضع کائنات به هنگام بودنم
اري جواب هر چه که شد
وزن بودنم
اما کنون نتيجه من در زمين خاک
مرغان بي گناه کم شده از ساحت زمين
اتمسفري که به شش ها کشيده ام
اب زلال که آلوده کرده ام
زخم نهاده به دل صـد هزار بار
عهد شکسته به تـــــعدادبي شمار
ديگر حساب توبه من از دست داده ام
اين است نقش من؟؟؟
در خاطرات خودم غوطه مي خورم
در جست و جو برگ سپيدي که روي آن
بنوشته دست کسي را گرفته ام
اما دريغ نيـــــــست
نوري به راه کسي؟؟
نه نبوده ام
لبخند بر لبان عزيزي نشانده ام؟؟
مي خوانم اين کتاب زندگي ام را دوباره من
شايد در آن ميانه بيابم دقايقي
تا در کنار رفيقي به رسم عشق
فرياد درد سکوتي شنيده ام
ايا ز چهره تبدار يک يتيم اشکي زدوده ام؟؟
دست غريب کسي را گرفته ام؟؟؟
بر سفره ام به مهر مانده به راهي نشانده ام؟؟
در ياد ياکريم
يک سفره را به ساحت ايوان تکانده ام؟؟
يک پرده بر گناه کسي من کشيده ام؟؟
يک نان شبانه به مسکيني خورانده ام ؟؟
فرق ميان بودن و نابودنم کجاست؟؟
يک مرغ بيشتر اتمسفري رها آبي زلال تر
مي کوم اين کتاب پر غلط عمر خويش را
تکليف روز حسابم چه مي شود؟؟
من مشق هاي عاشقي ام را نوشته ام؟
يک ذکر بي ريا ز قلبم گذشته است؟
اين شانه را براي بغض کسي قرض داده ام؟
از انچه را که خدا روزي ام نمود
يک لقمه خلق خدا را خورانده ام؟
نوشانده ام زلال محبت کسي؟دريغ
سطري ز عشق و عبادت که هيچ هيچ
آري خليفه خدا به زمين بوده ام ولي....
کالاي جنس خدا عرضه کرده ام؟
مهري محبتي سر سوزن عنايتي؟
عشقي عدالتي دل مردم رفاقتي؟
رد کرده ام امانت پاک خداي را؟
يک جرعه عشق در ره او؟
واي مـــــــــن که نيست
بنشسته بر کرامت اين خوان ايزدي
بشکسته صد هزار نمکدان خالقم
مي شويم اين نوشته ورق هاي عمر را
با اشک گرم خويش
اينک کتاب از نيمه گذشته است و من هنوز
در ارزوي برگ سپيدي به جست و جو
بر فصل هاي رفته خود مي کنم نظر
در بخش قرب الهي در اين کتاب
سطري نوشته نيست
در ان دو برگ خاکستري ز عمر
زان خرده کار خير هم که به قصد ريا شده ست
در ذيل ان نوشته خدايم به خط سرخ
پاداش ان به خلايق حواله شد
بران بايد و ناکرده هاي خويش
تصميم هاي به فردا سپرده ام
تاريخ ها همه ديروز و لحظه اند
تاريخ صفحه فردا نديده ام
آري در اين کتاب عمر فردا نيامده ست
شرمنده عمر ورق مي زنم چه سود...
اي واي از اين ضخامت بد کرده هاي خويش
من صفحه صفحه سياهي ورق زدم
در سطر سطر رفته خدا را نديده ام
من واژه واژه منيت رقم زدم
تکليف نانوشته چه بسيار مانده است
سر مشق هاي او که فراموش کرده ام
آن جا نوشته ببخشم ولي نشد
با حق و صبر جمله بسازم ولي نشد
با قهر و کينه چه بسيار جمله ها
اري قسم به جان زمان گريز پاي
خسران کتاب عمر مرا پر نموده است
روزي رسد که ندا مي دهد بخوان
آري بخوان کتاب خودت را حضور ما
وانگه خودت به خودت نمره اي بده
اي واي اگر به دست چپ اين جزوه را دهند
من شرم مي کنم که بخوانم کتاب خويش
با صفحه هاي پر از غفلت خدا
با دست و پاي و زبانم حضور او
بر مشق زندگي ام صفر مي دهم
اينک بهار شاد و دل انگيز عمر ماست
روزي خزان خسته هم از راه مي رسد
من قبل ان که برگه اين امتحان عمر
از دست من گرفته که تا نمره ام دهند
آري نوشته هاي غلط خويش را
با مهر آن مربي و پروردگار خويش
با صد هزار فرصت جبران اشتباه
در آن دمي که از اين عمر مانده است
تا رخصتي به جاست
با خواندن کتاب هدايت که پيش روست
در پاي درس اسوه رسولي که آمده ست
سر مشق بر گرفته ز پاکان روزگار
اصلاح مي کنم
وآنگه تمامي اوراق مانده را
طرحي ز جلوه آن نور مي کشم
در انتهاي ورق هاي اين کتاب در ابتداي راه
خرسند برگه خود را به او دهم
با نفس مطمئن بشتابم حضور او
راضي از او براي فرصت زيباي زندگي
راضي ز من ازآن چه نوشتم براي او
آري مرور کتابم تمام شد
پاييز از کنار پنجره دامن کشيد و رفت
من جوجه هاي خود را شمرده ام






((و این نهایت احساس یک کبوتر بود))
بارها برای دفاع از خویشتن به خشم روی آوردم







