تقدیم به $ $ الهام جون $ $

سیامک $$$$$ الهام خانم $$$$$$$$$$

عاشقانه

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

مینویسم از عشق

مینویسم از تو

مینویسم از ماه

تو و عشق

تو و ماه

چه شود منظره دفتر من

وای باران

باران

دفترم محشر شد

شور عشق

نور ماه



عطر تو با باران...

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

حالا دیگر حضورت را در غیابت نیز احساس میکنم

عشق واقعا حضور است

جایی که عشق هست

زمان و مکان محو می شوند

و جایی که عشق نیست

حتی آنچه که به لحاظ زمانی و مکانی نزدیک است

تو را به شدت دور نگه میدارد

غیبت عشق است که جدایی می آورد

و تنها نزدیکی دنیا عشق است

کسانی که به عشقی تمام عیار دست می یابند

همه چیز را در درون خود کشف میکنند

آنگاه همه عالم در درونشان خواهد بود ، نه در بیرونشان

و ماه و خورشید در آسمان درون آنها چرخ خواهند زد

در کمال عشق نفس ناپدید می شود...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

حالا دیگر حضورت را در غیابت نیز احساس میکنم

عشق واقعا حضور است

جایی که عشق هست

زمان و مکان محو می شوند

و جایی که عشق نیست

حتی آنچه که به لحاظ زمانی و مکانی نزدیک است

تو را به شدت دور نگه میدارد

غیبت عشق است که جدایی می آورد

و تنها نزدیکی دنیا عشق است

کسانی که به عشقی تمام عیار دست می یابند

همه چیز را در درون خود کشف میکنند

آنگاه همه عالم در درونشان خواهد بود ، نه در بیرونشان

و ماه و خورشید در آسمان درون آنها چرخ خواهند زد

در کمال عشق نفس ناپدید می شود...

 

""""""""""""""""""""""""""""""""



دیرگاهیست در این تاریکی

قلب من فرسودست

شعله ای کو که در این ظلمت شب

دل افسون زده ام شاد کند

به امیدی واهی

به امیدی مبهم

به سکوتی غمناک

به شبی بی مهتاب

به فرارم از عشق

به قرارم در غم

دیرگاهیست در این تاریکی

من به قانون زمین محکومم

و ندانم که چرا این قانون

حرفی از پرپرشدن لاله وحشی نزده

من ندانم که چرا میخندم

که چرا میگریم

من که میدانم سر انجامم را

در شبی بی مهتاب

با دلی پر غصه

کوله باری سرشار

از تهی زیستنم را میبندم

مقصدم معلوم است

جاده ی تنهاییست

نه صدایی نه نوایی نه پناهی که بدان دل بندم

جز خدایی که در این نزدیکیست.....

زود هم خواهم رفت

طاقت ماندن نیست

هیچ کس هست که گوید بازآ

تو به این غربت تلخ؟؟؟

تکیه گاهم باشد سرپناهی محکم دستهایی پر مهر

چشم هایی پر راز..........

آری میدانم...

نیست که نیست...

من ندانم که چرا محکومم

من فقط میدانم که به قانون زمین محکومم
 
 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
روزگار غریبی است نازنین ...
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
...عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن

... روزگار غریبی است نازنین ...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
آنکه قصابان اند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود

 
...روزگار غریبی است نازنین
...
و تبسم را لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
...روزگار غریبی است نازنین ...
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

·                    

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

اينک کنار خاطرات خودم من نشسته ام
بايد کتاب زندگي ام را ورق زنم....
قبل از حساب و کتابي که مي رسد
بايد خودم به حساب خودم رسم
با باوري که عبث به دنيا نيامدم....
در جنگ نور و سياهي به روزگار
من در کجاي جهان ايستاده ام؟

تفريق کائنات به هنگام رفتنم
از وضع کائنات به هنگام بودنم
اري جواب هر چه که شد
وزن بودنم
اما کنون نتيجه من در زمين خاک
مرغان بي گناه کم شده از ساحت زمين
اتمسفري که به شش ها کشيده ام
اب زلال که آلوده کرده ام
زخم نهاده به دل صـد هزار بار
عهد شکسته به تـــــعدادبي شمار
ديگر حساب توبه من از دست داده ام
اين است نقش من؟؟؟


در خاطرات خودم غوطه مي خورم
در جست و جو برگ سپيدي که روي آن
بنوشته دست کسي را گرفته ام
اما دريغ نيـــــــست
نوري به راه کسي؟؟
نه نبوده ام
لبخند بر لبان عزيزي نشانده ام؟؟
مي خوانم اين کتاب زندگي ام را دوباره من
شايد در آن ميانه بيابم دقايقي
تا در کنار رفيقي به رسم عشق
فرياد درد سکوتي شنيده ام
ايا ز چهره تبدار يک يتيم اشکي زدوده ام؟؟
دست غريب کسي را گرفته ام؟؟؟
بر سفره ام به مهر مانده به راهي نشانده ام؟؟
در ياد ياکريم
يک سفره را به ساحت ايوان تکانده ام؟؟
يک پرده بر گناه کسي من کشيده ام؟؟
يک نان شبانه به مسکيني خورانده ام ؟؟
فرق ميان بودن و نابودنم کجاست؟؟
يک مرغ بيشتر اتمسفري رها آبي زلال تر
مي کوم اين کتاب پر غلط عمر خويش را
تکليف روز حسابم چه مي شود؟؟
من مشق هاي عاشقي ام را نوشته ام؟
يک ذکر بي ريا ز قلبم گذشته است؟
اين شانه را براي بغض کسي قرض داده ام؟
از انچه را که خدا روزي ام نمود
يک لقمه خلق خدا را خورانده ام؟
نوشانده ام زلال محبت کسي؟دريغ
سطري ز عشق و عبادت که هيچ هيچ


آري خليفه خدا به زمين بوده ام ولي....
کالاي جنس خدا عرضه کرده ام؟
مهري محبتي سر سوزن عنايتي؟
عشقي عدالتي دل مردم رفاقتي؟
رد کرده ام امانت پاک خداي را؟
يک جرعه عشق در ره او؟
واي مـــــــــن که نيست
بنشسته بر کرامت اين خوان ايزدي
بشکسته صد هزار نمکدان خالقم
مي شويم اين نوشته ورق هاي عمر را
با اشک گرم خويش
اينک کتاب از نيمه گذشته است و من هنوز
در ارزوي برگ سپيدي به جست و جو
بر فصل هاي رفته خود مي کنم نظر


در بخش قرب الهي در اين کتاب
سطري نوشته نيست
در ان دو برگ خاکستري ز عمر
زان خرده کار خير هم که به قصد ريا شده ست
در ذيل ان نوشته خدايم به خط سرخ
پاداش ان به خلايق حواله شد
بران بايد و ناکرده هاي خويش
تصميم هاي به فردا سپرده ام
تاريخ ها همه ديروز و لحظه اند
تاريخ صفحه فردا نديده ام
آري در اين کتاب عمر فردا نيامده ست
شرمنده عمر ورق مي زنم چه سود...


اي واي از اين ضخامت بد کرده هاي خويش
من صفحه صفحه سياهي ورق زدم
در سطر سطر رفته خدا را نديده ام
من واژه واژه منيت رقم زدم
تکليف نانوشته چه بسيار مانده است
سر مشق هاي او که فراموش کرده ام
آن جا نوشته ببخشم ولي نشد
با حق و صبر جمله بسازم ولي نشد
با قهر و کينه چه بسيار جمله ها
اري قسم به جان زمان گريز پاي
خسران کتاب عمر مرا پر نموده است
روزي رسد که ندا مي دهد بخوان
آري بخوان کتاب خودت را حضور ما
وانگه خودت به خودت نمره اي بده
اي واي اگر به دست چپ اين جزوه را دهند
من شرم مي کنم که بخوانم کتاب خويش
با صفحه هاي پر از غفلت خدا
با دست و پاي و زبانم حضور او
بر مشق زندگي ام صفر مي دهم


اينک بهار شاد و دل انگيز عمر ماست
روزي خزان خسته هم از راه مي رسد
من قبل ان که برگه اين امتحان عمر
از دست من گرفته که تا نمره ام دهند
آري نوشته هاي غلط خويش را
با مهر آن مربي و پروردگار خويش
با صد هزار فرصت جبران اشتباه
در آن دمي که از اين عمر مانده است
تا رخصتي به جاست
با خواندن کتاب هدايت که پيش روست
در پاي درس اسوه رسولي که آمده ست
سر مشق بر گرفته ز پاکان روزگار
اصلاح مي کنم
وآنگه تمامي اوراق مانده را
طرحي ز جلوه آن نور مي کشم
در انتهاي ورق هاي اين کتاب در ابتداي راه
خرسند برگه خود را به او دهم
با نفس مطمئن بشتابم حضور او
راضي از او براي فرصت زيباي زندگي
راضي ز من ازآن چه نوشتم براي او
آري مرور کتابم تمام شد
پاييز از کنار پنجره دامن کشيد و رفت
من جوجه هاي خود را شمرده ام

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 16:56  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 
 
نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالایی و من این پایین

می دونی وقتی فکر می کنم همین الان میلیون ها نفر دارن باهت حرف می زنن

و تو حرف همه رو میشنوی چه احساس خنده داری بهم دست میده .

خدایا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گیرم ...

خدایا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...

چن تا زبون بلدی آخه ... چینی و ژاپونی خیلی سخته ... فرانسه هم همینطور ...

خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟

آخه تو خدای من که نیستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حیوونی ..

خدایا منو می بینی اصلن .. یا اصلن منو دیدی .. اسمم می دونی چیه و شماره شناسنامم ؟

خدایا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...

چرا تو همه جا هستی وقتی هیچ جا نیستی ..

خدایا ... چرا ازون اول که ندیدمت غیب بودی ؟

می خوام ببینمت ... حتی اگه به قیمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟

اصلن الان بیداری یا خوابی .. شایدم جلسه داری ...

خدایا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

خدایا ما آدمای بدبخت میون جنگ شیطون با تو چه کاره بیدیم ؟

اصلن چرا بهش میدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

خدایا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جیززززه ؟

نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من یه بازیچه بیشتر نیستم توی دستات ...

خب تو حق داری .. تو خدایی ...

خدایا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

سردمه ... کسی اینجا نیس .. همه مردن ...

خدایا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...

سرم درد می کنه .. گیجم ... منگم .. خوابم میاد ... خدایا قرص داری ؟

دهنم خشک شده ... مورمورم میشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتی خدایا ؟

چرا تنها دیدن من تو رو خوشحال می کنه ؟

خوابم میاد ... نمی دونم ... شاید امشبم حرفای منو با حرفای بقیه قاطی کردی ...

راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟

خدایا من می ترسم ...

خسته ام ...

خدایا شب به خیر

_________________
گفتی مابه درد هم نمیخوریم اماهرگزنفهمیدی واسه دردم نخواستمت


گویند خدا همیشه با ماست،ای غم نکند تو هم خدایی...
 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
پروردگارا



مرا بينشي عطا فرما تا تو را بشناسم



و دانش عطا فرما تا خود را بشناسم



مرا صحتي عطا فرما تا از كار لذت ببرم



و ثروتي عطا فرما تا محتاج نباشم



مرا نيرويي عطا فرما تا در نبرد زندگي فائق شوم



و همتي عطا فرما تا گناه نكنيم



مرا صبري عطا فرما تا سختي ها رو تحمل كنم



و طبعي عطا فرما كه با مردم بسازم



مرا بزرگواري عطا فرما كه با دشمنم مدارا كنم



و بينشي عطا فرما تا زيباييهاي جهان را ببينم



مرا عشقي عطا فرما تا تو و همه را دوست بدارم



و سعادتي عطا فرما تا خدمتگذار ديگران باشم



مرا ايماني عطا فرما تا اوامرت را اطاعت كنم



و اميدي عطا فرما تا از ترس و اضطراب بر كنار باشم



مرا عقلي عطا فرما تا از خود نگويم



و معنويتي عطا فرما تا زندگي معني داشته باشد



.................آه خدايا ................

_________________
گفتی مابه درد هم نمیخوریم اماهرگزنفهمیدی واسه دردم نخواستمت


گویند خدا همیشه با ماست،ای غم نکند تو هم خدایی...
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم :

الهی العفو ... که عفو و بخششت را می

طلبم اما باز هم جلوی نفسم را نمی گیرم ؟

چگونه شرمسارت نباشم در حالیکه هر چه جور و

جفا از من می بینی باز هم رشته ی مهر و

دوستی ات را نمی گسلی و رهایم نمی کنی؟

چگونه ادعای بندگی کنم در حالیکه خود می دانم

عبد تو نبودم و بنده ی نفس بودم؟

اما مهربان خالقم!

تنها چیزی که می توانم بگویم این است که با همه

ی شرمندگی هایم ادعا می کنم که بنده ی تو هستم


و تنها کلامی برایت بگویم که نکند عمر به سر آید و

این کلام را نگفته باشم

خدایا! ساده بگویم ... دوستت دارم

خدايا قلبم تشنه نور و عشق توست

هر روز به افكار و آرزوهايم بيا

به روياهايم، در خنده هايم و اشكهايم

از سر رحمتت در فراموشي هايم پديدار شو

به عبادتم،به كار،زندگي و مرگم بيا

خدايا .ياريم كن تا به اين مقام برسم كه

احساس كنم كه كسي از من غنيتر نيست

زيرا از عشق و شادي برخوردارم

ياريم كن تا به اين مقام برسم كه

فقط تو را داشته باشم و لطف و عشق تو مرا لبريز كند

به اين مقام برسم كه بگويم .

بيا فقر، بيا درد

وقتي كه خدا شهريار قلب من است

هيچ گزندي به من نميرسد

همه چيز ميگذرد

مانند رويا مي آيند و مي روند

من در شادي بي مرگي هستم و ترسي ندارم

زيرا كه او در من ساكن است

و سايه جاودانه او بر روح من حكمفرماست

و اینک دستم را بر آستانت بلند می کنم که

دستگیرم باشی

تو همانی که من می خواهم . پس مرا همان کن

که تو می خواهی
 
 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
پيش از اينها
پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره،پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقشِ روي دامن او، كهكشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و طوفان، نعره ي توفنده اش
دكمه ي پيراهن او ، آفتاب
برق تيغ و خنجر او ، ماهتاب
هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خـــــدا ، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان ، دور از زمين
بود ، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم ، از خود ، از خدا
از زمين ، از آسمان ، از ابرها
زود مي گفتند:اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم كورت مي كند
تا شدي نزديك ، دورت مي كند
كج گشودي دست ، سنگت مي كند
كج نهادي پاي ، لنگت مي كند
تا خطا كردي ، عذابت مي كند
در ميان آتش ، آبت مي كند...
با همين قصه ، دلم مشغول بود
خواب هايم ، خواب ديو و غول بود
خوب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سر كشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم بارانِ گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم ، بي صدا
در طنين خنده ي خشمِ خدا...
نيّت من ، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم ، همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرســــــه
تلخ ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلِّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرفِ فعل ماضي سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه ، در يك روستا
خانه اي ديدم ، خوب و آشنا
زود پرسيدم : پدر ، اينجا كجاست؟
گفت: اينجا خانه ي خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي ، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفت و گويي تازه كرد
گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اين جاست؟ اين جا ، در زمين؟
گفت : آري، خانه ي او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهرِ مهربانِ مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر ما با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهريِ او هم نشان دوستي است...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي ، از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آ ن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاك و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره ي دل را برايش باز كرد
مي توان درباره گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند
مي توان مثل علف ها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان درباره هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا:
«پيش از اين ها فكر مي كردم خدا...»

_________________
 

به سراغ من اگر می آیی
تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا!
مثل سهراب دگر...
جنس تنهایی من چینی نیست،
که ترک بردارد
مثل آهن شده در کهریزک
چینی نازک تنهایی من
تو فقط زود بیا!



من گمان می کردم رفتنت ممکن نیست ...
رفتنت ممکن شد. باورش ممکن نیست ....!
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:25  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

گوش بسپار به صدای من

نگاه کن به چشم های من

باور کن عشق مرا

تکرار کن دوستت دارم را

بگیر دستهای سرد مرا

پناه بده با آغوش گرمت مرا

فکر کن به رویاهای من

تو نیز در آن پیدایی

به فاصله ها بنگر

ناتوان شدند از جدایی یادت

تنهایی را دوست بدار

چون هر دویمان تنهاییم مثل هم

بیا برای عشقمان دعا کنیم

تا جاودانه حکم فرما باشد بین ما

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

فاطمه الزهراء امّ ابيها ---شعرى از حسان شاعر معاصر


منم كه عصمت اللّه و، به ساق عرش زيورم
حبيبه خدامنم ، حباب نور داورم
رضاى من رضاى او، ولاى من ولاى او
كه من ولية اللّه و، زهر بدى مطهرم
على است نفس احمد و حقيقت محمدى
منم كه بضعة النبى و، با على برابرم
به تخت اقتدارشان ، نشسته ام كنارشان
به تاج افتخارشان ، يگانه است گوهرم
بجز محمد و على ، كه نور ما بود يكى
ز انبياء و اولياء، خدا نموده برترم
نبى چو گفت بر ملا: اگر نبود مرتضى
ز اولين و آخرين ، هر كسى نبود همسرم
على ، شهاب ثاقب و منم فروغ زُهر وى
با اوج عصمت و حيا، به هر زمان منورم
نهال عشق ايزدى ، بهار حسن سرمدى
شكوفه محمدى ، عطاى رب و كوثرم
حسين با حسن مرا، دو گوشوار زينتند
على است طوق گردنم ، محمد است افسرم
محمد و على و من ، چو اصل و ام خلقتيم
منم كه باب خويش را، درين مقام مادرم
فدك چه جلوه اى كند، به پيشگاه دولتم
كه مالكيت جنان ، به كف بود چو حيدرم
عليه غاصب فدك ، از آن قيام كرده ام
كه راه پر جهاد حق ، نشان دهم به دخترم
(حسان ) بود مودت رسول و آل مصطفى
اميد برزخ من و، پناه روز محشرم


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤


واژه هايم به تو شبيه نيست

تا بگويمت،

دختري در من پائيز مي شود.

فاش ات نمي كنم

تا بزرگ شوي

 در حصار مبهم حرف هايم

آن قدر كه شعرهايم بتركد.

دوست دارم بدون پاسبان گريه كنم

در زير آب هاي كم حافظه

كه تاريخ ِ سرخي چشمانم را از ياد مي برند.

دوست دارم گريه كنم

معادل ِ افسوس هايي كه در رگ هايم رخنه كرده

سياه سياه ام

كابوس ها مرا خواب ديده اند

فردا بايد صدقه دهم

و چهار قل بخوانم

تا كلاغ ها غار غار نكنند

و چشمانم

به كودكان شهر سرايت نكند

واژه هايم به تو شبيه نيست

بايد تمام شوم

مثل گلايه هاي مادرم

وقتي كه لا به لاي شاخه هاي عشق گير مي كند

و التماس سنگ هاي سخت

او را به پائين مي كشاند.

بايد تمام شوم

تا گنجشك ها، از واژه هايم پرواز كنند

و آسمان، ديگر در قفس نماند.

 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 

فكر مي كنم

كسي، برهنه شليك مي شود

بر تن ِ دختراني كه خيابان را عبور كرده اند

در كوچه هايي كه ظهرهايش

در گودال هاي تاريك افتاده

و بر هر تابلويش

يك لاله روئيده

دستم به ستاره هايت نمي رسد

باز هم فكر مي كنم

كه كهكشان، تكه اي از توست

و برج هاي سيماني آدم ها

آسمانت را كوتاه نكرده

از بصيرت ِ گوشواره هايت آويزان مي شوم

و با تكان هاي كوچكش

دنيا را گيج مي شوم

نردبام ِ دستهايت واژگون مي شود

و من

در چشم هاي حيرت زده ي جغدها

اجدادم را مي نگرم

كه بر خرابه هاي خود

سالهاست كه مرده اند...

 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 

 

مردي

بر ردپاي تهوع ِخيابان

تمام مي شود.

بادبادك ِآسمان را

باد مي برد

و وسوسه هاي حقير يك ريسمان،

بر زمين مي افتد.

زني، در ته فنجان هاي تلخ

اتفاق مي افتد

و عشق را

دقايقي تا عقربه هاي گيج ِ ساعت ِمچي اش

پيش مي برد

كودكي

 اعتراف مي كند

كه حق باغچه را خورده

وقتي كه مي توانست

درخت انگور باشد

و خوشه هايش

بر زمين، بهتان نزند.

 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 

تو

ميان خميازه هايت

درختان سيب را  فاصله مي گذاري

و سلام هايت را

به گفتن يك خداحافظي

بيعانه مي دهي

و من

به جرم يك فقره پنجره

در نگاه خود زنداني ام

اينجا

سرزمينم را نقاب زده اند

تا زناني كه دست و پايشان را گم مي كنند

در پوشيه هاي سياه

دختران سفيد بزايند

و مرداني كه با اجازه كور مي شوند

با دستهاي تكه تكه

بلوغ لحظه هايشان را

به قرصي نان بفروشند

چند ايستگاه تا ما فاصله هست؟!

 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 

قنداق ها

اولين توقف مرا پوسيده اند.

در پستوي دنيا پرسه مي زنم

تب مي كنم

و پياله هاي ركود

 چهل درجه، مرا پاشويه مي كنند

ذوب كه مي شوم

دنيا  مي تركد

من

يك رمه از خود را

به طناب هاي نازك تار و پودم آويخته ام

تا هوا

همچنان در من زندگي كند

در خود قدم مي زنم

ديگر خوابم نمي برد

فصل من كه بگذرد

در قطعه ي اول پائيز دفن خواهم شد.

 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 

تمام مرا

به جرم شهودت اعدام مي كني

چشمانم را شخم مي زني

تا از دريچه هاي تاريك ام، دنيا را ببينم

اتاقم كوچك مي شود

و استخوانهايم

چند قرن، بدون علامت مي پوسد.

من بي عيارترين سكوت ناقوس ام

كه دنگ دنگ دنگ

روي خط هاي كوچك زمان

تكرار مي شود.

پيشاني ام

مستبدترين دختر زمين است

وقتي كه لب هايم را به سكوت مي دوزد

و كتاب هايم را

در زندان هاي چوبي ديوار

به رخ مي كشاند...

مادرم مرا در فصل بيستم كتابش زائيد

صفحه ي هفت هزار و چهار صد و هشتاد و دو

سطر پانزده

تا پاهايم

با كفش هاي نايك هم علاج نشود

من دورترين جاده ي تو ام

كه صبح هايش تاول زده

 و شب هايش

از چشم انداز سياه قورباغه

هنوز

 بركه اي تاريك است.

 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 

سه شنبه ها و چهارشنبه هاي من

سكوت هاي خاكستري تو

گيرم كه تو را دوست دارم، به تو چه!

چشم هايم را در جيب كاپشن ام پنهان مي كنم

تا عشق نيچه اي من لو نرود

و بي تفاوت

گاز مي زنم سيب سرخ را

مثل تو

كه هيچگاه نيمكره چپ ِ مغزت

خودش را به جنايت ِ سرخ ِ سيب، مشغول نكرد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8:58  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 
 

باز امشب به تمنای تو پر خواهم زد

ضجه از عشق تو چون مرغ سحر خواهم زد

امشب ار عشق توام غرق کند باکی نیست

سر به دریای تو تا صبح ظفر خواهم زد

تا زچشمان تو یک جرعه بگیرم امشب

در کویت چو گدا آمده در خواهم زد

گر مجالی بدهی از سر مهمان داری

حرفی از دوری و هجران و سفر خواهم زد

این میندیش که گر از در خود میرانی

رفته لب بر می چشمان دگر خواهم زد

من که زنجیر غم عشق به گردن دارم

بیستون را همچو فرهاد تبر خواهم زد

لحظه هائی که تو در خواب چو شیرین باشی

تیشه انداخته در خواب تو سر خواهم زد

عاشقان را غزل از قند بسی شیرین تر

با غزل تلخی ایام شکر خواهم زد

"گمشده " شعر سراید که تو حیران گردی

وقت پیدا شدنش ساز دگر خواهم زد.

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 خاطرات کودکی
 
 
یادته دی قدیما

برف و یخ بود وزمستون

وقتی که ما بچه بودیم

هردومون تو کوچه ویلون

کی میشد سرما تموم شه

آب بشن برفای کوچه

بهارو سال نو و عید

نون شیرینی و کلوچه

تو بهارو دوس میداشتی

اما من برف زمستون

من سفیدو سادگی رو

تو گل و باغچه و گلدون

سالها رفت و من و تو

قد کشیدیم چون سپیدار

هر کدوم راه خودش رفت

با همون ایده و افکار

حالا من میون دی ماه

کنار یه کوه سنگی

یاد بچگی می افتم

یاد اون همه یه رنگی

اینجا دیگه نه سفیده

نه دیگه برف زمستون

مونده ام تنها کنار

خاطرات درب و داغون.

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 

 طنز گردو "سوغات1"
 
 
گفت دوستی که اهل شیرازه

آن یکی که باغ ناری گازه

بهر ما نمی آوری سوغات

گردو پوست کاغذی تو از بونات

گفتمش گردو چه قابلی داره؟

جون بخواهی بگویمت آره

آمدم آب و تاب خود خوردم

رفتنی گردو با خودم بردم

گفت به به بیا که گردو بوناته

نازک و مغز سفیدو خوش ذاته

اولی را شکست جا خوردم

دومی را شکست تا خوردم

سومی هم سیاه و پژمرده

آبرو هر چی گردو بود برده

گفت آمو یعنی گردو بوناته

اینقده مغز سفیدو خوش ذاته!

گفتمش حتما" شده کم آب

سرمو امسالم زده بیصاب

چون عرق روی صورتم بنشست

چهارمی را دیگه خودش نشکست.

 

گردوی بوانات از جمله مرغوب ترین گردوی کشورمان است که به همراه کشمش آن شهرت جهانی دارد.

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 سایه
 
"گمشده"بودم تو مرا یافتی

مرا به دام دلت انداختی

آمدی ای سرو شقایق به دوش

کلبه ویران مرا ساختی

به یاد آن سایه گردوی پیر

به یاد آن کوچه سبزینه پوش

یاد همان قافیه گم شده

یاد همان سرو شقایق به دوش

پرسه زنان میان آن کوچه ها

شدم در آن سایه چنان پای سست

عقل هیم زد که همین جا بایست

مسافری آمده مهمان توست

بی خبر از عاقبت کار خویش

به زیر آن سایه گردو شدم

آمدی و همیشه مهمان شدی

به گوشه چشم تو جادو شدم

شعر من از آمدنت جان گرفت

سرو روان نو گل شیرازیم

قافیه شعر منی تا ابد

به کوچه عشق تو همبازیم.

 

کوچه باغ های بوانات مامن خاطرات کودکی و نوجوانی  ویکی از به یاد ماندنی ترین زیبائیهای  زادگاهم.

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
                                                                       زخم کهنه(غزل)

عمریست  که بیمار تب ذاتی  خویشم                            سرگرم  دل  مست   خراباتی  خویشم

غافل  شدم  از  منزلت  خشت خرابات                          در  حسرت  آن  یار  سماواتی خویشم

هیهات  که  زاهد  نشود  رند  خرابات                          آواره   این   مسلک   هیهاتی   خویشم

گفتی که گمراه شدی وصل محال است                         مانوس همین  وصل  خیالاتی  خویشم

آن شب که تو از سوز دعا رخ بنمودی                        من مات شدم در عجب از ماتی خویشم

آوای  غزلهای  من  از سوز  گرانیست                        عاجز  شده  از  شرح  مکافاتی خویشم

از  غربت   غم    آمده ام  باز   بسویت                        شرمنده  از  این  تحفه سوغاتی خویشم

گر "گمشده"را طبع روانی چو آب است                        پرورده   آن    طبع   بواناتی   خویشم 

 

بوانات:زادگاهم-بهشتی در شمال شرقی فارس.جائی که برای اولین بار با گریه خوش در آن شعری از زندگی ساختم 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 سال نو مبارک
 
مستم از بوی دل انگیز بهار

عشقم از خنده گلریز بهار

میم از شهد گل باغ جنون

گلم از دشت سحر خیز بهار

نفسم باد صبا وقت سحر

سحرم طلیعه تیز بهار

بطن قلبم پر زخون پرخروش

خونم از آن بطن و دهلیز بهار

دل شیدائی من باز شده

زخمی نرگس خونریز بهار

گریه ام از سفر سرخ گلش

اشکم از آن خم لبریز بهار

این بهاران چشمه سار عمر من

مردنم از مرگ کاریز بهار

"گمشده"میمیرد آن روزی که شد

موقع مرگ غم انگیز بهار.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 17:37  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

اگه اون که کنارته ، تو رو بیشتر از من می خواد

اگه با همون راحتی ، اگه باهات راه میاد

اگه روزگار بد ، تو رو ازم گرفته

اگه خاطرات خوبمون ، از خاطرم نرفته

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

از همون روزای اول میدونستم نمی مونی

میدونستم نمیتونی عشقو تو چشام بخونی

از همون روزای اول دل تو با دیگری بود

کاش همیشه پات بمونه اون که عشق بهتری بود

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 


 
 
کوچه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کنم فهمیدم کی هستی.............

کل عید منتظرت بودم.....اما................................خیال باطل بود

مهم نیست کی اینو می خونه مهم اینه که .............................................................

 

ی فهمی هنوزم بهت فکر می کنم اگه نرفته بودی از اینجا..................شاید الان وضع جور دیگه ای بود!!!!!!!!!!!

سر جریان وابستگی امسالم حتی بهم اجازه ندادی دلیل بیارم.....سر جریان اون نمی دونم کی بهت گفت اما ......................................شاید اگه مونده بودی هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد........................................................................................................

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

 

« دکتر علی شریعتی »

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 

نمي دانم چرا با من چنين كردي ، نمي دانم ؟

 

كه از عشق و از احساس غريبانه ، هراسانم

 

نمي دانم تو من بودي و يا مالك به من بودي ؟

 

كه در هر آينه خود را ، تو مي بينم ، تو مي دانم

 

تو با عاشق ترين دختر ، چه كردي،هيچ مي داني ؟

 

تظاهر بود احساست ؛ قسم بر تو ، پشيمانم

 

دليلش را تو مي داني و آني كه درون توست

 

قسم بر چشم خونينم ، پر از هذيان و عصيانم

 

من از دست منم رفته ، تويي من ، اي منم برگرد

 

پر از طغيان و طوفانم  ، تويي آرام طغيانم .

 

چنین آسان دل من را اگر از دست بگذاری

 

هزاران درد می پیچد چو پيچك بر رگ جانم

 

 

******

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

 
 

آغوشت را باز كن اي آسمان

با من است جهنمي ترين وداع

 به من بدهيد ملكوت را

كه سخت ، دلتنگ خدايم .

عبور پياپي سايه هاي درد 

- التهاب و

شك

شيطان ، در هجوم احتضار

امانم را مي بُرد

و  مصرانه مي خواهد

عشق را با تازيانه اي از جنس ترديد

بگيرد از من 

روز مرگ است

روز مرگ است و

  تازه ياد عاشقي كرده است

طفلكي دل من !!!

 

******

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

آنقدر آسوده تركت مي كنم

كه انگار

هيچ لباس عشقي به تنم اندازه نمي آمده است

آنقدر راحت ، سر به زير مي شوم

كه ديگر هيچ همتاي تويي ، نديده عاشقم نشود

آنقدر راحت ، دور مي شوم

كه پاي سپيدار ، زير علف هاي سبز ، بلرزد

بلرزد و ايستادن را

 از جوانه هاي رگهاي بريده شده ي  من بياموزد

حتي

راحت تر از اينها هم مي شود

آنقدر راحت

كه يك شب

به نام جنون

همراه مرگ

 پوستم را با كاه پر كنم  

 

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

آرزو دارم سایه ای باشی
بر سر لحظه های بی پناهم
همسفرم شوی در سکوت جاده ی تنهایی
تو ناز من هستی و من نیاز توام
سوز نهان در ساز توام
آرزو دارم زیر سقفی از مهربانی
برای هم باشیم
همچون آینه
صداقت را نثار همدیگر
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

جز تو کی می تونه عزیزه من باشه  

کی می تونه تو قلب من جا شه

مگه میشه مثله تو پیدا شه

همه چیزم آی عزیزم

جز من کی واسه دیدن تو حریصه 

اسمت رو رو قلبش مینویسه

گونه هاش از ندیدنت خیسه

همه چیزم آی عزیزم

تو نباشی بی قرارم بد میبینم بد میارم

بی تو من حس ندارم سر بزیرم

گوشه گیرم کاش بمیرم بی تو من

 همه چیزم آی عزیزم

واسه ما دو تا کی بهتر از ما  

از همین امروز تا آخر دنیا

همه چیزم آی عزیزم 

عزیزم...

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 


نوشتن ازت سخته ، نه اینکه تو سوال برانگیز باشی ؛ نه !

کلمات در برابرت سوال برنگیزند ، معنی و مفهومی ندارند و لالند

با هفت حرف تو هفت آسمون ذوق رونه دلم می شه

هفت دریا عشق به قلبم سرازیر می شه

هفت دنیا وفاداری به وجودم تزریق می شه

و چه زیبا تفسیر هفت حرف افسانه ایت ، تو شدی ...

با گذر تک تک ثانیه های امروز با دلی مالامال تعصبت خدا را شکر می کنم و چه غبطه می خورم به .......،

خوش به حال این روز که تو را در بر دارد

و خوش به حال قلب آبی ام که برای تو در تلاش است

همیشه خواستمت و می خواهمت

مستدام باشی عشق آبی ام

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

کاش
میدانستم
با کدامین حرف
با کدامین وازه
با کدامین شعر
میتوانستم
میزان عشقم رابه تو ابراز کنم
بی انکه
دلواپس ان باشم
که تورا از دست بدم
درگوشه کنار احساست...
در جایی هر چند دور
یا
نزدیک
جایی برای من هم هست؟
نگرانم میدانم
که عشق در ان لحظه ای که
تهی از
هرگونه تمنا وخواهشی شود
شکوفا میشود
اما براستی
یک ان یک لحظه
من وتو توانسته ایم
بی هیچ توقعی خالصانه
بهم عشق بورزیم؟
فکر نمیکنم
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

از عاشقی نترس !!!

 

نترس از اینکه عاشق شوی

با دل و جان

عشق خشنود کننده ترین

و زیباترین احساس دنیاست

نترس از دل آزرده شدن

یا اینکه طرف مقابل

به تو عشق نورزد

 

Don't be afraid to love!!

 

Don't be afraid

To love someone

Totally and completely

Love is the most fulfilling

And beautiful feeling in the world

Don't be afraid that you will get hurt

Or that the other person

Won't love you

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم
و يا از روي خودخواهي فقط خود را پسنديدم
گناهم را ببخش
اگر از دست من در خلوت خود گريه اي كردي
اگر بد بودم و هرگز به روي خود نياوردي
گناهم را ببخش
اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم
اگر تو با تحمل خسته از خودخواهي ام كردي
اگر من بي سبب گه گاه خشم بي امان بودم
گناهم را ببخش
اگر زجري كشيدي گاه گاهي از زبان من
اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من
نگاهت را اگر كشتم به حكم ننگ خودخواهي
اگر پشيماني كه هستي سالها هم آشيان من
گناهم را ببخش

 

می دونم تکراریه اما دلم گرفته

بود .......................همینو دوست دارم!!!!!!!!!!!!!!!!

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

شهرزاد جونم بخونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حسابت جدا مهربونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم قده همون اشکایی که می دونی تنگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

                   دوست دارم

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 


به قول یکی هر شروعی یه پایانی داره!!!!!!!!!!!!!!!پایان ما هم رسید پس خداحافظ تا بعد!!!!

یاسی دوباره برمی گرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه شیرین است وقتی افتاب دوستی

        در اسمان دهر تابنده ست.

چه شیرین است وقتی زندگی خالی زنیرنگ است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 


یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

شعار عشق بازان چيست، خوبان را دعا کردن
قفا خوردن، پي افشردن، جفا بردن، وفا کردن
کمال کامراني در محبت چيست مي‌داني
بتي را پادشاهي دادن و خود را گدا کردن
مبارک طلعتي تا مي‌رسد از دور مي‌گويم
که صبح عيد نوروز است مي‌بايد صفا کردن
وجودم در حقيقت زنده‌ي جاويد خواهد شد
که بايد روي جانان ديدن و جان را فدا کردن
محب صادق از جانان به جز جانان نمي‌خواهد
که حيف است از خدا چيزي تمنا جز خدا کردن
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

شعار عشق بازان چيست، خوبان را دعا کردن
قفا خوردن، پي افشردن، جفا بردن، وفا کردن
کمال کامراني در محبت چيست مي‌داني
بتي را پادشاهي دادن و خود را گدا کردن
مبارک طلعتي تا مي‌رسد از دور مي‌گويم
که صبح عيد نوروز است مي‌بايد صفا کردن
وجودم در حقيقت زنده‌ي جاويد خواهد شد
که بايد روي جانان ديدن و جان را فدا کردن
محب صادق از جانان به جز جانان نمي‌خواهد
که حيف است از خدا چيزي تمنا جز خدا کردن
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
لحظه دیدار نزدیك است.
باز من دیوانه ام،مستم.
باز میلرزد، دلم، دستم.
بازگویی در جهان دیگری هستم.
های!نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ!
های،نپریشی صفای زلفكم را،دست!
آبرویم رانریزی دل!
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیك است.
                                            "مهدی اخوان ثالث
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، امّا ، امّا
گِرد بام و درِ من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیادی نه زدّ یا ردیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که بود چشم و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک !
 در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گویند
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک ! هان ، ولی .... آخر .... ای وای !
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آری ... !
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر ، گرمی ، جائی ؟
در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم ، خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
"مهدی اخوان ثالث"

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 

بر تن خورشید می پیچد به ناز
 چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک، در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان ها روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله ی سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می کشد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده ی مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
 دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من .                                                     

"فریدون مشیری"

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

همیشه تو اوجه بی احساسی بازم یه حس هست

همیشه وقتی فکر می کنی کسی نیست بازم یکی پیداش میشه

همیشه وقتی فکر میکنی عشق مرده هنوزم زندس

و همیشه وقتی می دونی یاسی دیگه نیست به کمک اشک و ۲ تا دله

تنها و به خاطره اونا یه گله یاس و یه صنمی هم پیدا میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سال نو مبارک    

من برگشتم!!!!!!!!!!!!

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 
به نام خدا

شروع همه چیز قشنگه اما وقتی بد میشه که بفهمی همین شروعت اشتباه بوده............

فکر نکنم دیگه یاسی کاری توی صفحه وب داشته باشه......

یاسی که با یه قطره اشک با غریب اشنا وبا خیلیای دیگه شروع کرد اما حالا که تا به اینجا رسیده هیچ کس پیشش نمونده شاید درستش همین بوده..........

حالا کار به جایی رسیده که یاسی خداحافظی رو به همه چی ترجیح میده اینو بزارید پای دل شکستش.................

از همه دوستام معذرت می خوام که اذیتشون کردم................

متاسفم.............

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 
 

اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم
و يا از روي خودخواهي فقط خود را پسنديدم
گناهم را ببخش
اگر از دست من در خلوت خود گريه اي كردي
اگر بد بودم و هرگز به روي خود نياوردي
گناهم را ببخش
اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم
اگر تو با تحمل خسته از خودخواهي ام كردي
اگر من بي سبب گه گاه خشم بي امان بودم
گناهم را ببخش
اگر زجري كشيدي گاه گاهي از زبان من
اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من
نگاهت را اگر كشتم به حكم ننگ خودخواهي
اگر پشيماني كه هستي سالها هم آشيان من
گناهم را ببخش

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست

   صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 
 
به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند
گریه کنم بر کسانی که هیچگاه غمم را نمی خورند
لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند
محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 9:44  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

تا هستم و هست!

 

گويند   :  مرا  چو  زاد  iiمادر

پستان  به  دهن گرفتن iiآموخت

شبها    بر   گهواره   ي   iiمن

بيدار  نشست  و خفتن iiآموخت

لبخند    نهاد    بر   لب   iiمن

برغنچه  ي گل شكفتن iiآموخت

يك حرف و دو حرف بر iiزبانم

الفاظ   نهاد   و  گفتن  iiآموخت

دستم  بگرفت  و  پا  به پا iiبرد

تا  شيوه  ى  راه رفتن iiآموخت

پس  هستي من ز هستي iiاوست

تا هستم و هست دارمش دوست

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

مهربان مادر

آسودگي    از   محن   ندارد   مادر

آسايش   جان   و   تن  ندارد  مادر

دارد غم و اندوه جگر گوشهء خويش

ورنه   ،  غم  خويشتن  ندارد  مادر

 

       مادرم كه از گرما و سرما پروائي نداشت فقط مي خواست مرا از گرمي و سردي حفظ كند و از ميوه قلبش برايم خوراند و با تمام اعضاي بدنش مرا محافظت نمود و به خاطر من خواب را بر خود حرام گردانيد من نمي توانم از عهده ي شكرش بدر آيم .

 

      لحظه ي خدا حافظي حواسم بكلي دگر گون شده بود مادرم به آهستگي قطره ي اشكي را كه آماده ي غلطيدن به روي گونه هاي زيبايش بود با گوشه چادر گاچ فولادي رنگ سرش از ديدگان پاك كرد. و خطابه ي مادرم را كه از دوران طفوليت در گوش هايم آشنا و دلنشين بود در عالم رؤيا مي شنيدم كه زمزمه ميكرد و پروانه وار گِرد شمع وجود من مي گشت.

 

خطابه ى  مادر

اي طـفـل مـن اي  ستـارهء  امـيد

اي   ايزدت   آيت   زمان   كرده

من  قامت  سر فـراز  موزون را

در پيش تو اي  پسر كـمان  كـرده

تا هـيـچ  گـزنـد  نايـدت  بـر جان

مـن خـدمـت تـو به رايگـان كرده

   

       در حاليكه اشك از چشمانم سرازير مي شد دستان مبارك پدر و مادر خود را بوسيده به ديدگان خود ماليدم و با اميد ديدار خدا حافظي نمودم و تا فاصله هاي دور كه به عقب متوجه مي شدم ،  مي ديدم كه مادرم چشمان گريانش را به آسمان دوخته و دست به دعاء از آفريدگار جهان برايم ياري مي خواهد و من نيز نتوانستم قطرات اشكي كه از ديدگانم فرو مي ريخت از نظر حسين پنهان كنم و حسين نيز هردم مرا دلداري مي داد و دلجويي مي كرد.

 

*   *   *   *   *

 

آه... شيرين روز هائي كه در آغوش مادر بودم هرگز فراموشم نخواهد شد و هيچ چيز نمي تواند جاي مهر مادري را بگيرد :

شهيد محبت

كسي  كه  ناز  مرا  مي  كشيد  مادر  iiبود

كسي  كه  حرف  مرا  مي  شنيد مادر iiبود

كسي  كه  گنج  به  دستم  سپرد ، بود iiپدر

كسي  كه  رنج  به  پايم  كشيد  مادر  iiبود

كسي  كه  شيره  ي جان مي مكيد من iiبودم

كسي  كه  روح  به  تن  ميدميد  مادر iiبود

كسي كه در دل شب از صداي گريه ي من

سپند   وار   ز  جا  مي  جهيد  مادر  iiبود

كسي  كه  خاري اگر پيش پاي من مي iiديد

چو  غنچه  جامه  به  تن ميدريد مادر iiبود

كسي  كه  دور  اگر  مي  شدم  ز iiدامانش

برهنه   پا   ز   پيم  مي  دويد  مادر  بود

ز  دست  دشمن  هستي در اين سيه iiبازار

كسي   كه   جان  مرا  ميخريد  مادر  iiبود

كنار     بستر    بيماريم    ،    iiپرستاري

كه   تا  به  صبح  نمي  آرميد  مادر  iiبود

به   روزگار  جواني  كسي  كه  قامت  iiاو

به   زير   بار   محبت   خميد  مادر  iiبود

كسي  كه  در  غم  و  اندوه و در پريشاني

به   درد  هاي  دلم  مي  رسيد  مادر  iiبود

گهي خشونت و تندي گهي عطوفت و iiمهر

نشان   و   مظهر  بيم  و  اميد  مادر  iiبود

غرض  كسي  كه  ز  دنيا  و آرزو iiهايش

براي   خاطر   من   دل  بريد  مادر  iiبود

يكي  شكسته قفس ماند و خسته مرغي iiزار

كه   از   ثرى  به  ثريا  پريد  مادر  iiبود

مرا  ستاره  صبحي  كه  هر  چه  iiكوشيدم

شد   آخر   از  نظرم  نا  پديد  مادر  iiبود

چو  درگذشت  (  نگارنده ) با تاسف iiگفت

كه  آن  به  راه  محبت  شهيد  ، مادر iiبود [8]

 

       واقعاً عظمت كوه را از دور ميتوان مشاهده كرد هر چند كه از عاطفه و محبت مادري فاصله مي گرفتم خود را تنها تر و بيچاره تر احساس مي كردم و مقام ملكوتي مادر در نظرم جلوه گر و به تپش هاي قلبم هر لحظه افزوده مي شد.

 

مادر مهر پرور

مهربان  مام  مهر  پرور  iiمن

سايه  ات  كم مباد از سر iiمن

مي  درخشد  چو  آفتاب  iiاميد

ماه  روي  تو  در  برابر iiمن

چهرهء   تو  فروغ  ديده  iiمن

جلوهء  تو  صفاي  منظر iiمن

دامن    تست    مهد   iiتربيتم

پر  بها گشته از تو گوهر iiمن

اي بسا شب كه تا سحر گاهان

بنشيني    كنار    بستر   iiمن

يك  زمان  تا  سحر iiنياسودي

و  ز تو آسوده بود خاطر iiمن

همه  پروردهء  عواطف iiتست

فكرمن  ،  منطق  سخنور iiمن

بهترين   گوهر  وجود  iiتوئي

مهربان  مام  مهر  پرور  iiمن

 

 

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 20:30  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

لحظه اي  احساس  كردم  خواهدم  دلدار من

حس   شاعر  راست مي گويد  نكن  انكار من

آب   پاكي   را   به  دستم ريختي اميد گشت

تا    كجا   رندي    نمايي   ساحر   افكار   من

روزه دار   چشم هاي     دلفريبت    گشته ام

نازنينا    با   نگاهي   باز    كن     افطار    من

نازنينا     ناز     كن     امشب   خريدار   آمدم

تاقچه   بالا    ميگذار    اي    رونق    بازار  من

ديدنت   با  او   به  عمق  استخوان  ميزد ولي

لب گزان  خنديدم  از  لبخندت  اين   ايثار  من

امشب اين خودكار  رازم بر  زبان  آورده  است

بگذريم از چند و چونش ، بوسمت خودكار من

 

 """"""""""""""""""""""""""""""""



                                            یادگاری (از شاعرشب)

 

خداوندا     رهایم     کن   ،   خداوندا      بپروازم

تو   رخصت   را   بده   من  خود بهایش را بپردازم

به پیش چشم بی تابم زوال   عشق    می رقصد

دهان  وامانده ی    اینم   چرا    دادی   سرآغازم

نمیفهمد   نگاهم   را   ، نمی خواهد   بداند  هم

توهم  میکند  معنا ،   به   چشمش   قصه پردازم

نمی داند که هر لحظه بسی عاشق تر از  پیشم

به وقت  جان  فشانی ها چو سربازی  سرافرازم

سکوتم    غرق     فریاد    و   هزاران   راز  ناگفته

عزیزم آن قدر مستم که میگویم   به  می     رازم

من  و   کوه  و  شب  تاریک و یک جام تهی مانده

تحصن    میکنیم       امشب    بیاد     دلبر   نازم

 

 

 """"""""""""""""""""""""""""""""

 

باز به دنبال پريشاني ام(نميدونم شاعر

ش كيه . . . اگه شما ميدونيد لطف كنيد)

 

 

با همه ی بی سر و سامانی ام

 

باز به دنبال پریشانی ام

 

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

 

در پی ویران شدنی آنی ام

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

 

آمده ام تا تو بسوزانی ام!

 

آمده ام با عطش سال ها

 

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

 

ماهی برگشته ز دریا شدم..

 

تا که بگیری و بمیرانی ام..!

 

خوب ترین حادثه می دانمت!

 

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

 

حرف بزن! ابر مرا باز کن

 

دیر زمانی است که بارانی ام

 

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست

 

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

ها به کجا میکشی ام خوب من ؟

 

ها نکشانی به پشیمانی ام...!!
 

""""""""""""""""""""""""""""""""

 

               کمال فهم

 

چرا  دست   آورم    بیرون    ز   لغزش  گاه    آمالم

که لبخندی به لب دارم چه ناراضی چه  خوشحالم

نمی فهمد کسی  اینجا  که  دارم  در  دل  آشوبی

تو ظاهر  را ببین  و  رو  مپرس   از من  ز     احوالم

از  این  انسان  نمایی ها   پناه  آرم   به     تنهایی

خدایا   میپذیری ام    ؟     پذیری ام  ،    نمی نالم

خدایا  هیچ  مطلق  را  چه  با درگاه تو     صحبت ؟

غلط   پنداشتم   اینکه    پشیزی     شبه   مثقالم

در  این سوز و گدازش ها کمال  فهم  حاصل    شد

به   آنجایی   رسیدم   تا   بفهمیدم    همی   کالم

 

""""""""""""""""""""""""""""""""

 
سراب دلخوشی ها

 

کمال  سرخوشی  دیدم  به خواب دلخوشی  هایم 

بیامد    خشکسالی   در  سراب    دلخوشی هایم

نصیحتگو  امانم  ده   که   تا  منجی   خود    باشم

ز  نابخت آوری    جاری     مذاب    دلخوشی  هایم

چنان در غم فرو رفتم که  قلب  غم  برم   بشکست

که  در   قهرت   بسوزاندی   کتاب   دلخوشی هایم  

بمردم در  خوشی   اما  ندیدم    لحظه ای    رنگش

که  چوبی   ساکن   آورده   رکاب    دلخوشی هایم

به  امیدت  منم   اینک  به   چاه     قله ی   سختی

نزن    ساز مخالف    ای    طناب     دلخوشی هایم

پسندیدم  هر  آن دیدم ز   حاصل  حکم  و    فرمانی

فقط    ترسم   ز   پیری    شباب     دلخوشی هایم

تو  را  امشب  سرابی  در شراب  دلخوشی    دیدم

دریغ   این   جام   آخر   از   شراب   دلخوشی هایم

 

""""""""""""""""""""""""""""""""
 

               

 

                       این را بدانم  دلبرا

 

گفتی  به  من  دیوانه ای  این    را     بدانم    دلبرا

اندر   غمار      زندگی    آخر          جوانم      دلبرا

نیکو   نگر   افتادگا ن   این     کاروان        عاشقان

من   هم    ز وادی  همین    گمگشتگانم      دلبرا

آرام   ظاهر  بینی   و   انگ     دل آرامی         زنی

در   نوع   خود    جوشان  یکی  آتشفشانم    دلبرا

آیا  گمان کردی   فقط صاحب   مقام   اینجا  توئی ؟

بی خانمان  اما  به     هر     میخانه  خانم     دلبرا

عاشق کشی بین اندر این غربت سرای بی کسی

بی اختر  و   در    زمره ی     این      کاروانم   دلبرا

امیدم ار گیریری دگر پاک  است  حساب  عشقمان

ظاهر   بهار    عمر    و    لیک   اندر    خزانم   دلبرا

هر   آنچه   تفسیرم   کنی  یک  از هزاران  گفته ای

وصفم    بگو    کامل   بگو    آشفته    جانم    دلبرا

سویت  ز  پیشانی   کشم  سبابه    و  هسایه   را

تنها   گذار   اینک    برو    سیر   از    جهانم    دلبرا

 

 """"""""""""""""""""""""""""""""

               

                               یاد تو ام     

 

در شب    هنگامی نیایش های خود یاد   تو ام

واندر آن  حالت    به   یاد    گاه   میعاد    تو ام

صد  به  صد   عمرم  فدای لحظه ای  دیدار   تو

گر   بخواهی  یا    برانی    بنده   فرهاد   تو ام

باصفا ! قلب شکسته چینی بشکسته نیست

دل شکستی  از من  بیدل   که  بی  داد  تو ام

داد و  بیدادم   که   بیدادت   به  دادی   نسپرد

خود  بدانی من  همان   ناگفته   فریاد     تو ام

پس  چرا   دائم   غرورت  را   به   یادم     آوری

ای عروس  عشوه گر  دانی  که   داماد   تو ام

 """"""""""""""""""""""""""""""""

 

                   

                       نادخودآگاه (ازشاعرشب)

 

نم نم  باران  تو  را  در  ناخودآگاهم   نشاند

اشتیاقت   تا    فراحد   جنونم      میکشاند

ذوق  میکردم تو را   میدیدمت   در   خاطرم

کاری ام  جز  خاطراتت  زیر و رو کردن  نماند

نازنینا      آرزومند      نگاهت        مانده ام

دلبرا  رویای  رویارویی ات  خویشم   ستاند

آه  باران  را   بیا   در   سوگواری ام     ببین

دیده  امشب  بارش  دل را به دامانم چکاند

هر چه   نا آبادتر    زخمم  زنی  زیباتر است

زخمهایت داشت طعم عشق بر من می چشاند

 

 

 

 

                   بگردان کافرم

 

 

نام   و   نان  را آورد  ایمان   بگردان  کافرم

بارالها  استجابت  کن  به    قرآن     کافرم

قوتی بخشا که  نان  در  راه  ایمان  افکنم

همچنین نامم و جز اینم چه  آسان  کافرم

جرئتی ده تا که هستی  را به  قربانگاه تو

آورم در حج و غیر از این  در  ایمان   کافرم

کربلایت را بدانم حاجتی   بر  گریه   نیست

گر نفهمم موهبت این سان ز بنیان   کافرم

گریه بر مرگ شرافت مرگ ایمان گریه است

سالها  این  را ندانستم  که   گریان  کافرم

شب نشینی کردم و حاصل مرا بیراهه شد

اینکه  از  دنیا   بریدم   اندر   عرفان   کافرم

کنج خلوتگاه صحبت با خدا هیچ  است  اگر

درنیابم   بی پناهان   ،   بی پناهان   کافرم

 

 

                    راهی دگر بنما

 

 

دستی به سر کش دلبرا تا دست به سر گردم تو را

یا   با   خیال   باطلی   اندر   نظر   گردم    تو     را

امشب  هوای  دیگری  از   کویت  آید    سوی  من

شاید که  شیرینی  بود  تا  نیشکر   گردم   تو    را

غم را به سویم   آری   و   شاد   از  کنارم   بگذری

آخر   به  کی  باید  که  من  سیزده  بدر گردم تو را

باطل می انگاری که که من از نیمه ی خو د بگذرم

یا  در گذر    از   دیده ات  چون  رهگذر  گردم تو  را

راهی  دگر  بنما   مرا   آنی  که   می زیبد  به   تو

راهی به  سوی آنچه   تا  ارزنده تر   گردم   تو    را

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 18:20  توسط  سیامک و الهام جون   | 

ماهی عشق دلم

 

 

 

 

شب کنار دریا دلتنگ

 

 

غم به سینم میزنه چنگ

 

 

موج دریا میخوره بر سنگ

 

 

صدای آواز قوها

 

 

گم میشه تو موج دریا

 

 

من می مونم ساکت و تنها

 

 

ماهی عشق دلم رفته زیر آب

 

 

شده پرپر تو چشام گل ناز خواب

 

 

دیگه اینجا ،

 

 

مرغ دریا ،

 

 

آواز عشقو نمی خونه

 

 

روی ساحل ،

 

 

دیگه هیچکس ،

 

 

جز من عاشق نمی مونه

 

 

توی ماسه های ساحل

 

 

کنار نقش دوتا دل

 

 

زورق عشقی نشست در گل

 

 

ماهی عشق زیر آب مرد

 

 

گل عشق رو ساحل افسرد

 

 

شب دریا زخمی از صبح خورد

 

 

ماهی عشق دلم رفته زیر آب

 

 

شده پرپر تو چشام گل ناز خواب

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 11:15  توسط  سیامک و الهام جون   | 

معشوق بیوفا

 

آن دلــــربا به محفــــل اغیار مـــــا یل است

معشوق بیــوفا وستمگار وجـا هــــل است

 

بامطلب آشنا ست فریب کار و  د و په  گـــر

دایم بشوق جــــــا مه و  بوت و مبا یل است

 

در وقت رشــوه خوری و در اخـذ  پول عیار

گـــویا  پولیس ویا که جنا یی  کــــا بل است

 

طــــــرز و خــــرام رفـــــــــتن بازار کبک کــوه

درعشق من چــی تـــنـبل و بیمار و کاهــل است

 

 رمـــــــــــز وفا و مــــــهر و محـــــبت به نزد او

باخشـــــــم ســــوی د یدن ویا جعـــد کا کل است

 

رویش چــــو مــاه و قــــــامت عالــــم تـباه او

چـــون سرو نو رسیده به پهــلوی سا حل است

 

زنگش زنم بیا که تمــــــا شا کـــــنم  رخـــت

گــــــوید مزار و غـــزنی و یا سوی زابل است

 

مس کا ل گـــــــر دهـــــــد زنگش زنم فــقـــط

خواســــتدار یک دو سه قطعه کارت مبایل است

 

هـــرگاه کـنم  بوســـــــه ز رخساره اش طــلب

ازصد پولــیس شماره به گــوشیش دایل است

 

بگـــــزر "سعیــــــدیا"تو زخـــوبان دهـــر دون

شیرینی  زمانه چنان زهــــــر قا تــل است

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

بدین کرشمه چو آیی بهار می گذرد
پرنده از طلب شاخسار می گذرد
گلاب و نرگس و میخک به باغ قد نکشند
شکوفه هم به دل داغدار می گذرد
سکوت سرد زمستان به باغ لانه کند
تمام عمر در این انتظار می گذرد
تو تار کاکل تابنده تا به شانه کنی
زمان و موسم گشت و گذار می گذرد
شتاب کن که مرا تاب آرمیدن نیست
قرار و صبر دل بیقرار می گذارد
خوشا دمی که به پاس دلم قدم بنهی
و گرنه فصل بهارم چو پار می گذرد

 

ازمن ای دوست گل سرخ جوانی مطلب


یاد عشق و طرب و جوش بهـــــــــاران وطـن     یاد خورشید و مه و یاد چراغـــان وطن
ملک دنیا همه پر نـقـل و نبـات است و شــکر    یاد آن کشمـش وجلغوزه و تلــخان وطن
صورت دلکــش وسرو قدخوبان همه جاست        عشق و آیین وفا خاصــهً خوبـــان وطن
یاد مستـــــان خدا ، یاد خـــــروش دل شــب        یاد کنـــجی زخرابات و نگـــاران وطن
یاد چنگ و نی و دف ، یاد ز تنبور و رباب          یاد مشاطه گرونغمـــــه سرایـــان وطن
عنــــــــدلیبی همه جا نغمـــــه سرایی دارد       یاد آواز خوش بلبل خوشـخـــوان وطن
درگلستـــــان جهان گرکه بجویم همه عمر        می نیابم نفــــس قرغه و پغمـــان وطن
خاک عالم به سرم گر بــــــــــبرم از یادم         یاد کابل تپش قلب و تن و جــــان وطن
یاد آن هلهله ، آن لرزش دل ،گرمی عشق       تاک بن ، باغ گل و سبزهً پـــروان وطن
یاد آن دیدهً وحشــــــتزده از دهشت جنگ        یاد هیهـــــای من و یاد غمستـــان وطن
یاد آن وقت وداع مــــــن و آن لرزش تن         ریزش اشک من و ریزش بـاران وطن
شعــــــــله سرمیزند ازسینهً من شام بهار      عشق من میهن من ، جان و دلم جان وطن
خــاطــر جمـــع ندارم زلبــم خنده مجــو        دل پریشم چو سر زلف پریشـــان وطن
من نه مشتاق بهاران وطن هستم و بس      یاد پائیز وطن ، یاد زمستــــــــان وطن
یاد آن کوچه و پس کوچه و دکــان گلی         سینـــه گل میزند از یاد غریبـــان وطن
دل غربت زده ام شهر فنای وطن است        شعر من ، قصهً من ، گردسرو زان وطن
از من ایدوست گل سرخ جوانی مطلب         پیر پیرم زگران باری هجـــــــران وطن
 
**
تشنه یک اشاره ام ، باز بیا اشاره کن
بگذر و در حـــــــریم دل رنج قدم دوباره کن
آب بر آتشـــــــــــــــم مزن سوختنم نظاره کن
دست بکش به موی من ، ای همه آرزوی مـن
مزرع ســـــبز سینه را شعله ور از شراره کن
وصل نجــــــویم از شبت ، عشق نبویم از لبت
تا به سحــــــــر ورق بزن زخم دلم شماره کن
گـــــــوش بده به نای دل ، مالک دل خدای دل
تیشه نزن به پای دل ، بلکه حصـــــار پاره کن
شکوه از این هوا مکن ، جز در عشق وا مکن
دست مــــــــرا رها مکن ، راه نما و چاره کن
هیـــــــچ نمانده چاره ام ، از شب بی ستاره ام
تشنه ی یک اشاره ام ، باز بیا اشـــــــــاره کن
***
 عمــــر جنون و عشق و غزل ناگهان گذشت
فـــــــــــریاد دل زسینه ی هفت آسمان گذشت
دیگـــــــــــر حدود رنج و غمم از بیان گذشت
تاچــــــشــــــــم بازکردم و چون غنچه واشدم
عمـــــر جنون و عشق و غزل ناگهان گذشت
رفت از برم جــــــــــــــوانی از اندوه بیکران
پیـــــــری به کنــج غربت و بی آشیان گذشت
داغ فــــــراق و ذلـــــــت و آوارگـــــــی مرا
زخمی به دل نهاده و پشــــــــت کمان گذشت
حب الوطـــــــــن گلوی غزل را فشرده است
آهنگ ناله های دل  از عمـــــــق جان گذشت
آهستــــــــــــــــــته تر قدم بگذاری به سینه ام
ای دوست آن سلامت و صبر و توان گذشت
به گوش زمزمه ی آشنات می ماند
تــــــــــــو می روی و دلم در هوات می ماند
عبور میــــــــکنی و رد پات می مـــــــانـــد
تو می روی نرود یادت از دلم که مــــــــدام
به گــــــــوش زمزمه ی آشنات مــــــی ماند
اگـــــر به شــــیوه ی ابر بهـــــــار گریه کنم
بهار از این همه خـــــون گریه مات می ماند
اگرچه می روی افسرده ، می روی خاموش
به گوش خسته ی جانم صــــــــدات می ماند
تو می روی و دل دردمند و کوچـــــک من
همیشه در گــــذر اشـــــکــــهـــات می ماند
**
 درهرنفس دلم به هوای تو می تپد
ای عشــــــــــــــق ای نوید بهاران خـــوش آمدی
من تشنــــــــه لب تــــــو نم نم باران خوش آمدی
مـــــــن دل پریش دیده پریشان و مــــــــو پریش
درلابلای زلـــــف پریشان خـــــوش آمــــــــدی
دل مــــــرده از فراق تو بـــــودم لب خمــــــوش
جانا دریده دامــــن هــــجــــران خــــوش آمدی
چـــون شـــاخ نستـــرن به تنت جامـــــه ی سپید
مهتـــــاب من به شـــام غریبــــان خــوش آمـدی
درهـــــــــــــــــــر نفس دلم به هوای تــو می تپد
سرمست و با نشاط و غزل خوان خــوش آمدی
محبوب و دل فریب و صفا بخش و خوش خرام
کبک دری به محفـــــــــــــل یاران خوش آمدی
بـــردی دلــــــــــــــــــم زسینه ی ویرانه سال پار
امســــال هم به غارت ایمان خوش آمـــــــــــدی
درمـــــردمان دیـده ی پر انتظـــــــــــــــــــار یار
سرور سهــــــی شهنشهً خوبان خــــــــوش آمدی
مرا با کودکی در کشتی بی ناخدا کشتند
ترا ای مهربان ! با خنجرتیز ریــا كشتنـــــد
مرا چوـــــن برگ پاییزی، به توفان فا كشتند
ترا همچون كنیـــــزك درحرم كردند زندانی
مرا آواره اینجــــــــــا بی حبیب وآشنا كشتند
ترا در بین مردم سرزنشها ناروا كردنـــــــد
مرا در محضـــــر بیگانه با تیر از قفا كشتند
ترا با ضربت شــلاق ومشت وبرچه كوبیدند
مرا در خانـه مـــردم همانند گــــــــــدا كشتند
ترا گرلب ـــــفرو بستند وانگشت تو ببریدند
مرا با زهر چـــــــشم ونیشخند وناسزا كشتند
ترا گر لقمـــــــه نانی زكف با زور بربودند
مرا با لقمه خیـــــــرات ودرد بی دوا كشتند
ترا با دخترت از درب مكتب بی گنه راندند
مرا با كودكم در كشتی بی ناخــــــــدا كشتند
ترا در چنگ مشت جاهل وبی مایه بسپردند
مرا با صد حقارت بر در غربت سرا كشتند
ترا گر در میان جمع برسر سنگ كـــوبیدند
مرا در دشت تنهایی زچشم تو جـــــدا كشتند
ترا با حكــم صحرایی گر آنجا دست ببریدند
مرا با دست وپا وگوش بسته بی صدا كشتند

 **
داغ آزادی
آه ای روشنی چشم ترم آزادی
آرزوی دل شوریده سرم آزادی
حاصل خون شهیدان غریب وطنم
سالها درطلبت دربدرم آزادی
داغ داغم زغم هجر توای چشمه ی عشق
كاش روزی بشوی همسفرم آزادی
لذت هردوجهان گرمی آغوش تو باد
باتو سرچشمه ی صبح سحرم آزادی
شوق پرواز به سر داشتم وافتادم
تونبودی كه شوی بال وپرم آزادی
عاشقم در طلبت رسم وفا می جویم
درتمنای تو ازسر گذرم آزادی
زتب سینه پس از مرگ بسوزد كفنم
داغ تو تازه شود در جگرم آزادی
**
یاد ایامی که ما هم آشنایی داشتیم
یاد ایامـــــــی که ما هـــــــم آشنــــــــــایی داشتم
درجهان بیکران یک تونه جایــــــــــــــی داشتیم
همنشین و همزبان و هم صدا و هم نفــــــــــــس
درغم و اندوه و شادی هم نـــــــــــــوایی داشتیم
یاد ایامی که بی منـــــــــــــــــــت زمخلوق خدا
چون پرقـــــــــــــــو نرم و دیبا بوریایی داشتیم
سفره ی رنگین فلک گرچه نصیــــــب ما نکرد
لقمه ی نان و پیــــــــــــــــــاز بی ریایی داشتیم
نغمه های دلکش و دلها پر از عشق و امیــــــد
اختیار زندگــــــــــــــــانی دست و پایی داشتیم
مسند عشق و محبت همچـــــو یزدان بود پاک
در دل شب نالــــــه و فــــــــــریاد نایی داشتیم
عیـــــد نوروز و برات از شوق روی دوستان
هر شبانگه تا سحــــــــــر دست دعایی داشتیم
مـــــــــشعل فرهنگ دیرین و کهن چون آفتاب
درشب تاریک ظــــــــــــلمت روشنایی داشتیم
آشیان گـــــــــــرم و روشن زادگاه چون بهشت
آســــــــــمان صاف و عطر جان فزایی داشتیم
در دل دریای پر مـــــــــــوج و خروشان زمان
بادبان و قایق و هم ناخـــــــــــــــــــدایی داشتیم
این زمان در گوشه ای هر لحظه خوانم زیر لب
یاد ایامــــــی که ما هــــــــــــــــم آشنایی داشتیم
**
ازعشق برشگوفه اثر ناپدید شد
یکباره شب دمید و سحــــــــــر ناپدید شد
دست قلم شکســـــــــــت و خبر ناپدید شد
بیچارگی زهر طـــــــرفی رو به باغ کرد
برگ و بهار و شـــــــــاخه و بر ناپدید شد
وقتی که شحنه نعره به امر ســـکوت کرد
ساز و نوا شکست و هنــــــــــر ناپدید شد
تاریشه زد به قلب زمیـــــــن دانه ی ستم
از عشق پرشــــــگــــــوفه اثر ناپدید شد
مس بود و جارچی و هیاهوی مسگران
درگیــــــــــــرودار همهمه زر ناپدید شد
خر مهــــــره تا سراسر بازار را گرفت
قلب صدف گرفت و گهـــــــر ناپدید شد
دیگر به بند شب نتوان بست پایمان

 **
ما دختران چشمه ی خورشید خاوریم
نیروی عشق و الفت و ایمان و باوریم
با قلب داغ دیده چــــه آرام و با شکیب
درموج موج مهر و صـداقت شناوریم
از کودکی به زهــــــــــــــر بیالوده کام ما
پیوسته بوده باده ی حســـــــرت به جام ما
داغ حصار و زخم کمـــــند و سکوت تلخ
جز این نبوده قصه ی هر صبـح و شام ما
دنیا اگرچه آیـــــــینه ی درد و داغ ماست
شمع خرد به ظلمت توفـــان چراغ ماست
تابنده از لطافت و آیین دوســـــــــــــــــی
آگنده از شمیــــــــــــم محبت دماغ ماست
 دیگر به بند شب نتــــــــوان بست پایمان
قفل سکوت زد به طنیــــــــــن صدایمان
دوشیزگان گلشن آزاد میهنیـــــــــــــــــم
تا زهره پر کشیده  هــــــــوای همایمان

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

مرغ شب آهنگ

 

 

من آن مرغی شب آهنگم که در گلزار می نالم

زهجرش خورده ام تیری ازآن ناچار می نالم

 

فتاده نخل عمرم  در  جوانی از غم عشقش

بخاک و خون تپید م  با د ل افـــگار می  نالم

 

بزلف خویش بالم بسته وحبس  قفس کرده است

ندارم   چـــاره  پرواز  ز این آزار  مــی  نا لـــــــــــم

 

به مـرغان چمن گوئید سلام  از من که محرومم

و در کنــج قفس  با  د یده ی  خونبار  می نالــم

 

قفس را  گــر  برند در بین گلزار و چـــــمن اما

که من بین  قفس با شم هزاران  بار  می نالم

 

خوشا وقتی که جــایم در بساط لاله وگل بود

ولی افسوس کــــــــینجا با تن  بیمار مینا لم

 

اسیرم کرده است زلف سیاه وطا ق ابرویش

همین اکنون چو بلبل در فراقش  زار می نا لم

 

بیاد  چشم  مستش باده  در  پیمانه  میریزم

نگیرم باده بر لب  از غمش  هر بار می نالم

 

فتادم  در قد مها یش مگر رحمی  نکرد برمن

من ازجورش مدام  درکوچه  و بازار می نالم

 

نکرد  آن  بیوفا حاصل دمی کام  "سعیدی"را

بدرگاه   خدا  از  جـــور آن دلـــدار  می نالـــم

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بسم الله الرحمن الرحیم              

توآگاه باش که جایت زیرزمین است

مشوغافل که مرگ اندر کمیین است

برین چهار روزه مال و دار د نیا

مگو د یگر زیا د ویا کم این است

مزن طاق برزبان ازخواهش نفس

گرت  قوت لذ ید و یا جو ین  است

بر ا ی  بیر  و داری  ا هل   عالم

مگودیگر که چون ویا چنین است

بزن تیشه به سنگ چون کوهکن وار

رسان خودرابه آنجا کان نگین است

تورا خلق نکو  با  یست و تقوی

تصور کن  ترا  برزخ  قرین است

مگر کر د ید  نظر اهل  القبور  ر ا

که میراث از نیا کا نت همین ا ست

برائی  بر د ند  در  خا نه  گو ر

مداما" اسپ چوبین زیرزین است

برو  از  ا هل  د نیا   ا نذ  وا  کن

که کارنیک مردان این چنین است

{سعیدی} گیردر د ست  ارمغا نی

عبا د ت  توشه  راه  نعین  است

 

گـــوش کن ای جان من تا این سخن یادت نــــره

قصه تــــاریخ این خـــــاک کهــــن یادت نــــره

داستــــان راد مــــــردان وطن یــــــادت نــــره

درکنــــار بستــــــرت گپ های من یــــادت نره

گــــــرچه انسانــــی ولی ادم شدن یــــادت نره

قیمتی از هــــــــر طرف دیده درایی مــــی کند

دالــــــــر وکلدار هم  قدرت نمائی  مــــی  کند

با غــــریبان زندگـــــی هم بی وفائی مــــی کند

هـــــر کجا پا میگذاری زن گــــدائی مــــی کند

کـــــودک لب تشنـــه آن بیــــــوه زن یادت نره

یـــــاد ایامیکه  من  جــــوش  بهــــاری  داشتم

در میــــان دوست ودشمــن اعتبــــــاری داشتم

روزهــــا  با دختر همســـــایه  تــــاری  داشتم

با بت مــــرغوله مـــــوُ بوس وکنــــاری داشتم

قصه شیـــرین وعشق کــــوهکــــن یــادت نره

خـــاکزادی لیک  پــــرواز عقــــابت  داده  اند

از دم  شمشیر مــــردان  نیــــــز آبت  داده اند

درس قـــــربانی در هر فصل کتــــابت داده اند

دایم  از میخـــــانه  وحدت  شـــرابت  داده اند

ملت ســــر برکف وسنگـــر شکــــن یادت نره

روز وشب دیدم که طفلان درفغان افتــــاده بود

ازخیـــال  نـازک شان  رنگ  نان افتــــاده بود

گــــویا  سنگ  ستـــــم از آسمــان  افتــاده بود

طایر بــــی بال وپر از آشیــــــان افتـــــاده بود

داستــــان نــــا تمـــــــام  فقـــــر زن یادت نره

ای وطن تــــو زاد گــــاهی  مــــردم  داناستی

یکدمـــی بر خـود نظر کن از همــــه بالا ستی

زادگـــــاهی جامی وخوشحال و مــــولاناستی

از سنـــــائی وعطـــار وبــــوعلــــی سیناستی

این زمـــــان آوارگـــان بــــی وطن  یادت نره

سال ها ما در نفــــاق خویش وحدت  کرده ایم

 دررهء بــــربادی خود سخت خدمت کرده ایم

دشمن خودرا به خاک خویش دعوت کرده ایم

گردن  خود را به  پیش هرکس  پت کرده ایم

کشمکش هــــــای درون انجمن  یــــادت نره

گاهگـــــــاهی یاد آن شبهای پغمان هم به خیر

یاد فصل مستـــی انگــــور پروان هم به  خیر

میله نو روز دربــــــار سخی جان هم به خیر

یاد یخمالک زدن هــــــای زمستان هم به خیر

چشن استقلال  وشب هـــــای چمن یادت نره

 

 
 
 
  • ای کــــا ش د ر ینجـا ز جــانا ن خـبری بودی

    از درد نهـــــــان مــن او را اســــــری  بـودی

    نـــــالان  و پریشـــانم از عشــق نهان خـویـش

    بــر حـال پــریشــانــم او را نـظـــــری بــودی

    گریم چـــــو بحــــال خویش از قسمت شوریده

    یک لحظه به کـامم نیست خونین جگری بودی

    این چــــــرخ فــلک مـا را بر خویش نمیخواند

    دانم کـــــه فــلک هــمــرا با گـوش کری بودی

    از گـــــریه و زاری ام بنگــــر که فلک کرشـد

    این نغــمـهَ جـا نـســوزم با چشــم تــری بــودی

    افســـانه مجنـــــون را بـر گــوش تو میخوانــم

    لــیــلی مگــرش روزی بــرمــن گـذ ری بودی

    فـرهــــــاد دل اویـم بـــــر فــرق زنــم تـیـشــه

    ای کـاش برایـن زخـمـم شــیرین شکری بودی

    بشنــو بتو میگـــــو م من لطف تـــــو میجــویم

    ای کـاش کــه فــریـادم بـر تــو اســـری بـودی

    درعشق کســــی نـالم  کـــــاو تشنه خونم است

    بـر گــوی {الف} آینــدم این هـــم اثری بودی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 10:33  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

نمی ذارم تورو ازم بگیرن

 

حتی تو عالم عکس و نقاشی

 

روپیشونیه سرنوشتته

 

تو باید فقط مال خودم باشی

 

نمی ذارم که تورو بدزدنت

 

جای تو فقط رو چشمای منه

 

توی فال من فقط اسم توإ

 

کسی که چشاش مثل تو روشنه

 

نمی ذارم این همه خاطرمون

 

پنهونی کنج یه خورجین بمونه

 

قسمت و طالع تو سفر بشه

 

واسه من یه درد سنگین بمونه

 

نمی ذارم اونا که کم عاشقن

 

منو از خیال تو جدا کنن

 

نمی ذارم تو بری که آدما

 

بیان و با سرزنش نگام کنن

 

نمی ذارم توی خلوتت کسی

 

بیاد و با شادی با تو دست بده

 

اون باید لذت این دست دادنو

 

به منو خاطره ی تو پس بده

 

نمی ذارم کسی جز خودم یه روز

 

با تو و با رویاهات کنار بیاد

 

تازه از تولد تو حق داره

 

توی هر پس کوچه ای بهار بیاد

 

نمیذارم که نوازش کسی

 

شب ناز مژه هاتو خواب کنه

 

نمی ذارم خونه ی آرزومو

 

کسی با اومدنش خراب کنه

 

نمیذارم یه غریبه با نگاش

 

پادشاه دل بی ریات بشه

 

من میخوام خودم پرستشت کنم

 

نمیذارم که کسی خدات بشه

 

نمی ذارم به بهبونه ی کسی

 

عشق و دنیای منو یادت بره

 

تو یه عمره دیگه زیبای منی

 

با یه دنیا اعتماد و خاطره . . .

 

                                                                                                 "حیدر زاده"

 

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

نفسم بذار هر کی هرچی دوست داره بگه

 

بذار همشون از حسادت بمیرن

 

اونا اسیر دردن و خیالشون گرفتار خزونه

 

 

 :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

      

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز . . .

 

مگر

 

از شوق زیاد

                    

  و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی . . . 

 

عاشق آنکه

 

 تو را میخواهد

                                           

 و به لبخند تو از خویش رها می گردد

                                           

 و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت

 

می خواهد

                                       

                                                                آری . . . آرزویم این است .

 

 

 :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

 

 

در سکوت دل نشین نیمه شب می گذشتیم از میان کوچه ها

 

راز گویان ، هر دو غمگین ، هر دو شاد

 

هر دو بودیم از همه عالم جدا

 

تکیه بر بازوی من می داد گرم ، شعله ور از سوز خواهش ها تنش

 

لرزشی بر جان من می ریخت گرم ، ناز آن بازو به بازو رفتنش

 

در نگاهش با همه پرهیز و شرم ، برق می زد آرزویی دل نشین

 

در دل من با همه افسردگی ، موج می زد اشتیاقی آتشین

 

زیر نور ماه ، دور از چشم غیر ، چشم ما بر یکدگر می دوختیم

 

هر نفس صد راز می گفتیم و باز ، در تب ناگفته ها می سوختیم

 

نسترن ها از سر دیوار ها ، سر کشیدند از صدای پای ما

 

ماه می پاییدمان از روی بام ، عشق می جوشید در رگ های ما

 

سایه هامان مهربان تر، بی دریغ ، یکدگر را تنگ در بر داشتند

 

باز هنگام جدایی در رسید ، سینه ها لرزان شد و دل ها شکست

 

خنده ها در لرزش لب ها گریخت ، اشک ها بر روی رویاها نشست

 

چشم جان من به ناکامی گریست ، برق اشکی در نگاه او دوید

 

نسترن ها سر به زیر انداختند ، ماه را ابری به کام خود کشید

 

تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال ، در دل شب می سپردم راه خویش

 

تا بگویم در غمش دیوانه وار ، خلوتی می خواستم دلخواه خویش

 

                                                                                                                 "فروغ"

 

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

 

 

خداوندا اجابت کن که دنیا  مال من باشد

 

چه دنیای دل انگیزی ، خدایا مال من باشد

 

جهان پیراست وبی بنیاد،میدانم ولی یا رب

 

همینش هم زیاد است از سر ما،مال من باشد

 

به نوح عمروبه قارون ثروت بسیار بخشیدی

 

کرم تکمیل کن تا هردو یک جا مال من باشد

 

گمانم حسن یوسف داده باشی بنده را ، لطفاً

 

کرم کن از همان اول  زلیخا  مال من باشد

 

به هر چیزی که چشمم را بگیردامر کن فوراً

 

بدون قیل و قال و جنگ و دعوامال من باشد

 

ندارم  طاقت  دیدار  خان  و  کدخدایی  را

 

عنایت کن  ده  پایین  و  بالا مال  من  باشد

 

بخیل اند این جماعت ،ای خدا داد مرا بستان

 

نمی خواهند هرچی هست تنها مال من باشد

 

چقدراین بنده ات راراضی وخوشحال خواهی کرد

 

اگر هر چیز خوبی هست هر جا مال من باشد

 

به من گر طبق استعداد من تکلیف فرمایی

 

دویدن مال مردم،خواب و لالا مال من باشد

 

پدر پیر است و بازم دارد از حمد و ثنای تو

 

پدر مال برادر ، ارثش اما مال من باشد

 

من از دیوار مردم خوب و راحت میروم بالا

 

عنایت  کن  فقط دیوار حاشا مال من باشد

 

نمی بینم کسی را جز تو ای معبود بی همتا

 

خوشا عالم همه یا مال تو یا مال من باشد

 

برایت هر چه می خواهی عبادت می کنم،لطفاً

 

تمام  حوریان  دار عقبی  مال  من  باشد

 

اگر خواهی دعای دیگران را هم اجابت کن

 

ولی با نام من ارسال کن تا مال من باشد

 

تو یک خان کرم گسترده ای با وسعت هستی

 

ولی من قانعم فعلاً همین ها مال من باشد   !!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 17:23  توسط  سیامک و الهام جون   | 

متن نامه یک پسر ۹ ساله به دختر همسایه! Www.Nanjoon.Com

 

آقا يكي بگه چطوري ها شد ؟

قيمت آرد و نان كه اين هوا شد ؟

قرار نبود هشت لواش بي جان

هزار تومن بشه بگين چه ها شد ؟

چطوري شد توي زمين فوتبال

خليج فارس عربي به پا شد ؟

(ناظر سوسك خوار بيابان نشين

خليج فارس عربي را ببين )

يكي بگه كه فارسي وان چرا

يهويكي عامل برملا شد ؟

خليج عرب ، همايش جهاني

تو فارسي واني ؟ يا چشم چراني ؟

به تو چه كه خليج فارس عرب شه

تو وابگو عرب چقد بلا شد

شاه عرب ميان سوگولي هاست

نماز جمعه شون كه شنبه ها شد

چرا طلاي ما به انگليس رفت

طلاي رودبار رو مي گم زما شد

تركيه حال مي كنه با شمش ما

مولوي ما رو ببين كجا شد ؟

شمس كجايي كه بيا و ببين

مولوي تركي چه روبرا شد

مولوي و نظامي ، ابن سينا

فارابي ما همه جابجا شد

درياي زيباي خزر را نگو

يهويكي يه ذربه سهم ما شد

به من بگيد بابا چه جوري ها هست

به من بگيد بابا چه جوريا شد ؟

كتيبه كورش و نقش رستم

اينور و آنور هپل و هوا شد

ده تا مجسمه تو شهر تهران

يكدفعه هم جزو عتيقه ها شد

امارات و قطر كه شهر ما بود

حالا به كشوري به جاي پا شد

ميگن خليج هم عربي مي شود

خليج فارس ما چرا جدا شد ؟

يكي نبود بگه غلط مي كنيد

تا بشه با اون يكي همصدا شد

جزاير تنگ و ابوي موسي

از سر پر رويي كه ماسوا شد

خاك به سر وزارت خارجه

جنده خانوم براي ما خدا شد

كلينتوني كه هر شبه يه جايه

تو سن پيري چقده بلا شد

اين هم غصه مي خوريم شب وروز

غم تو دل ما چرا اين هوا شد

ميگن كه سن سكته اومده زير

شلوار سكته ها چرا دو تا شد

بيچاره استان يك شمالي

يهويكي آخر مبتلا شد

تمام كارخانه هاشو دزديدند

به نام توسعه چقد جفا شد

(گفته بودن خصوصي سازي شده

نگفته بودند كه بازي شده )

سهام مردم و چرا خريدند

كارخونه ها با سهم شون سوا شد

اينجا اصلا خدا وجود نداره

خداي اينا پول عيش و نا شد

خداي ما بيچاره ها خدا هست

خدايي كه واسه خودش خدا شد

كراك چرا زياد شده با حشيش

جواناي ما رو همين دوا شد

(چه جورياست بين دويست و اندي

كشور آسمان جل و ترقّي )

كراك فقط نصيب ايران شده

كراك چرا وارد خانه ها شد ؟

قيمت جان از همه ارزانتره

فساد چرا اين همه روبرا شد

رشوه ندي كار تو حل نمي شه

رشوه و پارتي هم دوتا دوتا شد

تو قوّه قضا يه قاتل ببر

پارتي اگه نداشتي كله پا شد

پول بده ، جون بخر ، همين برادر

پول اگه داشتي زندگي برا شد

سارا  و رعنا و سحر بي خيال

آنجلينا جولي ها مال ما شد

پول مرام دين امروز ماست

دين من و تو همه در ريا شد

خنده كه دردها رو با خود مي بره

تو شهر ما كه قدغن و عزا شد

رفتار نيك ما چرا چنين شد

پندار ما چرا دچار تا شد

به نام دين دروغ شده محيّا

دروغ چرا عامل دين ما شد

دروغگو دشمن خدا بود يه روز

چرا توي نماز جمعه ها شد ؟

تمام بي سوادها رأس كارند

بيكاري هم سهم مهندسا شد

تو كشوري كه اين همه نان داره

چرا گرسنگي نصيب ما شد

فردين و بازي ندادند  تا كه مرد

فيلمهاشو حالا ميزنن جه ها شد ؟

شير و عسل كپي گنج قارون

اصل اگه بود فرعي چرا چرا شد ؟

فردين غصه هاي خوب ايران

رفت و حالا غصه اش از قضا شد

اون يكي با زجر و تحمّلش مرد

حبيب اومد  محبوب عاشقا شد

اينور و اونور داره كنسرت مي ده

مجوّزش رو مي دونم ادا شد

چرا يكي حق داره اون يكي نه

چرا كه يك با و دو هوا شد ؟

يكي بلاخره بگه تو مردم

چرا كه ايران ما اين جورا شد ؟

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤  قربان سنه

 


عید شما مبارک  طنز    { تقدیم به عشقم   سمیــــــــــه }
 
 

اندك اندك جمع مستان مي رسند

بت پرستان شب پرستان مي رسند

در  لباس زهد و تقوا و ريا

كافران بين چون مسلمان مي رسند

رانت خواران خدا نشناس هم

بي خجالت جمع ياران مي رسند

دزدهاي مال بيت المال هم

يك شبه بر بام انسان مي رسند

گلپري هاي زمان هم بي هدف

ناگهان در كيش رندان مي رسند

 كشوري كه صيغه در آن شد حرام

بس زناكاران به ايوان مي رسند
قرض دادن بد  ، ريا عين حلال

فحش و غيبت پاي ايمان مي رسند

وقتي هيچ چيزي سر جايش نبود

هركسي را علم همسان مي رسند

چون ربا خوران بيني در نماز

چون زناكاران به  عرفان مي رسند

راويان جنگ ناكرده عجب

بر سر اين سفره و خوان مي رسند

نان به نرخ روز خوار نانجيب

يك شبه بر ميز يزدان مي رسند

عالمان ناب ايران سر به زير

جاهلان بر كرسي ونان مي رسند

شاعران دزد و دزد شعر هم

يك شبه بر نشر ديوان مي رسند

شاعران واقعي و نامدار

در پي يك لقمه تا جان مي رسند

دكتراي طب مهندس مي شوند

سازه ها را در پي آن مي رسند

واعظ و ملاي به جاي وعظ و بحث

تا مدير عامل كان مي رسند

در جنوب شهر همه بي بيمه اند

كي ؟ چگونه تا به درمان مي رسند

در كوير ، آن مردمان مرز دار

هم به جاي نان به طوفان مي رسند

جنگ را با نام خود تز مي دهند

بز دلان خود جاي شيران مي رسند

هم سهام عدل حرف مفت بود

هم به نام عدل بر نان مي رسند

(عدل جان من منادي حق است

عدليان بر كوس منان مي رسند

عدل با آن حيدر كرّار مرد

لاف بيداد از پي آن مي رسند)

هيچ كس در حرفه خود نيست نيست

تازه واردها  به دوران مي رسند

خر ببيني در رياست مفتخر

شيرها در كار خر خان مي رسند

بار الها رحم كن ما را ببخش

در حساب ما چه آسان مي رسند

شكر ايزد را كه در يوم حساب

خوب حساب زورگيران مي رسند

ما كه هر جوري بيايد سرخوشيم

خوش به آناني كه سامان مي رسند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:23  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

شعر

           بیا   دلدار  زیبایم،  دمی  با  من  به  سر  کردن

           به حال بی قرار  خود،به خوش روئی نظر کردن

 

           ندارم  بی   تو  آرامش،  بیا  آرام    جانم   باش

           نمی ارزد  همه  دنیا، به یک دم بی تو سر کردن

 

           اگر مهر و  وفا  داری،  وفا  داری  نما  بر  من

           که همچون شمع می سوزم،ز دود من حذر کردن

 

           فراقت  می کشد  ما  را، تحمل  تا  به  کی  آخر

           بیاید  قاصدک  روزی، ز  حال  تو  خبر  کردن

 

           کدامین  نقطه  می خوابی، ببویم جای خوابت را

           به  دنبال  سرت  آخر، همه  عمرم  سفر کردن

 

           وصالت  می شود  بر ما،  میسر ای نگار من؟

           اگر  گردد  نمی دانم، ولی  خون  جگر  کردن

 

            شبی در خواب خود دیدم،تو می آئی به  بالینم

            در این رویا قدومت را،پر از درّ و گهر کردن

 

            کدامین  شب تو می آئی، کدامین  لحظه عمرم؟

            شود روشن دو چشم من،به سیمایت نظر کردن

 

            تو می آئی ولی آن دم،که من خوابیده در خاکم

            بگیرد   دامنت  آهم، ز آه  من   حذر    کردن

 
 
:::::::::::::::::::::::::   دوستت دارم  ::::::::::::::::::::::::
 
 

دلم گرفته از زمین   دلم گرفته از زمان

               برای جان خسته ام ترانه ای حزین بخوان

نهاده شمع شب نشین  خموش روی شانه سر

              نشسته ام که در رسد اجل ز ره دوان دوان

چو چنگ در شکسته ام  چو تا دیر خسته ام

           چو نی به سوز دل کنون به شعله می کشم جهان

سکوت تُرد تاک را دوباره باد می وزد

             بمان که سد بغض را نمانده بیش از این توان

خمار رفتنت شدم دوباره باز پا شدی 

             بمان  بمان که خسته ام  هم از زمین هم از زمان

 
 
 
:::::::::::::::::::::::::   دوستت دارم  ::::::::::::::::::::::::
 
 

باز از جنون عشق به کوی تو آمدم

بیگانگی مکن که به بوی تو آمدم

در بر رخم مبند که همچون نگاه شوق

با کاروان اشک به سوی تو آمدم

از شهر بند عقل به سر منزل جنون

این سان به شوق دیدن روی تو آمدم

از رفته عذر خواه و ز آینده بیمناک

آشفته تر ز حلقه ی موی تو آمدم

مانند اشک دور ز دیدار مردمان

با سر دویده تا سر کوی تو آمدم

 
:::::::::::::::::::::::::   دوستت دارم  ::::::::::::::::::::::::
 
 

اشکیم  و حلقه در چشم ، کس آشنای ما نیست

در این وطن که مائیم دیگر که جای ما نیست

چون کاروان سایه رفتیم از این بیابان

زان رو در این گذر گاه نقشی ز پای ما نیست

آیینه شکسته بی روشنی نماند

گر دل شکست ما را  نقص صفای ما نیست

با آن که همچو مجنون  گشتیم شهره در شهر

غیر از غمت در این شهر  کس آشنای ما نیست

عمری خدا تو را خواست  ای گل نصیب دشمن

عمری خدای او بود    یک شب خدای ما نیست

 
 
:::::::::::::::::::::::::   دوستت دارم  ::::::::::::::::::::::::
 
 
 
 

حرف آخر
 

هر چه می کنم ز خاطرم نمی رود

  روزهای سال نو

                 مملو  ترانه و سرود

           شاهنامه خواندن تو در کنار هفت سین

                            نُقل مجلس من و تو بود

 هر چه می کنم ز خاطرم نمی رود

    روزهای سال نو

              رفت مثل باد

   شامهای هفت سین 

                  رفت مثل دود

          بعد رفتن تو  ای عجب ببین

      هفت سین شامگاه  عید نیز نا مرتب است

             سکوت 

                        سینِ هشتم

       سفره های هفت سینِ هر شب من است

 
:::::::::::::::::::::::::   دوستت دارم  ::::::::::::::::::::::::
 
 
 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود

از آینه‌ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

 
 
:::::::::::::::::::::::::   دوستت دارم  ::::::::::::::::::::::::
 
 

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت


 
:::::::::::::::::::::::::   دوستت دارم  ::::::::::::::::::::::::
 
 
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی   گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 
 
:::::::::::::::::::::::::   دوستت دارم  ::::::::::::::::::::::::
 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار جرعه ناخورده بر سر تاک است

 
:::::::::::::::::::::::::   دوستت دارم  ::::::::::::::::::::::::
 
 
 

بمیرم از فراقت یا بمانم زنده بر وصلت ؟

برآرم ناله یا خاموش بنشینم چه فرمایی ؟

شوم خاک سر کویت به کویت گرفتد راهم

کنم فرش رهت را جان   اگر در کلبه ام آیی

بود چشم انتظار آفتاب طلعت عالم

که با یک جلوه حسن  خود عالم را بیارایی

ز هستم دل بریدم تا همه هستم غمت باشد

به اشکم دیده را شستم  که پا بر دیده ام سایی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:20  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

___♥♥♥
__♥♥_♥♥
_♥♥___♥♥
_♥♥___♥♥_________♥♥♥♥
_♥♥___♥♥_______♥♥___♥♥♥♥
_♥♥__♥♥_______♥___♥♥___♥♥
__♥♥__♥______♥__♥♥__♥♥♥__♥♥
___♥♥__♥____♥__♥♥_____♥♥__♥
____♥♥_♥♥__♥♥_♥♥________♥♥
____♥♥___♥♥__♥♥
___♥___________♥
__♥_____________♥
_♥_____♥___♥____♥
_♥___///___@__\\__♥
_♥___\\\______///__♥
___♥______W____♥
_____♥♥_____♥♥
_______♥♥♥♥♥

 

چتر ها را باید بست....

 

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را

خاطره را

عشق را

زیر باران باید جست

با همه مردم شهر

زیر باران باید رفت

زیر باران باید برد

هست را

زیر باران باید دید

 

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

ولنتاین...


امروز روز سپاس گذاري از خداوند است

 زيرا که عشق را آفريد تا يادمان باشد

   کسي هست براي عاشق بودن

     تا با تمام وجود به او بگوييم

      عشق من روزت مبارک

 

ولنتاین مبارک


 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

کلبه تنهایی

 

امروز دلم کلبه تنهایی بود

       هـر چند هـوای خـانه رویـایی بـود

با دست نسیم پرده بازی ها داشت

       یک باغچه پرزعطر صحرایی بود

دریاس دلم اسیر توفان شده بود

       سر گشته عشق،شور و شیدایی بود

از تاب و تب خویش به جان امده بود

       از شوق حضور غرق زیـبایی بود

از سختی روزگار سیلی می خورد

       یک مـوج  بلــند نا شـکــیبایی  بود

 

 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

یا بپر یا برو کنار بقیه بپرند!

 

زندگی مثــل یک دو بـا مانع است

که باید اول و اخـرش،این مانع ها

را طی کنید تا بتوانـید به خط پایان

برسید . هر مـانع چـند متر شما را

نزدیک تر می کند به نتیـجه ای که

می خواهید ! پس مانع های زندگی

تان را دست کم نگیرید.

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

دنیا را بد ساختند...

 

کسی راکه دوست داری، او دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نداری

کسی که دوستش داری و او هم دوستت دارد ،

به رسم ایین زندگی به هم نمی رسند

و این رنج است

زندگی یعنی این

 

                       "دکتر علی شریعتی"

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

بعد من ...

 

در اتاق کوچکم پا می نهد     

      بعد من با یاد من بیگانه ای 

           در بر ایینه می ماند به جای

          تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای!! 

 

 

                                                     "فروغ فرخزاد"

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

تولدی دیگر

           

همه ی هستی من ایه ی تاریکیست

        که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستن های  ابدی خواهد برد

       من در این ایه تو را

           به درخت و اب و اتش پیوند زدم

 

من

         پری کوچک غمگینی را

           می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

          می نوازد ارام ، ارام

       پری کوچک غمگینی

              که شب از یک بوسه می میرد

و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد امد

 

                                            "فروغ فرخزاد"

 

 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

سکوت سفید

 

ترانه سکوت

ارام در قلبم نواخته می شود

با من همنوا می شود صدای برف

با من می رقصد انگار درخت

و پرنده به افتخار تنهایی ام

در اسمان پر می زند

صدای باد

در ریزش سکوت و برف

گم می شود

همه جا سفید سفید

اسمان و زمین انگار یک رنگ شده اند

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

نمی دونم.....

 

نمی دونم خبر داری چه سخته بی تو سر کردن

چه سخته بی تو احساسو دوباره در به در کردن

نمی دونم خبر داری شبا از گریه می لرزم

دارم کم میشم از رویا داره می میره دل کم کم

نمی دونم کجا گم شد کجا پشت کدوم سنگر

شب وروزم شده چشمات؛ نگاهت لحظه اخر

می دونم تو نمی دونی هنوز دلتنگ چشماتم

هنوز سرگرم دیروز و هنوزدرگیر رویاتم

می دونم تو نمی دونی چقد می ترسم از فردا

بدون تو ، بدون عشق چقد می ترسم از می ترسم از دنیا

 

 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

شکر و سپاس

 

همیشه از بابت همه چیز نالانی

اما هیچ گاه سپاس نمی گویی نعمت درختانی که

بدون وقفه و خستگی صبح تا شام

شام تا صبح بر پای ایستاده اند

تا تو هوای سالم تنفس کنی

همیشه ابرو در هم کشیده، غرولند می کنی،

و شکر نمی کنی،

برای ابرهایی که خود زندگی اند ،

و سپاس نمی گویی خدایی را که،

همه این ها و تو را و قدرت گفتن سپاس افریده است

 

 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

یادت باشد

 

یادت باشد که دنیا با تو اغاز می شود

روز با تو و خورشید با تو گرما می گیرد

نسیم با بوی خوش تو جاری می شود

و بهار برای تو خود را می اراید

یادت باشد که شب بی نگاه زلال تو دلش می گیرد

و پرندگان به خاطر تو عاشقانه می خوانند

وقتی نگاه می کنی

چشمی هست که تو را می نگرد

باور کن

نگاه زیبایت و زیبایی نگاهت را باور کن

و دنیا را با نگاهت زیبا تر کن

 

 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

تنهایی

 

دلتنگی هاتو بردار،به روی قلبم بذار

تکیه بده به شونم،تو این مسیر دشوار

اگه منو نمی خوای،حرف دلم رو گوش کن

فقط برای یک بار،بعدش خدا نگه دار

تنهایی خیلی سخته،وقتی چشام به راهه

وقتی که شب سیاهه،وقتی بدون ماهه

تنهایی خیلی تلخه،وقتی که بی تو هستم

تنها می مونه دستم،با این دل شکستم

دلتنگی هامو بردار،پیش خودت نگه دار

هر وقت که تنها شدی،منو به یادت بیار

داری میری نمی خوام وقت تورو بگیرم

این حرف اخر من، دوستت دارم

دوستت دارم ،می میرم

تنهایی خیلی درده، اگه نیای تو خوابم

وقتی تو اضطرابم،تو هم ندی جوابم

تنهایی خیلی سرده،وقتی پیشم نباشی

اتیشم نباشی ، بیدار میشم نباشی

تنهایی خیلی سردمه

 

 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

بوی محرم

 

بوی محرمش میاد، خیمه و پرچمش میاد

فرشته از تو اسمون برای ماتمش میاد

رقیه دخترش میاد ، صدای مادرش میاد

تشنگی با لبش میاد، حسین با زینبش میاد

شاهزاده ای جوون میاد ، عباس قهرمون میاد

یه طفل زیبایی میاد ، صدای لالایی میاد

مسافرای کربلا، دارن میرن به مهمونی

دلو بزن به قافله ، اگه می خوای جا نمونی

بردار چراغ و پرچمو ، اسبابای محرمو

بگیر رو دوشت علمو، دیوونه کن یه عالمو

توی صف زنجیر زنا ، اقا تماشات می کنه

اگه یه قطره عاشقی وصله به دریات می کنه

اقا تماشات می کنه ، کنار هر سقا خونه

به تشنه ها اب بنوشون، بچه های کوچولورو

لباس سقا بپوشون، به تشنه ها اب بنوشون

 

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

جوانه

 

اغاز می شوم

زلال و تازه

بی تردید بکر

اری پر می شوم

میان شعله های داغ و بی رحم فراق

اما ققنوس وار

دگر باره جوانه خواهم زد

 

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

یلدا

 

محفل اریایی تان طلایی !

دلهایتان دریایی!

شادی هایتان یلدایی!

مبارک باد این شب اهورایی...

 

یلدا مبارک

 

 

تو ازادی.....

 

تــو این زندون پوسیده اسیری و نمــی خنـدی

تــو که با شوق ازادی شبا چشماتو مـــی بندی

سکوت بغض سنگینت داره مرگت رو میبــینه

ولی بازم به رسم عشق به این مخروبه پابندی

تو می تونی از احساس من خسته جدا بـــاشی

تــــو می تونی از این دلتنگی ممتد رها بـاشی

تــو می تونی بری هرجا که قلبت شاد و ازاده

تــــو می تونی به عشق بهتری هم مبتلا باشی

چراچشماتومی بخشی به قلب منکه افسرده اس

توهم کم کم تموم میشی ازاین عشقی که بیهوده اس

تـو می تونی جدا باشی از این دست پراز دردم

از این الونک ویرون که به عطر من الـوده اس

تــــــو می تونی از احساس من خسته جدا باشی

تـــــــو می تونی از این دلتنگی ممتد رها باشی

تـــو می تونی بری هر جا که قلبت شاد و ازاده

تــو می تونی به عشق بهتری هم مبتلا بــــاشی

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

روزی سر می شود...

 

عاشق با اشتیاقی تمام نشدنی به ان پایین

نگاه می کرد به یاد نداشت که چنـــــدین

میلیون سال است که هـر روزعاشـــقانه

این کار را انجام می دهد،گرم می شود و..

می سوزد.دلـــش می خواست بیشتر بماند.

 ازدیدن جریان زیبای زندگی سیرنمی شد

ولی زمان چشم پوشی بودتا فردا ناگریز ...

 با دلتنگی غروب کرد،شب فرا رسید ...

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 

مراقب باش...!

 

مراقب چیز هایی که شکستند 

و کاریشان نمی شود کرد

و مراقب

 انهایی که هنوز هم می شود

مانع شکستنشان شد باش!

باز هم برایت می نویسم...

اما این بار دیگر کافیست

نگو که گذشته ها گذشت و نه

ما باید گذشت کنیم تا بگذرند

 وگر نه امروز همان

فردائیست

که دیروز

در انتظارش بودیم!!!

 

 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪    دوستت دارم     ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

نقطه سر خط...

 

عزیزم نقطه سر خط

    بی وفاییت شده عادت

 تو نوشته بودی دیدار

    سه تا نقطه تا قیامت

عزیزم نقطه ته خط

    تلگرافی شده نامه ت

قلبمو مچاله کردی

    توی نقطه چین نامه ت

زیر درد و خط کشیدی

   ضرب در زدی رو اسمم

تا بدونم که به اسمت

       تا دم جونم طلسمم

عزیزم نقطه ته خط

      برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه

      عوض جواب نامه ت

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 10:28  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

آرزوهای ویکتور هوگو براي شما

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

  همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

  امیدوارم حيواني را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

  امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

  بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برايت آرزو کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 13:20  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

تو بال هايت را به من بده ، تا پرواز كنم. در دريايي كه آن بالاست، بالاتر از دريا. من باله هايم را به تو خواهم داد تا دريا را ببيني. آسماني كه بر زمين افتاده. . . 

دوباره به گوشه ي سمت راست كتابخانه ام تكيه مي دهم. گوشه اي كه چند كتاب كودكانه دارد و چند نقاشي و سه چهار تا كتاب عكس. دلم به "آهوي گردن دراز" خوش است و "افسانه ي چهار دختر مهربان"  در "بهار خرگوش سفيد را يافتم "  قصه هاي مونيا ،  سفيد برفي ، دريا و ماهي ، باد شمال و خورشيد ، هديه ي طاووس كوچك و ...

گاهي كه دلم ساده مي گيرد. گاهي كه مي خواهم در خودم بپيچم مي روم سراغ كتاب هايي كه بسیار کوچکند  ، گاهي مجله هايم را هم ورق مي زنم.

 

بال های من باله های تو. نمي دانم چرا دستم به گوشه ي سمت راست، قفسه ي دوم رفت و چند لحظه به بالهاي زرد و باله هاي آبي خيره شد. اولين بار اين را كي خواندم ؟ 7 سالم بود؟ 8 سال؟ كوچكتر؟  خيلي وقت بود سراغش نرفته بودم .

 

در يك صبح زيبا، هنگامي كه نسيم ، برگ درختان را به آرامي تكان مي داد ، يك ماهي كوچك شنا كنان خودش را به سطح اب رساند و سرش را از آب بيرون آورد. خورشيد مثل يك توپ زرد در آسمان مي درخشيد و ابرهاي سفيد دور تا دورش را فرا گرفته بود.  ماهي كوچك همانطور كه به آسمان آبي خيره شده بود، با خودش فكر كرد: چه خوب مي شد اگر مي توانستم آن بالا، در آن درياي آبي شنا كنم!

 

 

پرنده هم با خودش اين فكر ها را مي كرد . او هم دلش مي خواست  در آسماني كه ماهي در آن شنا مي كرد پرواز كند. پرنده به باله هاي ماهي نياز داشت و ماهي به بال هاي پرنده. من هم با خودم فكر مي كردم كاش بال داشتم. كاش دست هايم را مي دادم به جاي بال. اگر نمي دانستم ماه چقدر چاله و سنگ و خطر دارد، آنوقت آرزو مي كردم بروم ماه ، بروم به انعكاس ماه در آب. يا بروم به جايي كه اينجا نباشم. چرا مي خواستم اينجا نباشم؟ 

 

ماهي گفت: خيلي خوب! پس من باله هايم را به تو مي دهم، تو هم بالهاي را به من بده. پرندهي كوچك قبول كرد و بال هايش را به ماهي داد. ماهي هم بالهايش را به پرنده داد.. ماهي با بال هاي پرنده به آسمان پرواز كرد... پرنده ي كوچك هم احساس تازه اي داشت.

 

چرا اگر هزار بار كتاب ها ي قفسه ي اول و سومم را بخوانم ، اين طور جواب سوال هايم را پيدا نمي كنم كه كتاب هاي طبقه ي دوم به من پاسخ مي دهند ؟  چرا بزرگترها آنقدر بزرگند كه كتاب هاي جلد رنگي را كوچك مي بينند.

 چرا كسي ديگر بال نمي خواهد؟

 

ماهي كوچك ، همانطور كه پرواز مي كرد ، يك چيز تعجب آور ديد. چيزي كه دنباله ي دراز داشت و در باد مي رقصيد. آن چيز بادبادك بود در دست يك بچه كه با آن بازي مي كرد.  ماهي كوچك با خودش فكر كرد: حالا اين بچه به خانه اش مي رود و مي گويد من امروز يك ماهي ديدم كه پرواز مي كرد!

من امروز يك ماهي ديدم كه پرواز مي كرد. من امروز يك فيل ديدم كه در آسمان مي دويد. يك بشقاب پرنده از فضا به حياط خانه مان آمده بود و من الان يك عالمه دوست هاي فضايي دارم . و يك خرگوش سفيد كه هر بهار به ديدنم مي آيد.

 خانه ي ماهي آسمان نيست. هر چند بودن در آسمان برايش لذت بخش است. پرنده هم براي دريا نيست. همانطور كه او از دريا خوشش امده باشد. ماهي بال هايش را پرنده مي دهد و پرنده باله ها را به ماهي. ماهي به دريا باز مي گردد و پرنده به آسمان.  گاهي آن چيز هايي كه دوست دارم را از ياد مي برم. فراموش مي كنم من با" بودن" اين ها هستم و اين ها بال هاي من اند. گاهي يادم مي رود بايد نشست و به هر چيز كه دوست دارم فكر كنم و كمتر اداي بزرگتر ها را در بياورم . هر چند كه با چشم هاي درشت و ابروهاي در هم رفته به خيال هاي من نگاه كنند. و تعجب كنند.  من بال هاي كودكي ام را با دست هاي شاخه هاي هيچ درختي عوض نمي كنم.

از آن روز به بعد، پرنده ي كوچك ، بعضي وقت ها طور ديگري پرواز مي كرد. بالهايش را مثل باله هاي ماهي حركت مي داد و در آسمان شنا مي كرد. و پرندگان ديگر با تعجب به او نگاه مي كردند.

ماهي هم همينطور شده بود! بعضي وقت ها خودش را از آب بيرون مي انداخت و روي آب مي پريد! مثل وقتي كه در آسمان پرواز كرده بود. و ماهي هاي ديگر با تعجب به او نگاه مي كردند.

 

كاش هيچ وقت هيچ بچه اي كفش آدم بزرگ ها را پايش نكند. چون انوقت خيلي زود قدشان بلند مي شود و كلمه ي زشت : اعصاب ندارم!  يا   سرم درد مي كنه!  مي افتد ورد زبانشان.  خيلي بد نیست كه يك بچه نخواهد توي كوچه لي لي بازي كند؟

و يا كارتون ببيند و فكر كند كتاب بچگانه خواندن كار مسخره ايست. خب تقصير بزرگترهاست كه براي بچه ها كفش پاشنه بلند مي خرند و حرف هاي گنده گنده يادشان مي دهند. حرف هايي به اندازه گنده ترين پاي دنيا.

شايد هيچ وقت براي هيچ ادم بزرگي كتاب كودك نوشته نشود و شايد هيچ وقت هيچ آدم بزرگي دلش نخواهد بال داشته باشد يا باله.  كافي است شاخه هاي سبز تبديل به تنه هاي قطور شوند،  انوقت بايد به تنه ها تكيه كرد و زير لب قصه گفت.

 

فقط، خود ماهي و پرنده بودند كه راز اين كار را مي دانستند. انها با اين كار ، به ياد روزي مي افتادند كه دلشان مي خواست جاي هم باشند.... و حالا خوب مي دانستند كه هر كس بايد جاي خودش باشد

 

سمیه :::::::::::::::::::::سیامک::::::::::::::::::::::::::

امروز دیروز نیست

و همین چند لحظه پیش حتی

از آخرین لحظه تا

همین چند نقطه ی پیش

موهایم بلند تر شده

و چرک زیر ناخن هایم بیشتر

از نوک موهایم بالا می رود

حس عجیب چند لحظه پیش

وقتی نبودنش را روبرویم دیدم

ما می خندیم

انگار فردا را به یاد نمی آوریم

ما گریه می کنیم

از فرار دیروز

در دست هایمان

کلمات وحشی را کنار می زنیم

تو دیگر هیچ نگو

و هیس باش

مثل چراغ خاموش اتاقم

که از پنجره ای دور

مرده به نظر می آید...

 

 

سمیه :::::::::::::::::::::سیامک::::::::::::::::::::::::::

 

بی کلام
 

هیچ آغوشی

 امن نیست

و این کمی

 ترسناک است.

دلهره را

از خودم دور می کنم.

 

سمیه :::::::::::::::::::::سیامک::::::::::::::::::::::::::

 

همین چند قدم کوچک
 

رنگ ها می مانند؟

بوی الکل می پاشد توی ذهنم.

مادر لکه های رنگ را می گیرد با دستمال.

 

بوها می مانند؟

حدس می زنم ناهارظهر را

چه کسی ظهر مهمانمان بوده؟

مادر پنجره ها را باز می کند.

 

روزها می مانند؟

دفترچه ی خاطرات را ورق می زنم.

مادر از گذشته ها می گوید

 

آدم ها می مانند؟

آلبوم خاک گرفته است

مادر زود دلش تنگ می شود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 10:1  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 معشوقِ مغروق

 

 

نفرین بر تو

زمین و نفرتی فراگیر که زندگی ام را به چالش کشید

 

دریا....ظلمتی مذموم که هراسی از تنهایی بر وجود من به ودیعه گذاشت

من چه کردم که اینچنین تاوان ظلم تو را میدهم

یا مگر عشقم چگونه بود  که اینگونه به اعماق بردی اش ظالم!!

نفرین بر آبی بیکرانت

نفرین بر غروب بی دغدغه ات که عشقم را به کام تو کشاند

و من ماندم

پشت پنجره ی چشمانی که محبوس میکرد دلم را در سپیدی دلش و سیاهی غمش

پشت شانه های تکیده ای که مجالی برای دستی نبود تا بر دوشش بنوازد

پشت لبانی آتشین...نه از رنگ...از ننگ

از ننگی که بر دامنم نهادی

و حالا معشوق مغروقم را چگونه بخوانم زیر نگاه سنگین تهمت

تهمت قتلی که تو بر پیشانی ام زدی

نفرین بر تو دریا

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

سال بیست و یکم

 

شعر سال بیست و یکم به مناسبت شروع بیست و یکمین سال عمرم

 

عمرم به سال یکم با بیست رفته است                  مثل دوچرخه سواری در پیست رفته است

از بس که تند میرود از دست من شباب                       انگار که نبوده و هی نیست رفته است

هر هفت سال بچگیم را که بشمری                    کلا به پرس اینکه ((این چیست)) رفته است

باز آن سوال قدیمی این همه عمو؟                          آخر عموی واقعیم کیست رفته است

از بس که خاله و دایی و عمه هست و نیست       شاید که نام عزیزی از لیست رفته است!

آن کاسه ی سفید بلوری که خرد شد                  با جیغ مادرم که((قدیمیست)) رفته است

پول لواش و سنگک و خشخاش و بربری               افتاده توی جوب و طبیعیست رفته است!

ادامه دارد؟؟؟؟

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

قانون عشق

 

 

                     خداحافظ باید تقدیرو!! فهمید                      

             آره قصد من از رفتن همینه              

که تکرار مصیبت باشه بر تو

قضا!! اینه که جسمم رو زمینه

خداحافظ دیگه پایان راهه

آره حق با تو بود عشق اشتباهه

این از بخت بدم بوده که هرگز

نتونستم بمونم روم سیاهه

خداحافظ خدا پشت و پناهت

دعای خیر من همراه راهت

نمیدونم میدونی یا نه انگار

که آسون میگذرم من از گناهت

هنوزم ظلم تو یادم نرفته

که برق چشمامو آسون فروختی

نگاهت رو گرفتی از دل من

تو چشماتو به یه غریبه دوختی

حالا فریاد و آه و اشک و حسرت

تموم حرف لبهاته همیشه

غبار آه غنماک حقیقت

پناه آورده بازم روی شیشه

ولی ایندفعه بار آخرینه

که من میرم توهم تنها میمونی

میخوام حالا که میرم بی تو باشم

خودت قانون عشقو خوب میدونی

زبونم میگه رفتن بی تو اما

دلم میخواد تو هم پیشم بمونی

میدونم خسته ای اما یه خواهش

بمون تا وقتی این شعر رو میخونی

 ---------------------------------------------------------------

خودم میدونم بد بووود!!

نوشته شده توسط مرداب(مرتضی حیدری) در تاریخ شنبه یکم فروردین 1388 با موضوع ترانه 2 نظر

قفل سکوت

در حالی که سکوت زمزمه ی بی صدایی سر داده بود....

شکستم

تا شاید صدای بی صدای من قفل سکوتم را در هم کوبد..
زندگی اندیشه ی گشایش ابدی لحظه هاست
تا کلید نشوی قفل سکوتت تا ابد باقیست...
دریاب مرا...

مردابی ام...    

دریایی ام کن         

                            
تو شاه کلید قلب منی

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

محکمه ی عشق

 

به حکم محکمه ی عاشقان وفا کردم

به عهد خورده قسم ترک هر خطا کردم

به لعل خوش سخن سرخ بوسه ات هیهات

نزول کردم و بر عهد خود جفا کردم

تو اعتدال بهاری نسیم هر نفست

میان هر نفست تا منا صفا کردم

صریح و ساده بگویم بدون کثرت و کم

به عشق روی تو بر هر لبی قفا کردم

طلب ز حاجت خود با تو می شود مشروع

ز درد عشق تو تقبیح هر شفا کردم

تمام میشود اکنون غزل به بوسه ی تو

به عذر قافیه یت را پس از کفا کردم

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

(۱)

فاصله معنی عاشق شدنه

قصه ی سرخ شقایق شدنه

شرط موندن تو حریر قلب تو

پیش چشمای تو لایق شدنه

......................

(۲)

حالا که نیستی و دوری از دلم

طعم بوسه هات میشن شعر و غزل

تو خودت فرشته ی بخت منی

که خدا رسونده از روز ازل

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

قلم در دست من معناست

 

غمی با ماست....دل دریاست

درون سینه ام دنیایی از دنیای نفرت هاست

دلم در مسلخ غم هاست

و هم در سایه ی دردی پر از ژرفای بی پرواست

سلام و نازش و خواهش نیاز هر دم لب هاست

قلم در دست من معناست

خدا اینجاست بی همتاست

خدا در قلب آدم هاست

ولی بی یاور و تنهاست

سکوت شب پر از معناست

شب در حسرت فرداست

نژاد تو از آدم نیست از حواست

ویا از مریم ترساست!یوحناست!

قلم در دست من یادآور مفهوم عبرت هاست

گناه لیلی و مجنون گناه ترک عادت هاست

گناه عشق ورزیدن به رویای حقیقت هاست

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

بمان

 

 

امید رفتن در با تو بودن خنثی است(خنثاست)

بمان و بتاب و بخوان!

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

کاش میشد

 

کاش با پروانه های باغ عشق

میشد از پس کوچه ها پرواز کرد

کاش میشد در قنوتی بی ریا

ناله ی امن یجیب آواز کرد

کاش میشد همچو نایی در نی ای

کهنه زخم عاشقی را ساز کرد

یا شبیه نوری از یک روزنه

چهره ی محبوب خود را ناز کرد

کاش دل فرمان نمیداد عشق را

باید از اعماق جان ابراز کرد

کاش میشد با تمام شعر ها

در میان قلب ها اعجاز کرد

کاش با خورشید صبح از پنجره

چشم ها را میشد از نو باز کرد

کاش میشد حرف های کهنه را

در میان سینه همچون راز کرد

کاش میشد ابتدای شعر را

با حضور نام تو آغاز کرد

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

گفتم نرو

 

به تو گفتم نرو تنها می مونم

ولی رفتی تو اما مهربونم

به تو گفتم نرو تنهایی سخته

جدایی قصه ی تقدیر و بخته

به تو گفتم بری پروانه میره

دل شب بوی باغچمون میگیره

به تو گفتم بمون اما نموندی

برام از عاشقی شعری نخوندی

به تو گفتم گلم خوبم عزیزی

نبینم وقت رفتن اشک بریزی

جدایی سهم ما بوده از اول

نمونده راه برگشت و گریزی

حالا رفتی دلم آروم نداره

یکم میخنده اما هی میباره

دعای اخرش تنها همینه

یه روزی روی ماهت رو ببینه

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

دو بیت بدون شرح

 

به دنبال چه میگردی؟

تو این شب راهه دل گیره

یه روزی خستگی هاشو

دل از دست تو میگیره

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

کبوتر چاهی

 

کبوترم تو بمان ...

من هنوز خسته دلم

برای خواندن نامت زبان نمانده ولی

به تار موی سیاهت هنوز بسته دلم

کبوترم تو بخوانم.. زبان گفتن نیست

بهار رفته و حال از بهار گفتن چیست؟

غروب در تپش کوچه ها ورق خوردی

ولی هنوز ندانسته و نمیدانی

گل همیشه بهارم ..<< کبوتر من کیست!!!!!>>

تو آشنای منی ای کبوتر چاهی

کنار خستگی ام تو همیشه همراهی

مپر !

 مپر دلم به تو عادت گرفته .خو کرده

در آسمان نگاهم تو بدر یک ماهی!

بیاو باز کنارم نشین و کاری کن

کبوترم تو دلم را بیا و یاری کن

خود همیشه بهارت که در منی را باز

طلسم تن برهان(berahan) و در عشق جاری کن 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

و من هنوز ته مانده هایم تمام نشده

حیاتم کو؟

پرنده نوشته هایم را دوست دارم!

 

 

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

عین شین قاف(حسین)

از ازل تا روز آخر ((شین)) عشق

در عطش میسوزد همچون ((سین)) یار

((عین)) عاشق در قمار زندگی

عین عاشوراست بی تاب و قرار

لحظه ها یک لحظه ثابت نیستند

مثل ((قاف)) عشق صامت نیستند

((عین)) و ((شین)) و ((قاف)) پیش ((یای)) یار

ذکر میگویند و ساکت نیستند

((نون)) نام یار ((نون)) نام عشق

((نون)) دلدارم حسین ابن علی

یک نفس با عشق هم پیمانه شو

تا تو هم پیدا شوی و منجلی

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

تقدیر

 

ترتیب شعر شاید

ترتیب آشنائیست

ورنه میان دل تا

هر واژه ای جدائیست

از واژه ی کبوتر

تا آشیان امید

یک واژه راه مانده

آن هم طلوع خورشید

از دوردست رویا

تا خاطرات امروز

راهش کمی دراز است

راهی به عمق دیروز

تا مرز دل نمانده

جز حیله ای و ترفند

این واژه ها زیادند

مانند عشق و لبخند

عشقی میان مجنون

یاری به سان لیلا

از عشق های کهنه

تا عشوه های حالا

این واژه یک نشانه

این لفظ آتشین است

پایان عشق مرگ است

تقدیر ما همین است

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

قرارمون

 

قرار نبود یه روزی

دلم برات تنگ بشه

قرار نبود دل تو

یه روزی از سنگ بشه

قرار نبود اینجوری

پا رو دلم بذاری

قرار نبود یه دنیا

غصه برام بیاری

قرار نبود آسمون

رو دردامون بباره

قرار نبود دل من

پیش تو کم بیاره

قرار نبود بسوزم

قرار نبود ببازی

قرار گذاشته بودی

هر جوری هست بسازی

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

آیت

 

از گل لاله بگو
که در این دشت بزرگ
داغ عشقش همه جا پخش شده
و ندای سره ای در باران
که به ما می گوید
همه از عشق بگو و طلب یار بکن
که در این عالم خاک
همه ی احشام هم
به خدا می نگرند
به خدایی که در این دشت و جهان
همه جا هست و گذر خواهد کرد
بوی گل بوی بهار
همه از لطف خدائیست که در نزدیکیست
باز باران همه جا را تر کرد
بوی او می آید
نفسی سخت بکش
نفسی سخت بکش

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

باغ سیب

 

تک درخت باغ سیبم............اما با خودم غریبم

واسه اینه که دل من............دوباره داده فریبم

زیر زخمه های بارون............زخمیه برگای خستم

اما با تموم دردم.................دل به دستای تو بستم

بی صدا ابرای تیره...............روی شونه هام میباره

باد بی عاطفه و سرد...........رنگ پاییز رو میاره

باز دوباره تک و تنها.............کنج این باغ کویرم

تنها یک زاغک کوچک..........آرزوشه من نمیرم

تا روی شاخه ی پیرم..........خونه ی شادی بسازه

وقتی از اون دورا برگشت.........خستگی هاشو ببازه

تا بشینه روی شاخم...........بال خستش رو ببنده

به تموم دردای من.............از ته دلش بخنده

تنها شادیه دل من............خنده ی همین یه زاغه

گرچه بی چیزو حقیره........واسه من خدای باغه

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

نگاه

 

هرچی که از نگاش بگم

باز واژه ها کم میارن

چشمای پر صداقتش

با خودشون غم میارن

وقتی نگاهش میکنم

دلم میلرزه میمیره

بهونه ی وجودشو

وقتی نباشه میگیره

بازم دلم تنگه براش

با این که تازه دیدمش

یه لحظه از نگاهشو

به هیچ کسی نمیدمش

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

مرید عشق

 

 

مريد درگه عشقم ز صبح تا به غروب

در امتداد زمين از شمال تا به جنوب

به قلب خسته ام اي آشناي قوم غريب

ز لوح عشق طرحي بنگار يا که بکوب

حجاز کعبه ي عشق است و کعبه ي من تو

به دار لطف تو من تا هميشه ام مصلوب

در اين ميان که همه در پي زر و سيم اند

دل من هيچ نخواهد به جز تويي مطلوب

بيا نگار دلم باش و کينه را در من

به ضربت خم ابروي خود بکن سرکوب

به پيش پاي عزيزت گليم اندازم

که جنس از تو نباشد بري تر و مرغوب

طلا و نقره و مالم به راهزن دادم

ولي به دست تو گشتست دين من مسلوب

دلم هواي تو دارد در اين سياهي ها

منم به تير نگاهت دريده و مضروب

بهار با تو به پاييز زرد مي نازد

و رعد پيش تو خوار است و اندکي مرعوب

مرا به حال خودم اين چنين رها مگذار

که ديدگان من از هجر توست چون يعقوب

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

کبوتر

 

 

((و این نهایت احساس یک کبوتر بود))

همان که از همه ی راز ها مگو تر بود

همان پریدن پر جنب و جوش پر معنا

به آفتاب و به دریا که آرزو تر بود

کنار پنجره رو به خرابه ای متروک

هوای ساحل و شاید بهار در سر بود

ولی چگونه به دریا به آرزو برود

در آن قفس که از فراخی بالش هزار کمتر بود

نمیشد از گذر لحظه ها عبور کند

چرا که لحظه و ساعت ز او فراتر بود

تمام لحظه ی پرواز و یک بغل رویا

به جرم دم نزدن از فرار پرپر بود

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

تفنگ

 

 

به جرم کشتن و قتل و جنایت

باید بسپارنت دست عدالت

یه کم سرده هوای توی زندون

دعا کردم که آسون تر بدی جون

تفنگ سر پری اسمت قشنگه

ولی پشت سرت نفرین و ننگه

چرا کردی لبای شادو گریون؟

چرا از کرده هات نیستی پشیمون؟

چرا حتی برای آخرین بار

نمیگی بیگناهم دست نگه دار؟

ایشاا.. ضامنت در ره یه روزی

توی آتیش کردارت بسوزی

یا از لوله به پایینت فلج شه

خشابت خط بیفته یا که کج شه

ایشاا.. آخر کارت بمیری

بمیری جون هیشکی رو نگیری

تو هم دست خودت هرگز نبوده

که رو ماشت همیشه دست بوده

میدونم با خودت میگی که ای کاش

با قنداقت میکوبیدی روی پاش

یا تیرت رو خطا در کرده بودی

یه کم اینور یا اونور کرده بودی

ولی جرم تو سنگینه یه خورده

با آتیشت یکی جون داده مرده

باید واسه ادای درس عبرت

سر دارت کنن با ننگ و نفرت

دیگه کارت تمومه نازنینم

میخوام لحظه ی مرگت رو ببینم

واسه صلح جهانی هم که باشه

یه روز آهن پاره میشی و لاشه

به امید زمونی که زمونه

بدون اسلحه راحت بمونه!!

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 اینم دو بیت با تخلص خودم

 

 

تو از ورای آسمان من از دیار هبوط

چگونه میروی از من به سوی مرگ و سکوت

تو از دمیدن عشقی به زخم سرد سراب

من از حقیقت پوچ و تباهی مرداب

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 توی من شمای شما!!

 

و تیک تیک ساعتم صدای قلب تو بود

ولی تو را نشناختم

که بود یا که چه بود

چرایی دل من از تو می نوشت چرا

همیشه یاد دلت در کنار پنجره بود

که روزهای مبادا تو را نشان بدهم

به آسمان سخاوت

به نور تا خورشید

تو را نشان بدهم یا صدا صدا بزنم

و سخت تر که توانم شما بخوانمتان

تویی که در دل عشقم نشانده ای امید

همین قدر که دلم را به تو گره کردم

همین قدر که شما را به تو بخوانمتان

همیشه دوری و از من کنار پنجره ای

غزاله ی دل من ای همیشه تا خورشید

همین بس است شما را به تو بدانمتان


 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 لهیب عشق

 

لهیب آتش عشقت گداخت جان و دلم

تو از حریم خدایی من از زمین و گلم

هنوز در ته چشمان عاشقت ای یار

شبیه پیکر بیدی خمیده و خجلم

طواف دور تو کردم منا به یاد تو بود

مرا به حال خودم واگذار یا بهلم

که تا صفای قدومت ترانه ای سازم

و یا به پیش تو بازم تمام آب وگلم

نوید میدهد هر شب دلم که می آیی

ولی بدون تو امشب خموده و کسلم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 15:5  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

نوروز و فصل سبزرابرایتان موفقیت آرزو  میکنم

 

شاعر ترانه میخواند در "بهار " نوروز

خورشید عشق می افشاند کنار نوروز

آهوی مست و عاشق در دشت میخرامد

دنیای سبز بیند گردد شکار نوروز

ماهی دوباره میپردازد به جستجویش

دریا خروش دارد در انتظار نوروز

هرجا دکان گل- حتا باد میخرد گل

چه بیرو بار دارد جوراست کارنوروز

دنیا جدید شد ، از نوروز باستانی

هرجا درخت را بینی بی قرار نوروز

برروزگار سرما نوروزگشت پیروز

ایدل بهار ،آمد زیبا نگار نوروز

 

 
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

مادرای تمام  زنده گی فدای تو

درجهان کسی نیافتم به جای تو

مادرای فرشتهء بهشت زنده گی

آرمیده خشم و قهر درفضای تو

آفتاب را اگر  نهم   به دست تو

هیچ خدمتی نکرده ام  برای تو

مثل فصل های عشق سبز میشوم

تا رسد به گوش های من صدای تو

مادرای شروع شعر های هستی ام

من ادامه داده ام به حرف های تو

 
 
::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

پنهان شوم به خویش که پیدا اگر شوی

ماهی شوم زشوق که دریا اگر شوی

با چشم های باز بخوابم به یاد تو

هستم بدین امید که رویا اگرشوی

درخاک میروم سپس آلاله میشوم

درموسم "بهارم "صحرا اگر شوی

دیوانه میشوم به خدا دشت میروم

درفصل سبز عشق تو لیلا اگرشوی

درشهر عاشقان چه به شهرت رسیده ام

یابی مرا زهرکه توجویا اگر شوی

 
 
::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

بسیار دوستدارم زیبای زشت خود را

درچشمهای او دیدم سرنوشت خود را

دربین ما ندارد ارزش متاع دنیا

قسمت کنیم با هم حتا بهشت خود را

اینسان که عشق مارا دیدی تو سبزو آبی

ماآب مهربانی دادیم کشت خود را

آرام میشود دل در آسمان چشمش

یادر فضای چشمش یابم سرشت خودرا

بی اوست زند ه گانی مانند یک خرابه

بادست او نهادم هرخشت ،خشت خودرا

 
 
::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

 

کافیست

 

برای بی قراری دلم

 

آرامش چشمانت

 
 
::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
سلام دوستان ارزشمند !

فرارسیدن عید روزه گشایان را خجسته و روزهای شاد میخواهم !

عید چشم ها

اوکه از پنجره طلوع میکرد

خورشید درحال غروب بود

من زنده گیی نوام را

بازهم ازبامداد شروع کردم

هنگامیکه درچشمهایش

سپیده عشق میدمید

نمازشامم قضا میشد

مگرنمازعید چشمهایش را

نمیشد قضایی خواند

مادرم گفت:

بیاافطارکن

گفتمش :

عید کردم

 
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 

 

انگشتانش را که مینواخت

برزانویش

دلم میرقصید

فضاراگرفته بود

نغمهء مستی فرا

عشق رامیشوراند

 

 آرام آرام

ترک میکرد پیرامونش را

شاید به دنیای راگها میرفت

باران برپشت شیشه پنجره بس

پای می افشاند

تن تن تتن تن..

تن تن تتن تن..

انگشتانش را بر زانویش مینواخت

شاید باران را همنوایی میکرد

تن تن تتن تن..

تن تن تتن تن..

 

 
 
::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 

ساحل گرفته آتش دریا کجاگریزد

ماهی دچاروحشت آیاکجا گریزد

کابوس جنگ آمد درشهرهای ذهنم

ازکوچه های عشقم رویا کجا گریزد

چندانکه گرگ آمد ، ازکوه جای آهو

بیچاره مانده حیران ، صحرا کجا گریزد

جنگ اتم سراید ، اکنون ترانهء خویش

اندیشه دارداما – دنیا کجا گریزد

دنیا کجا گریزد ازدست  مرد ما نش

امروز گر رها شد فردا کجا گریزد

دنیا به تنگ آمد – ازجنگ و جنگجویان

    فرضاً  اگر گریزد- اما کجا گریزد             
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 

دوتا جادوگر

                                                                    

چشم هایت دوتا جادوگراند

ازدلم کبوتر ساختند

اکنون دلم درآسمان عشقت

پروازمیکند

وتومثل کبوترباز ها

برسربامتان سوت میزنی

توری ازغروردردستت

برای تاراندن دلم

من از دریچهء خانه مان

های !

کبوتربازی بس است

دلم خسته شد

بیا به حوضچه ما نگاه کن

تاماهی ها برقصند ...

 
 
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

خورشید من !

خیلی یادت میکنم

امشب از پنجره

به آیینهء ماه نگاه کن

میتوانم ببینم بازتابت را

بگذار انترنت مختل باشد

وقتیکه عشق همه چیز است

دیگر نخواهم محتاج ماهواره بود

خورشید من!

 انگارکه تو

 

فی کلُ شیاً

دیگر ترا نیست احتیاجم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 10:50  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

نوشتن بهانه می خواهد عزیز ِ من

قلم را برداشتن ،

گوشه دنجی نشستن ،

بغض کردن

و یک دل ِ سیر واژه کنار ِ هم ردیف کردن ،

بهانه می خواهد عزیز ِِ من .

 

 

 

انگار هرچه که می دوم

کم نمیشود فاصله من تا خواب های تو ،

فاصله تو تا حرف های من ...

میبینی ،

این من مدام تو می شود و این تو مدام من / نه ... نمی شود ....

 

 

 

 و

من

در این شب های پر از کابوس ِ نبودن ِ تو ،

در این روزهای سرد ِ ، پر اندوه  ِ ، پر هراس ،

در این لحظه هایی که دستهایم به جایی نمیرسند برای داشتن ِ تو  ،

بی بهانه مانده ام ....

 

 

 

 

من

بی بهانه مانده ام

                        عزیز ِ من .

 

 

  

بی بهانه

مانده ام ...

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::

ساده است نوازش سگی ولگرد

           شاهد آن بودن که

           چه گونه زیر غلطکی می رود

           و گفتن که " سگ من نبود " .

           ساده است ستایش گلی

           چیدنش

           و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد .

            ساده است بهره جویی از انسانی

            دوست داشتنش بی احساس عشقی

            او را به خود وانهادن و گفتن

            که دیگر نمی شناسمش .

            ساده است لغزش های خود را شناختن

            با دیگران زیستن به حساب ایشان

            و گفتن که من اینچنینم .

            ساده است که چگونه می زییم

            باری

           زیستن سخت ساده است

           و پیچیده نیز هم .

::::::::::::::::::::::::::::::::

 

دلتنگی های آدمی را باد به ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار ازسخنان نا گفته است

از حرکات نا کرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من!



برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش

روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد که از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم





گاهی آنکه ما را به حقیقتی می رساند خود از آن عاریست

زیرا تنها حقیقت است که رهائی می یخشد



از بخت یاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید ، یا از دست می گریزد

.

.

.

پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن

سنگین- سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را

به حای همراهی کردنشان

عشق ما نیازمند رهائی ست نه تصاحب

در را ه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

.

.

.

جویای راه خویش باش از اینسان که منم

در تکاپوی انسان شدن

در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را، آزادی را ، خود را

در میان راه میبالد و به بار می نشیند

دوستی ای که توانمان میدهد تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری

این است راه ما

تو و من!

( شعر از مارگوت بیکل با ترجمه احمد شاملو )

::::::::::::::::::::::::::::::::

 
در روزهای تنهایی ته می کشم
+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت19:27توسط محمدامین | 4 نظر
خنک آن قماربازي که بباخت هر چه بودش
بنمايد  هيچش  الا هوس  قمار  ديگر

حضرت مولوی
 
 
نفس نکش  
بخند
بگو سلام

::::::::::::::::::::::::::::::::

باور کن

من

 

نه دیگر نردبان خوبی هستم برای " او "

که اوج بگیرد لحظه هایش

در فرو رفتن مدام من

زیر قدم های این زندگی لجوج

 

نه عاشق خوبی خواهم بود برای " تو "

که مست عاشقانه های دلم شوی

وقتی که سکوت آمیخته با هراست

دانه های شک می پاشد

بر ریشه های باور من

 

و دریغ

که نه دیگر دل را با  او قرار است

و نه اکنون دل را از تو گریز

.

.

.

 

چه کنم ؟ هان؟ چه کنم ؟

 

::::::::::::::::::::::::::::::::

 
گفتی :
تنها خطای این روزهایی که گذشت ومی گذرد شاید ،
گاه خوردن شرابی ست که سرخوشم کند در لحظه های بودنم

سکوت کردم


گفتی :
میهمانی امشب را اگر تاب نمی آوری رفتنم را ، نمی روم

سکوت کردم


گفتی :
تاب نمی آورم چشم های ابریت را که میل باریدن دارند

سکوت کردم


گفتی :
حال من خوب است اگر حال تو خوب باشد گلم

سکوت کردم

 

گفتی : ...

گفتی : ...

گفتی : ...

.

.

.

من سکوت کردم

.

.

.

نگو که نمی دانستی

سکوت یعنی:
تنهاخطایت را نکرده ام هیچ گاه

سکوت یعنی :
تاب نمی آورد دلم رفتنت را

سکوت یعنی :
بارانی می شود هوای دلم امشب

سکوت یعنی :
حال من خوب ... نیست.


سکوت یعنی :
...


.

.

.

 

حالا
شب است
تو رفته ای
و من مانده ام و چشم هایی که میل باریدن دارند

حالا
تو میرقصی شادیت را با سرخوشی
در جمع دخترکانی
که پریشانی زلف هایشان را به رخ می کشند

و دل می رقصاند مرا
پیرامون دقایقی که آشفتگی ام را به تمسخر نشسته اند

حالا
حال من خوب نیست و حال تو خوبتر از همیشه من است (شاید !)

حالا
در گذر این دقیقه های لعنتی
همین دقایقی که می دانند
چه بی صبرانه تمام شدنشان را به تمنا نشسته ام

آنقدر آگاهانه دلم زار می زند
که هیچ چیز
نه
هیچ چیز نمی تواند سرخوشش کند.

 

حال من خوب است اما تو باور نکن

::::::::::::::::::::::::::::::::

 

تنهایی که هجوم می آورد و در نمی بندی ،
حال و روزت می شود حکایت ِ این روزهای دل ِ بی قرار ِ من .
میبینی ،
عاقبت ِ کسی که به زمستان روی خوش نشان بدهد ،
بهتر از این نمی شود ،
می شود ؟؟؟!!!
 

حالا هم ،
که در پس ِ این خستگی های مدام  ،
کنار این همه تنهایی ،
جایی برای دست هایم خالی کرده ام،
که بنشینند و یک دل ِ سیر دوستش دارم را بنویسند ،
پاییز دارد از راه می رسد
و زمستان دل خوش کرده است ،
که خزان جانشین مناسبی است برای لحظه های ِ من ِ بی او ...
و نمی بیند ،
دست هایم را که بالا می روند ،
و قنوت وار تمنا می کنند باران را
برای خشکسالی این روزهای  ِ دلم ...
 
من خوب می دانم ،
یکی از همین روزهای ِ در راه
باران می آید و دل بی هیچ چتری
هوایی رفتن می شود
در امتداد کوچه هایی که آغوش باز کرده اند قدم هایش را ...

 

امروز را آسوده بخواب دلم

 

::::::::::::::::::::::::::::::::

 

ته نشین صدایت را دوست دارم

همچون ته نشین قهوه ای شیرین

که طعنه به چشمانت می زند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 10:35  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 
 
دیشب دوباره آمدی به خوابم

تمام روزهایم را که گرفته ای در خواب هم راحتم نمی گذاری

تمام زندگی ام را گرفته ای

وقتی نگاهت حتی توان رحم ندارد

من به چه دل خوش کرده ام

وقتی تمام باورم شکست

دیگر حتی زندگی برایم تاریک شد .وقتی دیدمت بعد ازچندین هفته و تو تنها سلامی دادی که آن هم نمی دانم از  سر چه بود و من حتی توان پاسخ نداشتم

کاش می شد تمامش کرد . اما نمی شود

قرص ، دکتر ، مشاور

کجایی که دلم ورم کرد از بس که نا مهری دید

تو سنگ بودی و من نمی دانستم

چه آسان گذشتی

کاش من هم بلد بودم

نمی دانم

راهی نمانده هنوز گیج و مبهوتم چه شد که این چنین تمام شد

 

 
 

 

تمام شدی

باور کن

تو در من تمام شدی

انگار در آسمانم وقتی تو در من نیستی

برای همیشه برو

  می گذارم

فکر کنی بَرنده ای ..........................................

..................................................................

 
 
 

 اسمش را می گذارند گناه

اگر  می گذارند من گناه  کردم

 اگر عشق گناه است من گناه کردم

اگر عاشق یک آدم هرزه شدن گناه است من قتل کردم

من خودم را  کشتم

ان وقت که فهمیدم بدی  ولی باور  نکردم

 آن وقت که فهمیدم سوء تفاهم است  اما رها نکردمت

آن وقت که فهمیدم بازی است اما باختن را نپذیرفتم

 آن وقت که من تک عاشق کوچه های دلتنگی بودم و تو اصلا نمیدانستی  عشق یعنی چه

آری من  گناه کردم

جوابش را باید  بدهم اما

تو چه

تو چه  جوابی داری برای آن همه  بازی دادن

 من خواستم بازی داده شوم

و تو هم خوب بازی دادی

آن  قدر قشنگ که من در دو گانگی دوست داشتن و انتقام ماندم

آن قدر زیبا که من ندانسته تسلیم خواسته هایت شدم

نمی دانم چه شد زبانم انگار قفل شد

و من اصلا نفهمیدم

چرا گناه کردم

می دانی من گناه کرده بودم هنگامی به همراه شدن با تو حتی فکر کرده بودم

تو سربلند از فتح من  پیروزانه  نگاه می کردی

وقتی در آغوشت بودم این پناه نبود

بلکه زندانی بود که تا حال نیز مرا اسیر کرده

گرمای وجودت زیبا بود

بوسه هایت دل انگیز

لمس تنم لمس تنت خواستنی

اما همه چیز مصنوعی بود

 و من نفهمیدم تو تنها هنرپیشه ای قهاری نه عاشقی دل شکسته

من خود را در انتهای خوشبختی چه آسان فروختم به وسوسه ای وهم آلود

تو تمام من را از من گرفتی

کاش تمامی دیگر به دست آورم

کاش تنها یک بار در آغوش گرم کسی باشم که هنرپیشه نیست .

 

 
 
 

وقتی  هر روز تکه ای  از قلبم را  جا می گذارم نمی دانم  کجا

وقتی  هر روز  هوا سرد تر می شود و من  هیچ حسی  نسبت به آن ندارم

وقتی  هنوز می بینمت  قلبم می لرزد دروغ  چرا

 هنوز  دوستت دارم

 ولی راهی  برای بازگشت نمانده 

کاش  فقط یک بار به حرف هایم گوش می دادی

 می دیدی  چقدر بی تو زندگی  سخت است

کاش خودخواه نبودی ، کاش زندگی تنها در غرایزت  خلاصه نمی شد

کاش می فهمیدی  دختر بودن یعنی  چه

ولی تو حتی نخواستی  بفهمی

وقتی رفتی و اصلا نپرسیدی  چه خواهد شد  ، فهمیدم دنیا خیلی کوچک است آن قدر کوچک  که تو قلب بزرگ مرا ندیدی

کاش حتی یکبار  می گفتم  چرا ؟

تلاش هایم بیهوده است وقتی همواره در یادمی وقتی  همه جا ، تو را می بینم

کجا می توان رفت ؟

 
 
 

مقاومت می کنم

هر روز تو را تکرار می کنم

 نمی روی  چرا نمی دانم

نه از یادم ، نه از دلم و نه از زندگی ام

 من حتی در گوشه  خالی  اتاقت هم نیستم

می دانم

اما  نمی دانم  چرا  همه زندگی ام  پر شده از حضور تو .

 
 
 
 

 زندگی را به تمامی آغاز کن

 

 این  روزها احساس می کنم  متولد شده ام  آن هم  از  نو

 شاید رفتن تو تلنگر خوبی بود برای آغازی از نو

 راست می گویند  اگر شکست نباشد طعم  پیروزی اصلا  خوشایند نیست .

 
 

 

 داستان های خوبی شنیدم

هیچ  وقت فکر نمیکردم  در این سن و سال  بنشینم و مثل کودکی هایم محو  حرف های محیر العقول شوم

 اما شدم و چه آسان داستانت را باور  کردم

 با یک داستان  از زندگی ات بیرون شدم

نمیدانم  چرا

لازم  بود این همه روایت،  این همه دروغ  

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


 به دنیا  اومدن  حس قشنگی ای 

اینو ۲۳ سال  پیش حس نکردم

اما بعد از ۲۳  سال  فهمیدم دوباره به دنیا  اومدن قشنگتره

 من  به دنیا اومدم مهم نیست  دیر بود

دیر فهمیدم  اما  پا شدم  مهم این  بود

تمام زندگی ام  که تباه نشد  فقط  یک سال

یک سال  مدت  کمی برای تباهی

بلند شو

تو هم  بلند شو اگر نشستی و در انتظاری تا سرنوشتت  رو کسی دیگر رقم بزنه در اشتباهی

 اونا  هیچ  کار جز گه زدن به زندگی ما نمی کنن

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 9:44  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

 

كودك بودي خوار و ذليل

مادر تو را كرده دلير

با مادر خود مهربان باش

آماده خدمتش به جان باش

آن چه كسي بود جز مادرت

دستهايش بود زير سرت

ماه و ستاره مي­شمرد

تا وقتي كه خوابت مي­برد

 *********************************************************

خوشا آنان كه مادر يارشانه

بهشت جاودان بازارشانه

به گلستاني سفر كردم كم و بيش

بديدم مادري، فرزند در پيش 

سلام كردم با قلبي شكسته، پاي لرزان

كه حال مادرم را تو كن نمايان 

ندارم رد پائي و نشاني و مكاني

تو بودي دوست او، از او چه داني


ویژه: همسر مهربونم

نمیدونم چطوری باید از خودگذشتگیهاتو حتی سپاسگزاری کنم عزیزم!

نمیدونم چی باید بگم مهربونم!

خودت میدونی منظورم چیه عزیزم!

مرسی بخاطر گذشتهات و بخشیدن کارهای نابخردانه من!

خیلی دوست دارم صبور من!

عاشقتم عزیز دلم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 8:57  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

 نازنین

آفرینش یک خاطره
 
 

ما درآن زندانی

قفل آن را بشکن

در آنرا بگشای

و برون آی ازین

دخمه ظلمانی

نگشایی گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره بی پیغام است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

و بسازیم در آن پنجره ای

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم زهر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هرکوه طنینی فکند

بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد

بگاشییم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را در خود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

ما به افكار جهان درس دهيم

و ز افكار جهان مشق كنيم

و به ميراث بشر

دين خود را بدهيم

سهم خود را ببريم

خبري خوش باشيم

و خروسي باشيم

كه سحر را  به جهان مژده دهيم

نور را هديه كنيم

و بكوشيم جهان

به طراوت و ترنم

تسكين و تسلي برسد

و برويد گل بيداري ،دانايي،آبادي

در ذهن زمان

و برويد گل بينايي،صلح ،آزادي ،عشق

بر روي زمين

ذهن ما باغچه است

گل در آن بايد كاشت

و نكاري گل من

علف هرز در آن مي رويد

زحمت كاشتن يك گل سرخ

كمتر از زحمت بر داشتن هرزگي آن علف است

گل بكاريم بيا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بي گل آرايي ذهن

نازنين

نازنين

هرگز

آدم

آدم نشود

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 
 
 

 

بارها برای دفاع از خویشتن به خشم روی آوردم

اما اگر توانمندتر بودم هرگز به این وسیله پناه نمی بردم.

دانا کسی است که نگاه خشم آلودش را با لبخندی بر دهان پیوند زند.

و من را تنها کسانی که از من فروترند به خشم می آورند.

اما دریافتم که من فراتر از کسی نیستم،

زیرا هیچ کسی از من خشمگین نشده است!

جبران خلیل جبران

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 
 

خانه ام می گوید : ترک ام مکن که گذشته ات در من نهفته است.

راه نیز می گوید: در پی من بیا که آینده ات منم .

اما من به خانه و راه می گویم : مرا گذشته و آینده ای نیست .اگر بمانم ، در ماندنم رفتن است و اگربروم ، در رفتنم ماندن،

که تنها محبت و مرگ ، همه چیز را دگرگون توانند کرد.

جبران خلیل جبران (ماسه و کف)

 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

خدا کسب و کار من است
 
 

 او را می‌خرم و به بهای تبسمی ژرف که بر لبان‌تان می‌نشانم

 به شما می‌فروشم و اینچنین است که همیشه سود می‌کنم

عشق مخاطب خاصی ندارد فقط دلی سرشار از عشق داشته باش

 عشق باید خاصیت تو باشد

 عشق ربطی به رابطه ندارد

 عشق به رایحه ی گل می ماند

 برای گل تفاوتی نمی کند که کسی رایحه اش را استشمام کند یا نکند

 حتی در دورترین و متروکترین نقاط جهان نیز گل هائی خوش رنگ و خوش بو می رویند

 آنها بی آنکه منتظر نگاهی باشند شکوفا می شوند 

 گل ها برای رنگ و بوی خود از کسی توقعی ندارند

 خاصیت گل آن است که خوش ببوید و رنگ های بدیع خود را در آفتاب پهن کند

 همچون گل باش در دوست داشتن گل ها نگران این نیستند که مبادا دیده نشوند

 آنها مسرور شکوفائی و رایحه خویشتن اند عشق باید خاصیت تو باشد

عاشق باش چیزی نخواهد گذشت که عین عشق خواهی شد

 و این لحظه ای ست که

 قطره به دریا می رسد و دریا می شود

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 
 

 
 

 وقتي که دل تنگ ميشمو ...

همراه تنهايي ميرم...

داغ دلم تازه ميشه... زمزمه هاي خوندنم...

 وسوسه هاي موندنم...

 با تو هم اندازه ميشه ... 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 
 
 
دست‌هايم را مي‌بيني؟ آن‌ها زمين را پيموده‌اند
خاك و سنگ را جدا كرده‌اند
جنگ و صلح را بنا كرده‌اند
فاصله‌ها
از درياها و رودخانه‌ها برگرفته‌اند
و باز،
آنگاه كه بر تن تو مي‌گذرند،
محبوب كوچكم،
دانه‌ي گندمم، پرستويم،
نمي‌توانند تو را در بر گيرند
از تاب و توان افتاده‌
در پي كبوتراني توأمان‌اند
كه در سينه‌ات مي‌ارمند يا پرواز مي‌كنند
آن‌ها دور دست‌ةاي پاهايت را مي‌پيمايند
در روشناي كمرگاه تو مي‌آسايند
براي من گنجي هستي تو
سرشار از بي‌كرانگي‌ها تا دريا و شاخه‌هايش
سپيد و گسترده و نيلگوني
چون زمين به فصل انگور چينان
در اين سرزمين
از پاها تا پيشانيت
پياده،پياده،پياده،
زندگيمرا سپري خواهم كرد...
 
 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

 

I Crave Your Mouth, Your Voice, Your Hair



DON'T GO FAR OFF, NOT EVEN FOR A DAY
Don't go far off, not even for a day, because --
because -- I don't know how to say it: a day is long
and I will be waiting for you, as in an empty station
when the trains are parked off somewhere else, asleep.

Don't leave me, even for an hour, because
then the little drops of anguish will all run together,
the smoke that roams looking for a home will drift
into me, choking my lost heart.

Oh, may your silhouette never dissolve on the beach;
may your eyelids never flutter into the empty distance.
Don't leave me for a second, my dearest,

because in that moment you'll have gone so far
I'll wander mazily over all the earth, asking,
Will you come back? Will you leave me here, dying?





من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت

دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه …
زيرا كه …
- چگونه بگويم –
يك روز زماني طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !

تركم نكن
حتي براي ساعتی
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سوي هم خواهند دويد
و دود
به جستجوي آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !

آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !

حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
چرا كه همان دم
آنقدر دور مي شوي
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهي آمد
يا اينكه رهايم مي كني
تا بميرم !

 


 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

 
 

 گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور.........

 اما هر وقت گونه هايم خيس ميشه مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساسم....

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 
 

تو اگردر تپش باغ خدا را ديدي
همت کن
و بگو
ماهی ها
حوضشان بی آب است.

سهراب سپهری

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 


وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی 
وقتی که پشت یک پنجره بارونی، بی هوا شره می شوی
وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله هایت
به اندازه ای فرصت نمی گذارد
کسی هست که می شود به او پناه برد
کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد
یک نفر هست، یک نفر که تا خواب دوباره ی چشم هایت با توست
شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن ، تنها با او...

 

 


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 15:31  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

یک شب گرم و تب آلـــــــــود

آمدی از شهــــــر بـــــــــــاران

ناگهان از هر جـــــــــــــــــوانه

گل برآمد چون بهـــــــــــــاران

ای تـــــــو از نسل بهـــــــاران

ای امیـــــــــــــد سبـــزه زاران

ای صدایت پاک و معصـــــــوم

چون سرود چشمه ســــاران

ای نگـاه تو همیشـــــــــــــــه

مثل دریــــــا بی کــــــــــــرانه

ای بلنـد گیســــــــــــــــــوانت

خوش درین شعـر شبـــــــانه

ای که نامت در زمــــــــــــــانه

گشته در خوبی فســــــــــانه

کـــــــرده اینــــک دردل مـــــن

آتش عشــــــــق تو خــــــــانه

ای که نــــــــــــامت بر لب من

معنی خـــــوب ســـــــــــرودن

خوش درین ایـــــــــــام عمرم

لحظه های با تـــــــــــــو بودن

 

koorosh

 

 

 
 
 
 
 
برگ
 

وقتیکه برگی رو زمین میفته

حس میکنم گریه بی صداشو

حس میکنم چی میگذره تو قلبش

وقتی میبینه مرگ لحظه هاشو

آخه منم یه برگ خشک و زردم!

که بی صدا یه عمره گریه کردم!

وقتی با چشمام میبینم که یک برگ

سیلی بی جا میخوره ازتگرگ

پا میذاره خزون به باغ دلم

باز کلاغا سرمیدن آوازمرگ

یخ میزنه تو سینه قلب خونم

آخه من از تبار این خزونم

وقتیکه پرپر میشه گل تو گلدون

خالی از کبوترا آسمون

حباب بغضم تو گلو میشکنه

ابر چشام دوباره میشه بارون

کبوتر دلم به فکر کوچه

برای من زندگی سردو پوچه

 

 
 
 
 
 
آغاز ترانه
 
 


در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ،‌ آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
کهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها
در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟

اردلان سرافراز
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ،‌ آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
کهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها
در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟

 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:24  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

حالا كه غربت نشين شدم

 

ديگه شعر گفتن برام آسون شده

 

حالا كه در اوج حوادث ناگواري ام

 

حالا كه ديگر از اصالتم دورشدم

 

حالا كه نه مادري و نه همخوني برام باقي مونده

 

خودم قطعه و غزلي از شعر شدم

 

حالا كه بهترين حالاتم بغض سنگين سكوت شده

 

حالا كه ديگه مرگ را با آغوشي باز و رويي گشاده مي پذيرم

 

حالا كه ديگر از فرو ريختن در خودم واهمه اي ندارم

 

شعر گفتنم آسون شده

 

به آسوني يك تولد

 

به آسوني دل بستن به يك آشنا

 

حتي نا آشنا

 

با اينهمه فشار اندوه و رنج دروني

 

شايد مسخره باشد كه بگويم :

 

ديگه شعر نگفتن برام دشواره

 

آره ديگه اگه شعر نگم ميميرم

 

تحمل شعر نگفتن براي من

 

همچو وحشت جان دادن و قبول لحظه مرگ و وداع شده

 

با وجوديكه با اين اوضاع وخيم

 

دلخوشي به نوشتن هم ديوانگيست

 

با وجوديكه نوشتن هام هرگز به شعرو مثنوي شبيه نبوده و نيست

 

مينويسم تا شعر شود

 

مينويسم تا شوم

 

هرگز نمي نويسم كه شاعر شوم

 

شاعري ترسيم تصوير دردهاست

 

شاعري نهايت  درد و الم است

 

شاعري مرگ تدريجي خاموش است

 

شاعري علامت بزرگيست

 

شاعري در كمال سير كردن است

 

شاعري به وصال رسيدن خيال دل است

 

شاعري فهم و شعور سرشار شاعر است

 

شاعر درك مي كند

 

احساس دارد

 

مي فهمد

 

پس من شعر ميشوم كه شاعر مرا بفهمد

 

 تا تنها نمانم .

 

 

تحرير خلوت  بهروز يگانه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:21  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

ستاره دنباله دار

 

  گهي نهان و گهي آشكار مي آيي                   مگر براي كمين و شكار مي آيي ؟!

   شكوفه مي زنم ، از آن تبسم نازت                       براي فصل خزانم ؛   بهار مي آيي

      مرا به كوچه چشمت ،كنون تعلق هاست       شبي به زمزمه ي يك سه تار مي آيي

به قطره قطره سرشكم سرشته اي جانا          و جمع مي شوي  و  آبشار   مي آيي

"از اين حديث قيامت شود به پا دانم "                     كنار   سفره ي  ما روزه دار مي آیی

تمام چشم تو در چشم هاي من جاري است      چرا به  اسم گلي   مستعار   مي آيي؟

 

هنوز هم كه هنوز است چشم به راهم 

تو آن ستاره ي دنبا له دار مي آيي

 
 
 
 

 
 
 
 

مهر آيينه دلان

 

در بيابان طلب رهگذري ديرينم

از غروب غزل عاطفه ها غمگينم

 

گرچه از خنجر خونين خزان مي مويم

يادگاري كهن از نغمه فروردينم

 

صد بغل عاطفه را هديه بكن با لبخند

" حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم "

 

گر بيايي غزل عشق بخوانم پيشت

مهر آيينه دلان است فقط آيينم

 

چلچراغ دل مارا تو به شوخي كشتي

هر شبي سيل سرشكي ببرد بالينم

 

زاهدان از خطرچشم تو مي پرهيزند

مرغ سر مستم و هر شب به پي شاهينم

 

راز جانان سر بازار نگويي امشب

دير وقت است بيا دام سخن در چينم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:39  توسط  سیامک و الهام جون   | 


 

ارید ان احبک

می خواهم تورا دوست بدارم

قبل ان بصدرمرسوم فاشستی

پیش از آن که دستورالعملی فاشیستی صادر شود

با قفال حدائق الحب

که در بوستان های عشق بسته شود

و ارید ان اتناول فنجانا من القهوه معک

                 می خواهم با تو یک فنجان قهوه بنوشم

قبل ان یصادروا البن  و.... و الفنجانین

                     پیش از آنکه قهوه را...و فنجانها را مصادره کنند.

و ارید ان اجلس معک ... لدقیقتین

                         می خواهم با تو دو دقیقه بنشینم

قبل ان تسحب الشرطه  السریه من تحتحنا الکراسی

                 پیش از آنکه پلیس مخفی ما را از جا بلند کند ...

و ارید ان اعانقک

می خواهم تو را به بر گیرم

قبل ان یلقوا تاقبض علی فمی ... و ذراعی

                 پیش از آنکه  دهانم و بازوانم را بازداشت کنند .

و ارید ان ابکی بین یدیک

              می خواهم در پیشگاه تو گریه کنم

قبل ان یفرضوا ضریبه جمرکیه علی دموعی .....

                     پیش از آنکه بر اشک های من گمرک ببندند

 

نزار قبانی – تا سبز شوم از عشق  -  ص  251 انتشارات سخن 1382
+ نوشته شده در شنبه 1387/08/25ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط ولی محمد پور | نظر بدهید

Enough of science and of art

Clos up those barren leaves

Come forth with a clean heart

That watches and perceives

 

" كافي است اين همه علم ، اين همه فن ، آن كتاب هاي عقيم را ببنديد ، در عوض دلي پاك بياوريد كه بفهمد و ببيند "

 

ويليام وردزورث

 

   ترجمه ناقص به يك دو بيتي :                       

فنون و علم را يك شب رها كن

كتاب و درس در خاك فنا كن

دلي آور كه باشد پاك جانا

ببيند هم بفهمد پس صفا كن

 
 
 

 

مه رويت اگر آوازه دارد

كدامين شهر تودروازه دارد؟

جواني رفت و من در حيرتم سخت

عزيزم ناز هم اندازه دارد

 

 

ززلف تار تو شب دارم امشب

از اين دوري فقط تب دارم امشب

چنان دامن كشان از ما گذشتي

ز اشك خود كواكب دارم امشب

  

 

منار آشنايي را چراغي

كوير خشك رامانند باغي

براي خاطر چشم انتظاران

نمي گيري ز غمگينان سراغي

                                                                

 

 هزاران قطره از رخسار من چيد

هزاران زخم از ديدار من چيد

اگر چه باغ ما اندر كوير هست

زلطفش ميوه از اشعار من چيد

 

 

نگاهت مثل فانوس خيال است

شبيه چشمه ها پاك و زلال است

اگر چه رهزن ما گشته زلفت

براي عاقلان درس و سوال است

                                                        

 

تو اي آبي تر از دريا  كجايي

         تو اي مجنون تر از ليلا كجايي       

تو اي شيرين تر از درس محبت

براي واژه ها معنا كجايي

 

  

دو بيتي ها مرا ديوانه كردند

به يك جرعه چنين مستانه كردند

چنان شوريده وار از ديدن دوست

مرا هم ساكن ميخانه كردند

                                                                

 

شود آيا شوم محرم به كويت

شود آيا نشينم روبرويت

      فقط يك شب نشينم تا سحر گاه   

شوم مست از نگاه و گفتگويت

  

نشستي مثل گل در گلشن غيب

سرا سرحكمتي اي معدن غيب

شبيه بلبلي شوريده وارم

به ياد قصه هاي مكمن غيب

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:35  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 
 
 
 
از غربت سرد بودن تا انتهای خویش

گاه می اندیشم که ماندنم چه حاصل؟

گاه سردی قلبم را میشنوم و باز نگاههای عاشق تو...

گویی هربار که انتخابی صورت میگیرد

دری از رهایی بسته میشود

و راه تنگ و دشوار

خورشید گذشته لبخند میزند و سایه حضور تو را جاودانه میسازد

حسرت تلخ زیستن در حصار فاصله ها

و حسرت رفتن و نماندن

گویی روشنی صبح بهارم را در پاییز تو جا گذاشته ام

و رویای بودن تو را در این آینده مبهم رها میسازم

تلخی بهانه های من

و تلخی نگاه بی اعتنای تو

باید بگذرم از خویش

مثل همیشه ها...

 
 
*************************************
 
 
 
 
غربت من از آغاز بودن خویش است

غربت این فاصله های بی روح و دلمرده

در این دشت سبز

خاطره های زرد من چه پاییزی را نجوا میکنند

رویا میپرورانم

در رویا میخندم و تا اوج میرقصم...

در رویا میبینم اما زجر نمیکشم

و در رویا آزادم و رها

از همه چیز

حتی از خویش

گاه می اندیشم که چه روزهای سردی را در میان رویاهایم گرم ساخته ام

و باز سرد میشوم از بی حاصلی این گرمیها

باز مینشینم و به تو می اندیشم

به روزگار غریب دور و نزدیک

به آینده غریب تر

و به اکنون

که نه سبز است و نه آبی

و گاه هم سبز میشود و هم آبی

باز میرویانم این عشق را در تار و پود وجودم

و باز بوی مبهمی هستی ام را در آستانه رویش دوباره ام در بر میگیرد

و من

باز لبخند میزنم...

 
 
 
*************************************
 
یه چند روزیه دلم بدجوری هواتو کرده!

نگاه میکنم به پنجره و تا ته کوچه... بازیهامون میاد جلوی چشام.

چرا دور برم؟ یاد بازیهای توی خونه. چه خرابکاریهایی میکردیم و همرو من به گردن میگرفتم. آخه من کوچیکتر بودمو کسی دلش نمی اومد دعوام کنه.

چقدر عالم بچگیمون خوب بود! جقدر همو دوست داشتیم! بزرگ شدیم... بزرگ و بزرگتر... بازم خوب بود. دردودلامون... با هم زندگی کردنمون... چه روزایی بود! خوب بود. خیلی خوب بود.

دلم تنگ شده! خیلی دلم تنگ شده. اما انگار تو دیگه واست فرقی نمیکنه. تو دیگه رفتی! حتی دیگه یادت نیست...

میدونم. شاید خیلی چیزا عوض شده ولی میشد اینطوری نشه. میشد! باور کن. دنبال مقصر نیستم. آخه خیلی خستم. دیگه حوصلشو ندارم. ولی خیلی دلم واست تنگ شده. تو که نمیدونی. شاید هم بدونی  و برات فرقی نداشته باشه. ولی کاش میدونستی. جون واسه من خیلی سخته.  چطوری راحت بگذرم از تو که...

باورم نمیشه که زندگی اینقدر مسخره باشه. که تو یادت رفته باشه کی بودیم. که یکی به همین راحتی تورو دور کرد. خودت! آره میدونم خودت بیشتر از همه مقصری! آدم تا خودش نخواد کسی نمیتونه کاری بکنه. ما آدما خیلی بی رحمیم!!!

آخه من به کی بگم که دلم برات تنگ شده؟ همش دلم میخواد باهات حرف بزنم. میرم سراغ تلفن... اما کارات که میاد جلوی چشام و وقتی یادم میاد که دیگه تنها نیستی... نمیتونم...

دلم خیلی تنگه. واسه تو. واسه گذشته ها. واسه خودمو بچگیام...

انگار ما هم داریم میشیم تاریخ!!!

 

 
*************************************
 
 
 
 
 
دلم گرفت...

شب قشنگی بود پر از لبخند و پر از خاطره

مثل همیشه ها

خاطره هایی که زود سرد نمیشوند

رفتیم

شب بود وتاریک

از کوچه ها گذشتیم

با سرعت

و ناگاه در امتداد دیدگان شاد و بی دغدغه ام

مردی را دیدم

نشسته بر زمین بی روح کوچه ای تاریک

در سکوت سرد خویش گم شده بود

تکیه اش به دیوار بود و همسرش بر شانه های او به خواب رفته بود

خوابی آرام

گویی که هرگز آنجا نبوده و گویی که اینجا همان خانه گرم رویاهایش است

کودکی هم در میان دستانش خوابیده بود

آنقدر کوچک که میدانم تنها آغوش مادر برایش بزرگترین سرپناه بود

اما پدر

چشمانش باز بود

اضطراب سردی در عمق چشمانش میدرخشید

و شاید می اندیشید

که آیا این حق من است؟!

حق او از این دنیای بزرگ... حتی داشتن سرپناهی کوچک...

در همان لحظه کوتاه عبور

نگاهمان تلاقی کرد...

و ناگاه وجودم را سرما فراگرفت

کاش شام نخورده بودم...

کاش آنقدر نخندیده بودم...

کاش ثروتمند بودم...

کاش...

 

 
*************************************
 
 
 
 
من از تبار خستگی می آیم

با کوله باری از جنس غربت

سرد و بی روح

اما امیدوار

نگاه میکنم تا لبخند بهار را بیابم

در این زمستان سرد

به دنبال گرمای تو راه خواهم رفت

من از تبار بی کسی هام

از آنجا که هیچ چیز نمی روید

و میروم...

به آنجا که هیچ چیز نمی میرد

 
*************************************
 
 
 
 
 
گم شده بود

نگاهش سرد بود و می لرزید

نگاهش کردم با لبخندی آشفته

به عمق چشمهایم خیره شد

دستانش را به خاک می کشید

و دلش را به آسمان

در میان هیاهوی روز

سکوتش چه پرطنین بود

و آرام گذشت...

 
*************************************
 
 
 
 
 
خداجون متشکریم که چشم دادی بهمون

واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت

مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دو زدن

واسه گشتن تو ی جهنم دنبال راه بهشت

آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

چی میشد اگهتو دست به شاختنش نمیزدی

خداجون ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما

تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم

خداجون مرسی از این دلی که تو سینمونه

میتونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم

...

 
*************************************
 
 
 
 
 
شاید زمین روزی بخندد

و خورشید را از این اسارت تلخ رهایی بخشد

صحبت فاصله ها نیست

صحبت غروب های دلگیر بی فروغ است

کاش گلی کاشته بودم و در آن باغچه کوچک

به نظاره اش می نشستم

کاش ابهام تلخ نبودن سایه را

باور نکرده بودم...

 
*************************************
 
 
 
 
صحبت از تو برای من

به زیبایی فصل تولد است

فصل دلنشین گذشتن از خاطره های سرد و تلخ

من تا کجا خندیدم وتو تا کجا گریستی؟

شاید این لحظه دلمرده را نباید به خاک سرد میسپردم

می خندم از تلخی این گریه

و تو را به نظاره مینشینم

نگاه کن...

 

 
*************************************
 
 
تا کجا باید رفت؟

من خسته از این راه پر از تکرار

گویا در این دریا هرگز ماهی نزیسته است

گویا دلمرده گیهای مرا باد نخواهد برد

تا کجا بمانم؟

تا آنجا که دستهایت مرا در آغوش دارد؟

تا آنجا که نفس میکشی و میخندی؟

تا کجا؟

دیگر بار خواهم آمد

همه ما دوباره متولد خواهیم شد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:40  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 
 

 

       تا ز شاه این پنج بیت الحق شنیدم       ***    طبع من مستغنی از در ثمین شد

      «عید مولود امیر الممنین شد             ***     عالم بالا و پایین عنبرین شد

      از برای مژده‌ی این عید حیدر             ***      جبرییل از آسمان اندر زمین شد

      پنج عنصر حیدر کرار دارد                ***       قدرت حق زان که با خاکش عجین شد

      ذوالفقار کج چنین گوید به عالم          ***       راست از دست خدا شرع مبین شد

      ناظم خرگاه اسرافیل باشد                 ***       حاجب درگاه جبریل امین شد»

      دست حق از پرده گردید آشکارا         ***        تا علی دستش برون از آستین شد

      تا عجایبها کند ظاهر ز باطن              ***       در نظر گاهی چنان گاهی چنین شد

      تا قدم زد در جهان آفرینش                ***       آفرین بر جانش از جان آفرین شد

     عقد آب و خاک را بر بست محکم       ***       خرگه افلاک را حبل المتین شد

     آفتاب از طلعت او شد منور              ***       آسمان از خرمنوی خوشه‌چین شد

     هم به صورت قبله‌ی ارباب معنی       ***       هم به معنی کعبه‌ی اهل یقین شد

     هم ملایک را به هر جا کرد یاری      ***       هم خلایق را به هر حالت معین شد

     هم عدویش وارد قعر جهنم              ***       هم محبش داخل خلد برین شد

     بر خلیل از مهر آن خورشید رحمت    ***       آتش نمرود باغ یاسمین شد

     در شب معراج ذات عرش سیرش      ***       با احد بود و به احمد هم نشین شد

     کس علی را جز خدا نشناخت آری      ***      قابل این نکته خیرالمرسلین شد

     کی تواند عقل بشناسد کسی را           ***      کز طفیلش خلقت آن ماء و طین شد

     پیش بود از اول و آخر از آن رو        ***      پیشوای اولین و آخرین شد

     تا فروغی رکن دین گردید بر پا          ***      ظل یزدان ناصر ارکان دین شد

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

 

..:: دوستت دارم به اندازه .............. ::..

به نام آنکه آفتاب مهرش در آستان قلبم هرگز غروب نمی کند

بوسه بر عكست زنم ترسم كه قابش بشكند
   قاب عكس توست اما شيشه ي عمر من است
               بوسه بر مويت زنم , ترسم كه تارش بشكند
                        تار موي توست اما ريشه ي عمر من است
                                                    تقديم به بهترينم كه آخرينم شد...

دوستت دارم 14+1
7 آسمون
7 دريا
1 دنيا

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

 

 

:: محبت .... ::..

محبت

را از درخت بیاموز

که سایه

از سر هیزم شکن

بر نمیدارد

 

 

آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنــد

دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

 

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 

 

 

قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟

چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره

 

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني.

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.

دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:34  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

 

پشه و شیر

 

پشه ای گردان چو گردی در فضا

پشت یال شیری افتاد از قضا 

بس که آن ناچیز خودبینیش بود

پیش خود بر شیر سنگینیش بود

لحظه ای نگذشته با شیر کلان

گفت آن مسکین لاغر کای فلان :

گر تو را بر یال سنگینیم ما

بازگو تا بیش ننشینیم ما

***

شیر گفت از این زمان تا هر زمان

هر کجایی ، هرچه می خواهی ، بمان

گر نه خود گفتی بیالم جسته ای

من ندانستم کجا بنشسته ای

 

************************************
 
 
 
 
 

آنچه در پی می آید پاره هایی از شعر آهنگ دیگر سروده شاعر

شهیر معاصر زنده یاد منوچهر آتشی است .

 

 

************************************

 

آهنگ دیگر

 

شعرم سرود پاک مرغان چمن نیست

تا بشکفد از لای زنبق های شاداب

یا بشکند چون ساقه های سبز و سیراب

یا چون پر فواره ریزد روی گل ها ...

 

حافظ نیم تا با سرود جاودانم

خوانند یا رقصند ترکان سمرقند

ابن یمینم پنجه زن در چشم اختر

مسعود سعدم روزنی را آرزومند

 

من آمدم تا بگذرم چون قصه ای تلخ

در خاطر هیچ آدمیزادی نمانم

ننشسته ام تا جای کس را تنگ سازم

یا چون خداوندان بی همتای گفتار

بی مایگان را از ره تاریخ رانم

 

سعدی بماناد

کز شعله نام بلندش نام ها سوخت

من می روم تا شاخه دیگر بروید

هستی مرا این بخشش مردانه آموخت

 

ای نخل های سوخته در ریگزاران

حسرت می اندوزید از دشنام هر باد

زیرا اگر در شعر حافظ گل نکردید

شعر من ـ این ویرانه ـ پرچین شما باد ... 

 

************************************
 
 
 
 

غزل زیر سروده غزلسرای نامدار معاصر زنده یاد حسین منزوی

است که از مجموعه از ترمه و تغزل انتخاب شده است .

حسين منزوي

 

خالی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش

خالی ام چون آسمان شب زده بی اخترانش

خلق ، بی جان ، شهر گورستان و ما در غار پنهان

یاس و تنهایی و من ، مانند لوط و دخترانش

پاره پاره مغربم با من نه خورشیدی ، نه صبحی

نیمی از آفاقم اما ، نیمه ی بی خاورانش

سرزمین مرگم اینک برکه هایش دیدگانم

وین دل توفانی ام ، دریای خون بی کرانش

پیش چشمم شهر را بر سر سیه چادر کشیده

روسری های عزا از داغدیده مادرانش

عیب از آنان نیست من دلمرده ام کز هیچ سویی

در نمی گیرد مرا ، افسون شهر و دلبرانش

جنگجویی خسته ام بعد از نبردی نابرابر

پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش

دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت

راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش     

         

************************************
 
 
 
 
 
 

خلیج فارس عنوان شعری زیبا و حماسی از علیرضا طبایی 

است که در قالب نیمایی سروده شده است .

خليج فارس 

خلیج فارس

 

خليج فارس!

نگين شعر بر انگشتر مينايي ايران!

كتاب نيلگون رازهاي سينه‌ي تاريخ!

رواقي آبگون ،

       ـ دهليز قلبي پرتپش ، جوشنده‌ جاويدان

**

قدم‌گاه غرور و اقتدار پارس!

سرير پايتخت شوكت دريايي ايران‌زمين ، از مشرق تاريخ تا امروز!

گذرگاه شرف ، آوند خون گرم در رگ‌هاي ايرانشهر!

گلوگاه حيات و مرگ!

حرير بستر خواب و خيال سندباد و...

                                       ـ پوشش تابوت بايندر!

نماد قتل عام كاروان بي‌گناهي ،

              ـ مردمي آسوده بر بال سفر

                                  ـ در انفجار ناگهان كينه و كابوس...

**

خليج فارس!

تپش‌گاه صدف، گهواره‌ي رؤياي مرواريد!

كمان لاجوردي‌فام ، گردن‌بند فيروزه ،

                     كليد قصرهاي گنج زير آب

بهشت گام‌هاي جاشوان ، در ملتقاي بوسه و ديدار

هياهوخانه‌ي كالاي صيادان و لنگرگاه شرجي‌ها...

طنين نبض ايران

        ـ بستر كيش و ابوموسي و تنب و خارك، قشم و هرمز و...

                    ـ دردانه‌هاي پيكر ايران!

پلي از آب ، با طاق و ستوني از مقرنس‌هاي آبي‌رنگ

             ـ از آيينه‌هاي تندر و خيزاب

چمن‌زار نسيم و موج و كف ، تالار آيينه ...

**

در اين آيينه‌ها پيداست:

سرود بادها در بادبان‌هاي شكوه ناوگان داريوش و نادر و عباس ،

                                                        ـ با آهنگ پيروزي!

غرور زخمي مزدورهاي دور يا نزديك زير گامهاي كوهوار ـ 

ـ فخر ايراني

گريز كوسه‌هاي وحشي آن‌سوي درياها

                                - هلند و پرتغال و آندلس

                                              ـ كمپاني غارت ، بريتاني!

شكست استخوان و هيبت پادرگريز ناويان ، بر تخته‌پاره‌ها ـ

ـ و كشتي‌ها

فرو غلتيده در غرقاب‌هاي ترس .

**

در اين آيينه‌ها پيداست:

عبور بافه‌هاي خشم خسرو، هرمز و شاپور،

ـ عبور بند از پا ، طوق از گردن ، طناب از كتف ـ

سزاي ناسپاسي ، كيفر دستان تازي‌هاي دست‌انداز ...

صداي سيلي ايران به روي گونه‌هاي آز!

طنين‌افكن ، ميان موج‌ها ، از دور ...

**

چراغ افروز و گرمي‌بخش شب‌هاي زمين ،

                              ـ كانون روح آتش زرتشت!

درفش تا ابد در اهتزاز قوم ايراني!

نشان افتخار سرزمين پارس

خليج فارس ! ...

 

************************************

 


 

 شعر زیر سروده شاعر توانای معاصر زنده یاد فریدون توللی 

 است که از مجموعه رها انتخاب شده است .

 

 

   ************************************

 

كارون

 

بلم آرام چون قويي سبكبال


به نرمي بر سر كارون همي رفت


به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد

 
ز دامان افق بيرون همي رفت



شفق،بازي كنان در جنبش آب


شكوه ديگر و راز دگر داشت


به دشتي پر شقايق باد سرمست


تو پنداري كه پاورچين گذر داشت



جوان پارو زنان بر سينه موج


بلم مي راند و جانش در بلم بود


صدا سر داده غمگين در ره باد


گرفتار دل و بيمار غم بود:



«دو زلفونت بود تار ربابم

 
چه مي خواهي از اين حال خرابم

 
تو كه با مو سر ياري نداري

 
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم»

 

درون قايق از باد شبانگاه

 
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد


زني خم گشته از قايق بر امواج


سر انگشتش به چين آب مي خورد

 


صدا ، چون بوي گل در جنبش آب


به آرامي به هر سو پخش مي گشت


جوان مي خواند سرشار از غمي گرم


پي دستي نوازش بخش مي گشت:



«تو كه نوشم نئي نيشم چرايي


تو كه يارم نئي پيشم چرايي


تو كه مرهم نئي زخم دلم را


نمك پاش دل ريشم چرايي»



خموشي بود و زن در پرتو شام


رخي چون رنگ شب ، نيلوفري داشت


ز آزار جوان دل شاد و خرسند


سري با او ، دلي با ديگري داشت



ز ديگر سوي كارون زورقي خرد


سبك بر موج لغزان پيش مي راند


چراغي ، كورسو مي زد به نيزار

 
صدايي سوزناك از دور مي خواند



نسيمي ، اين پيام آورد و بگذشت:


«چه خوش بي مهربوني هر دو سربي»


جوان ناليد زير لب به افسوس


«كه يك سر مهربوني ، درد سر بي»


 

 

************************************
 
 
 
                               

تا اخر دنيا برايت مي نويسم

 

 چگونه شعر نگویم ؟

 

اسیر خشم خزان شد صنوبری که زمین خورد

و اشیان بهار کبوتری که زمین خورد

دوباره پای خزان باز شد به دهکده ای سبز

دوباره نسترن و یاس پرپری که زمین خورد

دوباره زوزه ی وحشی باد و پنجره ای باز

و شمع شام غریبان پیکری که زمین خورد

سکوت درد شقایق ، صدای مرگ صنوبر

دوباره قامت سبز برادری که زمین خورد

چگونه شعر نگویم ؟! که در تهاجم تیغ است

کنار پای تماشاگران ، سری که زمین خورد

  

  

************************************
 
 
 
 

شعر زیر سروده شاعر توانای معاصر زنده یاد ملک الشعرا بهار

است که از کلیات این شاعر انتخاب شده است . 

                                       

    دختر بصره

 

  دیدم به بصره دخترکی اعجمی نسب

  روشن نموده شهر به نور جمال خویش

  می خواند درس قران در پیش شیخ شهر

  وز شیخ دل ربوده به غنج و دلال خویش

  می داد شیخ درس " ضلال مبین " به او

  و اهنگ ضاد رفته به اوج کمال خویش

  دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد

  با ان دهان کوچک غنچه مثال خویش

  می داد شیخ را به " دلال مبین " جواب

  و ان شیخ می نمود مکرر مقال خویش

  گفتم به شیخ راه ضلال اینقدر مپوی

  کاین شوخ منصرف نشود از خیال خویش

  بهتر همان بود که بمانید هر دوان

  او در دلال خویش و تو اندر ضلال خویش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 18:2  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛

این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.

 هوای روی تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته است غم زخون دلم

چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم

کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه انگور می فشارندم                       

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:0  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛

این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.

 هوای روی تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته است غم زخون دلم

چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم

کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه انگور می فشارندم                       

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 9:54  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛

این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.

 هوای روی تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته است غم زخون دلم

چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم

کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه انگور می فشارندم                       

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 9:54  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛

این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.

 هوای روی تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته است غم زخون دلم

چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم

کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه انگور می فشارندم                       

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 9:54  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛

این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.

 هوای روی تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته است غم زخون دلم

چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم

کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه انگور می فشارندم                       

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 9:54  توسط  سیامک و الهام جون   | 


خیابونهای شهر من حاکی درد و رنجه
واسه زنده بودن کافیه دست و پنجه
نرم کنی با یه سری آدم پست و هرزه
پس کی میاد ناجی نسل من کی
تو مسیر خاکیه وهم و خنده
همه مشغول بازین زهر و نعشه
ماجرایی که گفتنش کافیه اهل مسجد
دعا کنن بکشن آهی به قصد زجه
تا که انسان اصلاح شه و برسه به باقی اصل گنجش
واسه یه ورق سبز همه راضی به مرگ بچه
راضی به مرگه هرکه
بازی بگرده بلکه
جای تعجبه که من یکی زندم هنوز
مردم معترضن ولی زندن هنوز با یاد بهار
ضمنا" خزون حلقه زده تو اشک چشما
امشب که پر شکه چشما
ببین ظلم چه کرده بر من
وای چه سرده شهرم
به درد دردم که کرده بر من غلبه
می خوام بسوزم و بسازم ، بمونم و ببازم
یه سری جوون پاک مشغول بازی با خون
صدای احتمالی طلاق خونواده ها کشیده میشه تا خیابون
تا خیابون نگه داره پیش خودش راز هرچی قتله
به خیابون بگو رازتو هر چقدره
خیابونی که رحم نداره حتی به لاستیک چرخ ماشینی
آره من نگرانم نگران آوارگی
عصر ماشین
همه از نداری می نالن
هروقت ماشین مدل بالا میاد و همه می خرن هر روز
تا که بهش ببالن
واسه نمایش قدرت ماشینو فرسنگها پیاده ببرن هر روز !
حرفای من اندرزیه واسه آدمای2 پایی که هستن سوار ماشین
که نمیدونن برده ی عصر ماشینن و رو اونا سواره ماشین
آره اونا بردن ، برده ی ماشین

شهر من ترس داره مثل بچه ی کابوس زده
واسه روشناییش صدها فانوس کمه
اینجا ساختمونا بلندن مردمه که کوتاهه فکرشون
پشت به خدا وایسادن و علی بذکرالله ذکرشون
تو این شهر یه جا عروسی و جشنه یه جا عزا
من با شکمی سیرم و یه بچه دنبال جا و غذا
که گرم کنه خودشو با سرد ترین آتیش سرد دنیا
دوست خیابوناست ولی نمیدونم با اون چرا قهره دنیا
تو این شهر طلسم شده یکی از گرسنگی نمیتونه بخوابه یکی از سیری
سخته شمارش شمار دخترایی که تن میدن به اسیری
حتی همه آواره میشن با گرونیه سوخت بنزین
به نشونه ی اعتراض میبینی سوخته بنزین
پره خیابونا از فرشته های شیطان صفت
همیشه تو نخ سرشت مائه شیطان چه بد
کسی دیگه نمیگیره دست مردی که سفیده عصاش!
تاریکیه شهر خواست غروب کنه اما سمبل سپیده نذاشت
چون تو تاریکیه شب دست باز تره
روز همه ی ما تاریکه اما اصل خواستنه
که تموم شه تاریکیه شهرمون
البته این یه ایدست
که پایان شب تاریک و سیاه سپیدست
الله میدونه چقدر من خستم
والله چشممو رو مردم نبستم

اینجا در به در باید پی دارو بری
تو این دریای خشک بای بی پارو بری
اینجا انسانیت ، وجدان 2 حرف گنگه
آره قانون ، امنیت 2 فرد مرده
آینده ی همه ی جوونا تاریک و سرد
راه زندگیشون دود داره باریک و پست
زنای شهر من از نظر روحی مریض
مرداشون شهوت دارن کوهی حریص
همه دنبال مسکن هستن
همه ی مردم ما خستن از غم
دستم اصلا
یه نوشتم نمیره
که یه دختر 17 ساله میره دنبال سقط بچه
اگه توصیفاتم به جهنم میکنه صدق به من چه؟
حاصل هوسش یه جنین مرده
خون بچشو مثل یه گرگ دریده خورده
جنینی بیگناه که رنگ خیابونای شهرمو ندیده مرده
گناهو از سر خودت واکن و بگو اهریمن شریک جرمه
کی گفته که محرمه یه دختربا صد تا پسر؟
حرف داره بی باک واست پسر
شهر من چی داره؟ یه مشت فرد خاطی
تو آسمون خراشای آهنی یه مشت قلب خاکی
اگه برای تو زجره حرفام
دعا کن زلزله بیاد که یه هو غرق شه دردا
زلزله ای که همه چیزو با خودش ببره زیر آوار
مرد ، زن ، مرگ ، گناه ، ظلم ، نفاق
نیست شه زیر آوار
واسه من هر کوچه مصرعی و هر پیچ خیابون یه بیت شعره

خیابونای شهر من بت ندارن ولی بیت شرکه

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 20:15  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

 

شاید ما بتوانیم بیاموزیم که برای پذیرش عشق آماده باشیم .

 ما می توانیم به هنگام رسیدنش به اوخوشامد بگوییم .

می توانیم بیاموزیم وقتی که عشق از راه رسید ،گرامی

 وعزیزش بداریم  .اما نمی توانیم آن رابه زور ایجاد کنیم .

این عشق است که ماراانتخاب می کند .

 

اگر نوبت شما رسیده باشد .عشق مانند موشکی ردپای تان

رادنبال می کند وشمارادستگیر می نماید.اگر شمابگویید:..نه

من الان آن رانمی خواهم ..درست در همین زمان است که 

بی گمان گرفتار شده اید .

عشق حتی از کوچه های بن بست نیز راه خود راپیدا می کند .

عشق مانند سیگاری است که درآن مواد منفجره به کار رفته

وماباخواست خود آن سیگار را می کشیم  

 

عاشق ها،دیوانه اند . 

 

عشق تو، از شراب هم بهتر است !  

 

essiasal.blogfa

 انسان های عاشق اعتقاد دارند که غیر ممکن ،ممکن است . 

 

دردها ورنج های عشق از همه ی شادی های

دیگر بسیار شیرین تر است . 

او گفت :..عشق ،مرا سرشار از ویتامین ساخته است

عشق باعث شده آن چنان احساسی داشته باشم

که گویی خورشید می درخشد ..

 

 آیا می توانم تو رابا یک روز تابستانی

مقایسه کنم ؟

تودوست داشتنی تر وملایم تر هستی . 

 

عشق فصلی است که سوار برترن ازبین

بهشت وجهنم می گذرد

بیا با من زندگی کن وعشق من باش

وما شادی های جدیدی را آرزو می کنیم

شن های طلایی ،جویبارهای زلال با خطوطی

صاف وبراق وقلاب هایی نقره فام ....

 

من فکر می کنم فقط در یک موقعیت است

که انسان معنی واقعی عشق را می فهمد

عاشق شدن نسبت به کسی که اوهم عاشقت

باشد ،ودرغم وشادی هم سهیم باشند

 تا مرگ              

 

 کسی که عشق را درک نکند هیچ چیز را

 نمی تواند درک کند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:36  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

عشق ، همه بهانه ازتوست

 

عاشق کسی باشید که شمارادوست دارد کسی راتحسین کنید

 که شمارابپذیرد وهمیشه معشوق کسی باشید که معشوق شماست

دراین صورت ازمحدوده ی لذت های انسانی فراتر می روید .

شما آتش رااز بهشت می دزدید.

 

من ، عاشق طبیعت ،آسمان وگل رز بارنگهای سبز، آبی وقرمز

هستم ولی همه این زیباییها رابا خدای خودم دوست دارم :"فقط او"

 

شاید ما بتوانیم بیاموزیم که برای پذیرش عشق آماده باشیم .ما می توانیم

به هنگام رسیدنش به او خوشامد بگوییم .می توانیم بیاموزیم وقتی که

عشق ازراه رسید گرامی وعزیزش بداریم امانمی توانیم آن رابه زور

ایجاد کنیم این عشق است که ما راانتخاب می کند .

 

اوه ،به اوبگویید زندگی کوتاه است .اما عشق ابدی است .

 

چه کسی قادر است برای عشاق قانونی تعیین کند ؟

عشق خودش قانونی بسیار ارزشمند است .

 

عاشق بودن بسیار ارزشمند است زیرا تکامل می یابید واین

اندیشه درشما ایجاد می شود که انسان مهمی هستید .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:34  توسط  سیامک و الهام جون   | 


 

   

                           

 

احمد ار بگشايد آن پر جليل

تا ابد مبهوت ماند جبرئيل

 

چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش

وز مقام جبرئيل و از حدش

 

گفت او را هين بپر اندر پيم

گفت رو رو كه حريف تو نيم

 

باز گفتا کز پيم آى و مايست

گفت، رو زين پس مرا دستور نيست

باز گفت او را بيا اى پرده‏ سوز

من به اوج خود نرفتستم هنوز

 

گفت ‏بيرون زين حد، اى خوش فرمن

گر زنم پرى بسوزد پر من

 

حيرت اندر حيرت آيد زين قصص

    بيهشى خاصه كان اندر اخص

 

                                  مثنوی معنوی (مولانا)         

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:16  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

زلال چون آب

 

خدایا ! من با همه کوچکی ام چیزی دارم که تو در عرش

کبریایی ات آن را نداری. من

 چو تویی دارم و تو چون خودی را نداری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:15  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

خانه ای است حج، که هر که مقیم این خانه شد، مقام یافت

و هر که  ساکن این حریم گشت، به سکون نفس رسید.

 

درختی است حج، که اگر دست نیاز به شاخه های کرامتش بیاویزی

و اگر دامن طلب زیر شاخه طوبی بگستری، حکمت و نور نصیبت می شود

و اگر در سایه اش نشینی، خنکای یقین را حس می کنی.

 

مدرسه ای است حج، که کتاب و دفترش عمل و تزکیه است

و سازنده اش ابراهیم و اسماعیل و جبرئیل است و بنیانش تقواست

آنکه در این مدرسه نام نویسد، باید مشق بندگی را خوب بنویسد

و خط خلوص را زیبا بنگارد.

 

شهری است حج، که کعبه کانون و مرکز آن است

و مناسک حج آیین نامه زیستن در این شهر است

و شهری است آباد و آزاد و زادگاه دین و خاستگاه قرآن

 

رودخانه ای است حج، که هر که تن و جان در آن شست،

دریایی شد و دریا شد.

 

دریایی است حج، موج خیز و گهر ساز

که نسیم ساحل این دریا، روح را شاداب می کند.

 

چشمه ای است حج،  که هر که از آن نوشید، تشنه تر شد

و هر که حلاوت آن را یافت، شیفته تر گشت

و هر که چهره جان در زمزم معارفش شست، پاکدل شد.

 

دنیایی است حج، که همه کائنات بر مدار مطاف سیر می کند

و حاکم آن خداست و آنکه قدم به این نشأه می نهد؛ وارد منظومه بندگی می شود.

 

ضیافتی است حج، با میزبانی خدا

و سفره ای گشوده تا ابدّیت، تا آخرت، تا بهشت، تا رضوان و رحمت (الهی)

 

ندایی است حج، پیچیده در گوش زمان

برخاسته از حنجره اسماعیل

پرطنین و آهنگین و دلنشین

که آهنگ ملکوت دارد و نغمه خلد برین.

 

عبادتی است حج، عزت آفرین و شکوه بخش و قدرت ساز

رمز وحدت و همبستگی

مایه معرفت و همدلی

 

 

                               (برگرفته از کتاب روح حج، جواد محدثی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:11  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

حرفهايی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود

نمی گوييم.

و حرفهايی است

برای نگفتن ؛

حرفهايی که هرگز

سر به ابتذال گفتن

فرود نمی آورند.

حرفهای خوب و ماورايی

همين هايند !

و سرمايه ی هر کسی

به اندازه حرفهايیست

که برای نگفتن دارد.

حرفهای بی قرار و

طاقت فرسا

که همچون

زبانه های بی تاب

آتشند.......

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:11  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 
 
 

در این شباهنگام آذرماه

 به انتظار نشسته ام آمدنت را
و می ترسم از آن شبی که خرد شوم
زیر پاهای گذر زمان
و از یادت بروم ...

که از یادت می روم 

...

 به انتظارت هستم
و شمارشگرتیک تیک و تیک تاک لحظه های بیهوده ای که
جاری می شوند  بدون نشانی کوچک از تو

...
لحظه ای را بیا ندیش
همه ی بودنم را که سرد است و سیاه

و شتابم را در گذران افق تردید
و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته
لحظه ای را بیاندیش و احساسش کن
تمام دلدادگی ام را ...

...

  نسیم  ازم دست آخر پرسی

 چه غم دارد رضا؟!

که با تبسمی گویا جوابت گویم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:5  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 
 
 
 
 
 یک ماه شد
 وامروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها !!!

تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت ...
 
 
براستی ......
 ما چه ساده به هم پیوند زده بودیم ثانیه هامان را ......
به سادگی ......
من ناباورانه به باور بودنت رسیده بودم ......

تو باور لحظه های من شده بودی ......
بود تو بودم بود و هست و
و می اندیشم به حسهای که با تو بودن. تجربه کردم
اما افسوس ......
افسوس ......
 
 
قورت می دهم همه دلتنگی هامیم را و تلخ نوشتن ها را
 و لج کرده ام که بنویسم برایت که دوستت ...
 
دلم می خواهد باورکنی ...
 
 
 
 
و تو ... کدام حرف نگفتم ام را حدس زدی؟
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:2  توسط  سیامک و الهام جون   | 

گاهی وقتا تو خیالم

می بینم پاک کنی دارم

پاک می شه راحت و ساده

روی هر چی که می ذارم

پاک می شه هر چی خرابه

پاک می شه هر چی که زشته

تو کتاب خاطراتم

فقط از خوبی نو شته

وای چقدر راحت و ساده

می شه پاک کرد بدیا رئ

اما اینطوری محاله

که سفید کنی سیاه رو

اگه این پاک کن  رو داشتم

از خودم شروع می کردم

پاک می کردم غروبا رو

دوباره طلوع می کردم

کاشکی می شد همه چی رو پاک کنم پاک

تا دو باره من از اول بشم آغاز

دیگه از یاد نبرم پرندگی مو

تا که بازم جا نمو نم  فصل پرواز

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:30  توسط  سیامک و الهام جون   |