X
تبلیغات
تقدیم به $ $ الهام جون $ $

تقدیم به $ $ الهام جون $ $

سیامک $$$$$ الهام خانم $$$$$$$$$$

 

 

 

میخک سرخ قشنگ و زیبا بهر تو کاشتمش

تا به تو هدیه دهم گل تنهایی را

ابر را گفتم آبش داده

باد را بهر نوازش چه سفارش کردم

تا به آن بوسه زند، بوسه های آرام همچو پروانه به گل

گر به آن بوسه زنی با تو سخن خواهد گفت این گل میخک من

حرف  هایی دارد که از آن بی خبری ناله هایی داردهمه از دربه دری

به سراغ من گر می آیید این گل میخک را به شما هدیه دهم یادگاری

یک گل سرخ قشنگ و زیبا بسپارید به خاطر گل ما را

گل  میخک تنهاست من سفر خواهم رفت سفری طولانی

گل میخک تنهاست

 

 

**********************************************


 
 

 

به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

 

به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

 

 به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم من رو تنها گذاشت و رفت....

 

 ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد...

 
 


 
 

نمي دانم محبت را

 

 بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود

 

 بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود

 

بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود

 

 بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود

 

وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

 
 


غم هجرانی کشیدم که مپرس
اوج بهار داغ خزانی چشیدم که مپرس
بلبل خوش آواز باغ و بوستان بودم
به تیغ کینه زخمی خوردم که مپرس
.
.

.
سریع ترین راه دریافت عشق بخشیدن آن به دیگران است.
"آلبرت انیشتین"

 
 


 
 

سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق را درک کنی  زیرا آنقدرعظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند

بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش نیز رحم نخواهد کرد...

 
 


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 
 
 


 
 
هیچکس تنهاییم را حس نکرد

 

وسعت ویرانیم را حس نکرد

 

در میان خنده های تلخ من

 

وسعت ویرانیم را حس نکرد

 

 


 
 

عقل بی عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نیست، آدم کامل آنست که هم عقل دارد و هم عاطفه

 
 


 
 

در زمانی که وفا قصه برف است به تابستان
و صداقت گل نایابی است
به چه کسی باید گفت :
"
با تو خوشبخت ترین انسانم"؟

 
 


 
 
 

 دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

 
 


 
 
 

*ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو،

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

*زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

-ای زلال پاک!-

جرعه جرعه می کشم تو را

به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من

ز جان تو!

*ای همیشه خوب!

ای همیشه آشنا!

هر طرف که می کم نگاه،

تا همه کرانه های دور،

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو!

*ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک!

یک نفس اگر مرا

به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک!
 
 


 
 
 
دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من
از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی
سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل
ضایف آن عمری که با این سست عهدان سر کنی
 دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی
دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی
کاش بودند به گیتی استوار دیرپای
 دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی
 
 


شکسپیر:

 

اگر کسی را دوست داری آزادش بگذار،اگر قسمت تو بود به سوی تو بر می گردد،وگرنه از اول هم مال تو نبود.

 
 


 
 

از تیرگی شب بردار رنگ غم

تا صبح دلپذیر از روشنی بگو

آشتی کن تو با سرمستی بهار

یاد بر غصه را، از دلخوشی بگو

زنگار غصه را از آیینه بگیر

با خاطره تو از دلبستگی بگو

 برخیز و چاره کن، فصلی دوباره کن...

************************************


 
 

"دوستت دارم "را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن !

 که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم -به خدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد پاشید

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار که صد بار بگو

 "دوستم داری" را از من بسیار بپرس

"دوستت دارم" را با من بسیار بگو

فریدون مشیری

 
 


 
 
 

و به این پنجره خورشید طلوع خواهد کرد

بوته خاطر آن یار گلی خواهد داد

یک نفر باز تو را خواهد خواند

و تو خواهی فهمید که به آغاز سفر نزدیکی....

کوله بارت بردار

دست تنهایی خو را، تو بگیر

و از آیینه بپرس

برکه روشن خورشید کجاست؟

تو به امید و پر از شوق وصال

به بلندای پر از جذبه آن قله، سفر خواهی کرد

لب آن برکه نور

مهربانی در راه

کوزه روشن نوری در دست

به تو خواهد خندید

و تو احساس عجیبی داری

عاشق هجرت از خود و رسیدن به بلندای وصال

گوش بسپار به آواز خدا

آشنایی که  به آن برکه ی نور

و رها گشتن از خویش، تو را می خواند

با سلامی زیبا

جرعه ای نور، تو را خواهد داد.

و تو سیراب، از آن خواهی شد

اوج پر جذبه و تنها و بلند

که دل تنک تو را می خواهد

دست در دست یقین، تا نوک قله، تو را می خواند

*یک قدم مانده به اوج*

از پس قله کوه، پرتو روشن خورشید، تو را خواهد یافت

و تو شیدا و صبور، غرق در حیرت زیبایی او خواهی شد

و سراسیمه به ره توشه نظر خواهی کرد

کوله بارت خالی است

همچو دیدار یخی با خورشید

چکه، چکه، تو در آن قله فرو خواهی شد

شوق وصلی که از آن پنجره آغاز شده است

پای آن قله، فنا خواهد شد.

"فریدون مشیری"



 


 
 

هیچ بارانی نمیبارد، مگر اینکه صفا دهد.

هیچ گلی جوانه نمیزند، مگر اینکه هدیه شود.

هیچ خاطره ای زنده نمی ماند، مگر شیرین باشد.

هیچ لبخندی نیست، مگر شادی بیاورد.

و هیچ بهاری نمی آید، مگر سال دیگری در پیش باشد....

پس بگذار

 باران شوق بر زندگی ات ببارد، تا روحت را صفا دهد.

گل های عشق در دلت جوانه زنند، تا آنها را به دیگران هدیه کنی.

خاطراتت قشنگ باشند تا همواره به یادشان بیاوری.

لبخند بر لبانت نقش ببندد تا شادی را بیفشانی

و بهار بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست...

 
 


 
 

همتی هست اگر،

با من و توست

تا در این خشک کویر

از دل سنگ برآریم آبی

کسی از غیب نخواهد آمد

در من و توست وگر عمری هست

با تو ام، ای دلبر

سوی ابری که نخواهد آمد و نخواهد بارید

چشم امید مبند

 
 


 
 
 
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است ،
که فرشته ها برایم دعا می کنند ،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد که قاصدکی در راه است ،
که بهار نزدیک است ،
که فردا منتظرم می ماند ،
که من راه رفتن می دانم و دویدن ،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد ،  
که خدای من اینجاست همین نزدیکی ها،
و من، تنها نیستم .....


 
 


 
 

خوشبختی را نمیتوان وام گرفت

خوشبختی را نمیتوان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست

خوشبختی را نمی توان دزدید

نمیتوان خرید

نمیتوان تکدی کرد.......

بر سر سفره خوشبختی دیگران،همچون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمیتوان نشست و لقمه ای برداش که گلو گیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.

پرنده خوشبختی دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد و در قفسی محبوس کرد-به امید باطلی، به خیال خامی.

به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگشان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه ی کوچک دیگران دوخته اند....

"نادر ابراهیمی"

 
 


 
 
 

معبود خاموشم

در خاموشی سوی تو می آیم

سکوت  ستایش من است

سکوت نیایش من است

سکوت آیه های ستایشی هست که برای تو می خوانم

تو صدای مرا می شنوی و پاسخ تو، سکوت است.

سکوت! سکوت! سکوت!

 
 


 
 

برف میبارد؛

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ؛

آنک، آنک، کلبه ای روشن؛ در کنار شعله آتش؛

قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز؛

گفته بودم زندگی زیباست؛

گفته و نا گفته ای بس نکته ها کاین جاست.

آسمان باز؛ آفتاب زر، باغ های گل؛

دشت های بی در و پیکر؛

آمدن، رفتن، دویدن؛ در غم انسان نشستن؛

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛

کار کردن، کار کردن، آرمیدن.

آری، آری زندگی زیباست؛

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست؛

گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست؛

ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست.

"زندگانی شعله میخواهد." صدا در داد عمو نوروز:

شعله ها را هیمه باید روشنی افروز؛...

(سیاوش کسرایی)

 
 


 
 
عشق کلید شهر قلب است

به شرط اینکه قفل دلت هرز نباشد

که با هر کلیدی باز شود.

 
 


کاش ميشد هيچکسي تنها نبود  کاش ميشد ديدنت رويا نبود

گفته بودي با تو ميمانم ولي رفتي وگفتي که اينجا جا نبود

 من دعا کردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود

 باز گفتي که فرداميرسدُ    کاش روز ديدنت فردا نبود

 
 


بنگر آن ماه روی باده فروش
غیرت آفتاب و غارت هوش
جام سیمین نهاده بر کف دست
زلف زرین فکنده بر سر دوش
غمزه اش راه دل زند که بیا
نرگسش جام می دهد که بنوش
غیر آن نوش لب که مستان را
جان و دل پرورده ز چشمه نوش
دیده ای آفتاب ما به دست
 دیده ای ماه آفتاب فروش ؟

رهی مغیری

 
 


زیبا مطربیست،

مطرب روزگار!

تا در توان داری زیبا برقص...

 
 


ميروم دلمردگيها را ز سر بيرون کنم

 

 گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم...
 
 
 


 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:35  توسط  سیامک و الهام جون   | 

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود 


زندگی جذبه دستی است که می چیند


است زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان
 


زندگی بعد درخت است به چشم حشره


زندگی تجربه شب پره در تاریکی است


زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد


پیچد زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می


زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست


خبر رفتن موشک به فضا


لمس تنهایی ماه


فکر بوییدن گل در کره ای دیگر


زندگی شستن یک بشقاب است


زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است

 
زندگی مجذور آینه است


زندگی گل به توان ابدیت


زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما


زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:19  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

هوا دم کرده امشب

       سرد و نمناک است

زمین خیس است و پیچیده

         سکوتی تلخ در دالان تنگ کوچه ای بن بست

ازین سو اهرمن ، زان سو اهورا

       با گروه و دسته خود

                  در مقابل ایستاده

                      چهره شان چون شیر خشماگین

                                    تیغشان چون برق برنده ست

که می گوید که تنها امشب است این جنگ نا فرجام؟

                 کنون زآغاز آن ده ها هزاران سال بگذشته ست

                            و عمر آن به طول عمر تاریخ است

                                     نه آغازی، نه پایانی، نه فرجام و سرانجامی

همه گویند آخر اهرمن بر خاک می افتد

                اهورا عاقبت پیروز می گردد

                       همه خود را اهورا، دیگران را اهرمن خوانند

 و تا روزی که فرق خوب و بد چو باد ناپیداست

                                                 این جنگ پابرجاست!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:52  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

 

گاهی مجبور می شی بری جلوی آینه و به جای مامانت با خودت حرف بزنی!

گاهی یه چیزی گلوت رو فشار می ده که نمی دونی چیه و حرف حسابش چیه!

گاهی اونقدر همه چیز و همه کس رو دوست داری که دلت می خواد زمان رو متوقف کنی و همیشه پیششون در همون حالت باشی!

گاهی دوست داری یه قلم مو برداری و بزنی تو رنگ و تو فضا یه کره دور خودت بکشی و روش تابلو "ورود ممنوع" بزنی!

گاهی دلت می خواد بشینی پیش گلدونت و بلند بلند باهاش حرف بزنی!

گاهی شاید بخوای به یاد یه لطیفه یا خاطره یا حتی صرفا وجود یک نفر بلند بخندی!

گاهی شاید با یه آهنگ گریه کنی! شایدم بلند شی و باهاش پرواز کنی!

گاهی دوست داری تا ده سال آینده زندگیت رو تصور کنی و واسش برنامه بریزی!

گاهی حتی نمی تونی واسه یه ساعت بعدت تصمیم بگیری!

گاهی به همه چیز شک می کنی، حتی به خودت!

گاهی مثل داستان های بچگی هامون همه چیز خیلییی قشنگه!

گاهی به خودت می آی و می بینی بزرگ شدی و هیچ کدوم از رویاهای بچگیت به حقیقت بدل نشده و هنوز داری فکر می کنی که وقتی بزرگ شدم ...

گاهی یه جمله زندگیت رو دگرگون می کنه!

گاهی یه کلمه اونقدر بهت انرژی می ده که می تونی تا آخر دنیا بدویی!

گاهی به خاطر نوشتن "پروپوزال" دل و دماغ نوشتن نداری!

گاهی ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:50  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 
 
 
کوچه ابتدای زندگی است
 
       پنجره دریچه ای به سوی روشنایی
 
             شهر ازدحام اهن و صدا
 
                  زمین حجم کوچکی برای زندگی کردن
 
زمان پرندهای همیشه در حال سفر
 
        ومن پی بهانه ای برای زیستن
 
               ولی هیچ بهانه ای نیافته ام
 
                        برگ ریزان خزان
 

 
بی رنگی خورشید
 
        لرزش اندام رنجور درختان
 
               روزهای سرد وکوتاه
 
                     مرا یاد اور غمهاست
 
غم دیروز غم امروز غم فردا
 
      درون سینه ام از چهار فصل عشق
 
            جز پاییز فصلی نیست
 
                   درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست
 
        تنها تنها تنها......
 
                 و در انتظار مرگ زندگی.....
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:24  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 
 
 
تمام روزهایی را که تا کنون به دنیا امده اند .در فانوسی جمع می کنم ودر شبهای سرد و
مه الود به دنبال تو می گردم.
وقتی اسمان خوابیده است و دریاها سکوت کرده اند نگاه توراروی گندمهاویاسمنها می نویسم
و نفسهای تورا به نسیم می دهم تا به ابرها برساند.فردا باران چقدر خوشبوست.
اهوها را به خانه دعوت می کنم .برای اویشن  های محجوب و تمشک های وحشی قصه
می گویم. پنجره را تا قیامت باز می گذارم مگر یک روزاز خم کوچه نمایان شوی ودستمال سبزت را برایم تکان دهی.انگاه به جای گل شعرهایم را فرش راحت می کنم.
شک ندارم که ملکوت در دستهای تو جا می گیرد و عشق برای شکوفا شدن از کنار کوچه تو
می گذرد.ای شبیه روزهای نیامده!ای شبیه کودکانی که صد سال دیگر در جوار باغهای البالو
خواهند زیست!یک بار نام مرا در صبحدم تلفظ کن تا کبوترانه به سویت پر بکشم.
نام تو شباهنگام در رویاهای من قدم میزند.یک شب در کنار ه های قلب من زمزمه کن تا شعله
حرفهایت خاکسترم کند و فردا ققنوس وار سر از خاکستر خویش برارم.
صدای همه قناریها را در حنجره ام جمع می کنم و انقدر برایت اواز می خوانم
تا بمیرم............ .
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:19  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

 

 

اس ام اس های باحال

 

 

آرامش در زندگی بهترین چیزه پس بیا به آرامش فکر کنیم به عشق به زندگی به بهشت به زیبایی به جهنم به درک به تو چه به من چه برو اعصاب ندارم



مرگ از زندگي پرسيد چرا من تلخم و تو شيريني؟ زندگي در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقيقت


یه ضرب المثل چینی میگه حرفای دخترا روباور نکن حرفای پسرا رو اصلا گوش نکن.


یک نصیحت بشنو از من کاندرآن نبود غرض :
 گر خواهی که نبینند رفیقان هنرت را بر خیز و بکش سیفون بالای سرت را


مهم نيست که قشنگ باشي قشنگ اينه که مهم باشي حتي براي يه نفر...........


حالا می دونی فرق تو با توپ چیه ؟ .توپ رو باید شوت کرد اما تو خودت شوووتی !!! 



سلام،میدونی رفیق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانایی هم معنی نداشت. اگه زشتی نبود زیبایی هم بی معنی بود. میبینی؟ دنیا به تو هم نیاز داره



 قصه از کجا شروع شد.... از چت و ميل شبونه.... از پي ام دادن تو روم و.....يه سلام عاشقونه.... آن شدم به مهربوني....تا بگم با تو مي چتم.... تا بگم بموني آنلاين....اي فرند ليست قشنگم...... بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه....ا ين ياهو کاشکي ....همين جوري بمونه.... بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه..... اين ياهو کاشکي .....همين جوري بمونه



زندگی عشق است افسانه نيست آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست عشق ان نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته  به يادش باشي


بزرگترین ارزوم اینه کوچکترین ارزوت باشم


تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند


اي کاش که معشوق ز عاشق طلب جان مي کرد، تا که هر بي سرو پايي نشود يار کسي !!!!!!!


دعاي خانم ها : خدايا به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم ؛ صبر بده تا تحملش کنم ؛ اما قدرت نده که مي زنم لهش مي کنم

با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم
نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم
 چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن
دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم


اين همه خوني که دنيا در دل ما مي کند
 جاي ما هر کس که باشد ترک دنيا مي کند
هر زمان گويم که فردا ترک دنيا مي کنم
 تا که فردا مي رسد امروز و فردا مي کنم

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:13  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

نرفت از یاد من عشق  سفر عاشقترم کرد

       هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری

                     باشم با خاطره هام اینو از من نگیر ی

   دلم از ابر وبارون بجز اسم تو نشنید

                    تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو را دید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:53  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

زار دستا تو دستام ، بيا جلو بشنو تو حرفام من تنهام ، تو رو ديدم و شدم ديوونه ، قلب من قدر تو رو ميدونه

                                                                               

قلب مو بردي با خودت ، روياهام حلقه زدن به دورت به شوقت ، بردم از يادم شب تاريك رو ، با مهتابي ميشم مال تو

                                                                               

هر وقت دلتنگ ميشم ميام پشت قلبت و هي در مي زنم پس هر وقت قلبت مي زنه بدون دلم برات تنگ شده

                                                                               

ميرسد روزي كه بي من روزها را سركني/ مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني/ مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من/ نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:52  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

زير باران کلمات مي ايستم و ناگهان چتر رنگارنگم را مي بندم.حرفهاي تو مرا ابي

مي کند.قد مي کشم و اسمانها را پشت سر مي گذارم.نفسهاي خدا را دانه دانه ميشمارم .

با ستاره اي که هزار سال عاشق بوده به زمين برميگردم.دريا را با اسمان مي اويزم و

کمي در باغچه مي ريزم تا گلها همه رنگ و بوي تو را بگيرند.

چه خوب است با تو حرف زدن و سطر هاي نانوشته ي زندگي را خواندن.چه خوب است با تو به ابرها سفر کردن و مرطوب شدن.دلم مي خواهد انقدر شاداب بمانم که روي انگشتانم گل سرخ برويد.دلم مي خواهد وقتي از پرواز مي گويم هيچ پرنده اي زخمي نباشد و روزي که شعر صبح را در دفتر مشق کودکان مي نويسيم چشمها بيدار باشند.

چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق شدن و از پيچ و خم جاده ها گذشتن.دلم مي خواهد روي برگ درختان يادگاري بنويسم و به همه بگويم :

 

 

 

 

 

(دوستت دارم)

 

چه خوب است خاطرات ديرين را بادستهاي تو ورق زدن و در ميان کوير فراموشي گل گفتن و گل شنيدن.دلم مي خواهد نفسهاي تو را دانه دانه بشمارمو با هر نفست بگويم :

 

(عاشقانه دوستت دارم)

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:51  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

دوستت دارم نفسم 

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود


                                   و زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود


  می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی


                                       خط ‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود


  تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟


                                   حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود


  تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم


                                         از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود


  باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟


                                    تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود


  گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم


                                    از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:50  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

ساحل تنها

 

 

 

 

                                                     بهترين ترانه رو من از چشمهاي تو ميسازم

                            تو قمار زندگيمون تو نباشي من ميبازم

                     اگه باشي در كنارم با تو من مالك دنيام

          بي خيال غر بت و غم بي خيال نور فردام

                        دوست دارم دوست دارم توي دنيام تو رو دارم

                       مثل آسمون كه تنها اميدش چند تا ستارس

                     ديدن برق نگا هت واسه من عمر دو باره است

              هر سر انگشت تو يعني قصه خوب نوازش

            هر نگاه عاشق توغزل آبي خواهش

       جاده هاي مهربوني مي گذره از تو نگاهت

    روشن شبهاي تارم با خيال روي ماهت

                                                          

 

عاشق سادگیم

 

 

گل رز، توی باغچه

شده تنها وبی غنچه

زده آفت همه جونش

پر مرگ همه خونش

زیر لب می گه به مهتاب

توبدان ای همه آزاد

توی مرداب وجودم

دمی آسوده نبودم

به تو وناز نگاهت

رزکی معشوقه بودم

ای تو مهتاب صبورم

توبذاربارون عشقت

بباره روتن گلبرگ

آه که اون بارون زیبا

به نوازش ،به یه سازش

رز ناز وزنده می کرد

 

 

 
 

 

همیشه درقلب منی

 

 

 

به خارزار جهان ،گل به دامنم ،باعشق

صفای روی تو ،تقدیم می کنم .باعشق

درین سیاهی وسردی بسان آتشگاه

همیشه گرمم همواره روشنم باعشق

همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد ،

به جان دوست ،که غمخوار دشمنم ،باعشق 

به دست بسته ام ای مهربان ،نگاه مکن

که بیستون رااز پا در افکنم ،باعشق

دوای دردبشر یک کلام باشد وبس

که من برای توفریاد می زنم :باعشق

 

 دل من دیر زمانی است که می پندارد

(دوستی )نیز گلی است:

مثل نیلوفر وناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

(دانسته بیازارد)

 ای دل ،به کمال عشق آراستمت

وز هرچه به غیر عشق پیراستمت

یک عمر اگر سوختمت وکاستمت

امروز چنان شدی که می خواستمت

 

تنها دلیل من که خداهست و،این جهان

زیباست

وین حیات عزیزوگرانبهاست

لبخند چشم توست !

هرچند باتبسم شیرینیت ،

آن چنان از خویش می روم ،که نمی بینمش درست !

لبخندچشم تو در چشم من ،وجود خدا راآواز می دهد

در جسم من ،تمامی روح حیات راپرواز می دهد

جان مرا،که دوریت از من گرفته است

شیرین وخوش ،دوباره به من باز می دهد .

 

 

 ای عشق پناهگاه پنداشتمت

ای چاه نهفته راه پنداشتمت

ای چشم سیاه آه ای چشم سیاه

آتش بودی نگاه پنداشتمت

 

 ای عشق ،غم تو سوخت بسیارمرا

آویخت مسیح وار بر دار مرا

چندان که دلت خواست بیازار مرا!

مگذارمرازدست ،مگذارمرا!

 

 ای عشق شکسته ایم مشکن مارا

اینگونه به خاک ره میفکن مارا

مادرتو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن مارا

 

 

  ای عشق در آتش توفریاد خوش است

هر کس که در آتش تو افتاد خوش است

بیداد خوش است از تو ،وز هستی ما

خاکستر کی سپرده برباد خوش است ! 

 

 

 

 

 

 

عشق ،برای من فقط یک معنی می ده و اونم عشق ،به "خداست"

همه انسانها رادوست داشته ودارم ولی برا ی من عشقی وجود نداره "

خیلی ها عاشقم بودند ولی هیچ کدوم ازاونها رابه عنوان یک عشق برای

خودم ندیدم این حرفه دلم بود .

همه انسانها برای من دوست داشتنی هستند از هیچ کس بدم نمی یاد

عاشق کسی نیستم چون عشق واقعی من خداست "فقط او "

فقط خدا می تونه منو آروم کنه وبه من امید بده  

 

 

                                          بادگيسوي مرا خواهد ربود

درهجوم خلوت يك روزسر

بي توميميرم ميان اشكها

درغم بيهودگي از سوز درد

بي تو بغضي سرد روحم را گرفت

خنده هايم در حرير درد مرد

قلب ويران مرا دست غمت

در شبي خاكستري تا مرگ برد

يادگار روزهاي شاد من

لحظه اي اغوش بر يادم گشا

بي صدا دوراز نگاه غصه ها

باز بر خيل خيال من بین

 

 

 

 

عاشق تو

 

 

 
 

 

چنین بامهربانی خواندنت چیست ؟

بدین نامهربانی راندنت چیست ؟

بپرس ازاین دل دیوانه من

که ای بیچاره عاشق ،ماندنت چیست ؟

 

لب خشکم ببین چشم ترم را

 بیا از باده پرکن ساغرم را

 دلم درتنگنای این قفس مرد

 رسید آن دم که بگشایی پرم را

به امید نگاهت ایستادن

به روی شانه هایت سرنهادن

مراخوش تراز این ها آرزویی ست :

دهان کوچکت رابوسه دادن

 

کسی مانند من تنها نماند

به راه زندگانی وا نماند

خدارا،درقفای کاروانها

غریبی در بیابان جا نماند

 

 

درون سینه آهی سر دارم

رخی پژمرده ،رنگی زرد دارم

ندانم ،عاشقم،مستم ،چه هستم ؟

همی دانم دلی پر درد دارم

 

آخرای دوست ،نخواهی پرسید

 که دل ازدوری رویت چه کشید ؟

 سوخت در آتش وخاکستر شد

 وعده های تو به دادش نرسید

 داغ ماتم شدوبرسینه نشست

 اشک حسرت شد وبر خاک چکید

 آن همه عهد فراموشت شد ؟

 چشم من روشن ،روی توسپید

 جان به لب آمده در ظلمت غم

 کی به دادم رسی ای صبح امید ؟

 آخر این عشق مرا خواهد کشت

 عاقبت داغ مرا خواهی دید

 دل پر درد عشقم مشکن

 که خدا برتو نخواهد بخشید

 

سیه چشمی به کارعشق استاد

به م درس محبت یاد می داد

مراازیاد برد ،آخر ولی من

بجز او ، عالمی رابردم ازیاد

 


 
 

 

+|

این توهستی

 

تو دیار بی کسی

تودیاری که نیست کسی یار کسی

این تو هستی که واسم میشی همه کسم

همه ی امیدم وهمه ی نورچشام

این تو هستی که واسم شعر لبات حرف چشات

نگارش تو قصه هات همش به یادم می مونه

این تو هستی که واسم هر لحظمو می سازی

و ثانیه ای از دلم بیرون نمی ری مهربون

این تو هستی که خدا تورابه من رسونده

این تو هستی که واسم از همه کس عزیزتری

این تو هستی مهربون


 

 

دوستت دارم

 

 

آرزویی است مرادردل

که روان سوزد وجان کاهد

هردم آن مردهوسران را

باغم واشک وفغان خواهد

بخدادردل وجانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش                          

سوختم ازغم وکی باشد

 غم من مایه آزارش  

 

می روم خسته وافسرده وزار                                              

 می برم ،تاکه درآن نقطه دور

سوی منزلگه ویرانه خویش                                             

شستشویش دهم از رنگ گناه

به خدا می برم از شهر شما                                                 

 شستشویش دهم ازلکه عشق

دل شوریده ودیوانه خویش                                              

 زین همه خواهش بیجاوتباه

 

می برم تازتودورش سازم                                               

  ناله می لرزد ،می رقصد اشک

زتو ، ای جلوه امید محال                                                  

 آه ،بگذار که بگریزم من

می برم زنده بگورش سازم                                               

 ازتو ،ای چشمه جوشان گناه

تاازاین پس نکند یاد وصال                                   

شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم                                               

عاقبت بند سفر پایم بست

دست عشق آمدواز شاخم چید                                     

 میروم ،خنده به لب ،خونین دل

شعله آه شدم ،صد افسوس                                        

  میروم ازدل من دست بردار

که لبم باز برآن لب نرسید                   

 ای امید عبث بی حاصل

  

نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

 

        شعر مورد علاقه من

تمام هستیم درتو نهان است                 بدان عشق من وتو جاودان است

اگردردتو دردبی پناهیست                  برایت دردلم یک آشیان است  

 

 چشم انتظار توام ،ای زیبای من

     پس بیا تاتورادربربگیرم

   که تنها تو می توانی قلبم را

  ازنور عشق ومحبت پرکنی

 

 توی چشات صداقتت موج می زنه

توی دلم عشق قشنگ بچگی موج می زنه

بوی بهانه داره باز نگاه من

بدون اسمت میشکنه بهانه ام

 کاش می شد زندگی رونقاشی کرد

اون طوری که آدما  می خوان باشه

اون طوری که من وتو یا هممون

دوست داریم دنیا وفاداری باشه

 

شبی نیست که یادم به یادت نرسه

شبی نیست که غم به چهره ام نرسد

توشبام اگه تونباشی ونگاه تو

کلام تو،حرفی واسه گفتن ندارم

چه کنم ماه سپیدم ،چه کنم ز رویت ای داد

بی شب وشب چه کنم

که شوم چوسنگ چون یخ

اگر از تو من نخونم اگر ازتو ننویسم

دنیارو،روآب می بینم

خودموبی تاب می بینم

مرگ تدریجی عشق و

جلوی چشمام می بینم

 

سمی من

 

دوستت دارم همیشه        عشق منی همیشه

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:47  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

نامه اول

 

سادگی را
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد
با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.


سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت می‌داد
و من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.


دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!


راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام.

 

 
 

دوستی

 

 

دوستی را چه خوب میدانی!!!...

به خاطر ادراک زلال تو از نور...

به خاطر ترسیم پاک رابطه ... در ذهن من ...

از مریم عذرا مطهری ...

تو گنج بودی ... در انتظار ...

در زیر خروارها زمان ...

و من با کندن ریشه های هرز برای حراست احساس خویشتن ...

ترا باز یافتم...

 

خدای من زیباست

 ديوارهای خالی اتاقم را
از تصويرهای خيالی او پر مي كنم
خدای من زيباست...
خدای من رنگين كمان خوشبختی ست
كه پشت
هر گريه
انعكاسش را
روی سقف اتاق می بينم
من هيچ
با زبان كهنه صدايش نكرده ام
و نه
لاي بقچه پيچ سجاده
رهايش...
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت
حالا...
گاه گاهی كه به هم خيره می شويم
تشخيص خدا و بنده
چه سخت است!!!

 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:38  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

 

شاید ما بتوانیم بیاموزیم که برای پذیرش عشق آماده باشیم .

 ما می توانیم به هنگام رسیدنش به اوخوشامد بگوییم .

می توانیم بیاموزیم وقتی که عشق از راه رسید ،گرامی

 وعزیزش بداریم  .اما نمی توانیم آن رابه زور ایجاد کنیم .

این عشق است که ماراانتخاب می کند .

 

اگر نوبت شما رسیده باشد .عشق مانند موشکی ردپای تان

رادنبال می کند وشمارادستگیر می نماید.اگر شمابگویید:..نه

من الان آن رانمی خواهم ..درست در همین زمان است که 

بی گمان گرفتار شده اید .

عشق حتی از کوچه های بن بست نیز راه خود راپیدا می کند .

عشق مانند سیگاری است که درآن مواد منفجره به کار رفته

وماباخواست خود آن سیگار را می کشیم  

 

عاشق ها،دیوانه اند . 

 

عشق تو، از شراب هم بهتر است !  

 

essiasal.blogfa

 انسان های عاشق اعتقاد دارند که غیر ممکن ،ممکن است . 

 

دردها ورنج های عشق از همه ی شادی های

دیگر بسیار شیرین تر است . 

او گفت :..عشق ،مرا سرشار از ویتامین ساخته است

عشق باعث شده آن چنان احساسی داشته باشم

که گویی خورشید می درخشد ..

 

 آیا می توانم تو رابا یک روز تابستانی

مقایسه کنم ؟

تودوست داشتنی تر وملایم تر هستی . 

 

عشق فصلی است که سوار برترن ازبین

بهشت وجهنم می گذرد

بیا با من زندگی کن وعشق من باش

وما شادی های جدیدی را آرزو می کنیم

شن های طلایی ،جویبارهای زلال با خطوطی

صاف وبراق وقلاب هایی نقره فام ....

 

من فکر می کنم فقط در یک موقعیت است

که انسان معنی واقعی عشق را می فهمد

عاشق شدن نسبت به کسی که اوهم عاشقت

باشد ،ودرغم وشادی هم سهیم باشند

 تا مرگ              

 

 کسی که عشق را درک نکند هیچ چیز را

 نمی تواند درک کند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:36  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

عشق ، همه بهانه ازتوست

 

عاشق کسی باشید که شمارادوست دارد کسی راتحسین کنید

 که شمارابپذیرد وهمیشه معشوق کسی باشید که معشوق شماست

دراین صورت ازمحدوده ی لذت های انسانی فراتر می روید .

شما آتش رااز بهشت می دزدید.

 

من ، عاشق طبیعت ،آسمان وگل رز بارنگهای سبز، آبی وقرمز

هستم ولی همه این زیباییها رابا خدای خودم دوست دارم :"فقط او"

 

شاید ما بتوانیم بیاموزیم که برای پذیرش عشق آماده باشیم .ما می توانیم

به هنگام رسیدنش به او خوشامد بگوییم .می توانیم بیاموزیم وقتی که

عشق ازراه رسید گرامی وعزیزش بداریم امانمی توانیم آن رابه زور

ایجاد کنیم این عشق است که ما راانتخاب می کند .

 

اوه ،به اوبگویید زندگی کوتاه است .اما عشق ابدی است .

 

چه کسی قادر است برای عشاق قانونی تعیین کند ؟

عشق خودش قانونی بسیار ارزشمند است .

 

عاشق بودن بسیار ارزشمند است زیرا تکامل می یابید واین

اندیشه درشما ایجاد می شود که انسان مهمی هستید .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:34  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

  ای کاش می مردم

 

فراموشت میکنم

چه خوب میشه اگه خــدا
حقمو از تــــو بـــگیره
کـــاری کنه کـــه آخرش
دل سیــــاهت بـــمیره
چه خوب میشه اگه چشام
دیــــگه چشاتـــو نبینه
حتی یـه لحظه این دلـــم
منتظــــر تــــو نشینــه
کاشکی یــــکی پیدا بشه
دلِ تــــو آتیش بزنــــه
یه بــــی وفا مثل خودت
تیری بــــه قلبت بـــزنه
کاشکی دیــــگه مهربونی
هرگز سراغ تـــو نیــــاد
تـــــو تنهایی جون بکنی
تــا اشک چشمات در بیاد
چه لحظه ها بــــه یاد تو
اشک چشام جاری می شد
منم چـــــقدر ساده بودم
کـــه دلم عـــاشق تو شد
دلــــم می خواد یکی بیاد
مثل خودت نـــــامهربون
کـــــاری با چشمات بکنه
تــــا که بگی عزیز بمون
دیگه نمی خوام بــــی وفا
اسیر چشمات بمونــــــم
می خوام که از پیشم بــری
تـــــا کــــه چشاتو نبینم
آره می خوام مـــن از خدا
یــــه قدری خواهش بکنم
کــــه این دل و کمک کنه
تــــرو فـــــراموش بکنم

 

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد

 باعث اشك ريختن تو نميشود.

دوست واقعي كسي است كه دست تو را بگيرد ولی  قلب تو را لمس كند.

درابتدای خواب شیرین شبانه هنگامی که نسیمی ملایم می وزد وستارگان

به روشنی می درخشند بادیدن رویای تو،ازخواب برمی خیزم .

عشق آتش زندگی است یا می سوزاند یاپاک می کند

جادوی اولین عشق ،نا آگاهی ما دراین زمینه است که آن عشق هرگز

 پایانی ندارد

بوسه ،حقه ای  عاشقانه است که طبیعت ،آن راطراحی کرده تابه

هنگام جاری شدن کلمات اضافه ،دهان راببندد.

قلب ،استدلال هایی دارد که عقل ومنطق از آن ها سر درنمی آورد.

چگونه تورادوست دارم ؟بگذارتا بشمرم .من تورا به عمق وطول

 وعرضی دوست دارم که روحم قادر است به آن برسد  .

عشق هیچ گاه کاستی ها رانمی بیند همیشه ره به سوی شادی می پیماید

قانون نمی پذیرد.به انسان بال وپر می دهد ،انسان را آزاد می کند ،

تمام زنجیرها ی ذهن رادر هم می شکند.

عشق ما آن قدر شیرین وآتشین است که خود ما رااز بین می برد .

عشق بانوعی سحر وجادو فقدان هرگونه خاطرات طولانی راجبران

می کند .هر علاقه ای وهر مهر ومحبتی نیاز به گذشته دارد .عشق ،

گذشته ای می آفریند که هم چون سحر وجادو مارافرا می گیرد.

در زندگی هیچ چیز ی وجود ندارد که شیرینی آن به اندازه ی نیمی

 ازشیرینی یک رویای نوپای عشق باشد .

عشق های کهنه ،هرگز زنگاربه خود نمی گیرند.

عاشق شدن ،توسعه وگسترش محدودیت ها نیست

بلکه از بین رفتن بخشی از آن ها به طور موقتی است

عشق که منجر به لکنت زبان ومن ومن کردن می شود

 شایسته است لقب بهترین عشق رابه خود بگیرد .

عشق بدون حسادت وجود ندارد .

ایجاز ،روح لطافت طبع است .اما نه هنگامی که کسی می گوید :

"دوستت دارم  " زمانی که کسی می گوید "دوستت دارم "باید

همیشه جزئیات زیادی رابیان کند.

 ۱. چراشمارادوست دارد؟

۲.چقدرشمارادوست دارد؟

۳. عشق او چه وقت وکجا شروع شده است ؟

اگرتوبخواهی من معصومانه مهربانیم را پرورش می دهم ،نه به

صورت یک انسان، بلکه ابری درلباس انسان.

من نه تنها دوست دارم عاشق کسی باشم بلکه دوست دارم کسی به

من بگوید :"دوستت دارم "

یکی از بهترین ویژگیهای عشق این است :تشخیص قدم بعدی معشوق ،

نیرنگ توبرای من ،مانند شکنجه ای است

سخت است که لحظه ی شروع عشق رابدانیم آسان تر این است

که بدانیم عشقی شروع شده است .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:33  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

 

 

آنقدر شادي که شما را شاداب کند.

آنقدر حرکت که شما را نيرومند کند.

آنقدر اندوه که حالت انساني را به شما بدهد.

آنقدر اميد که شما را خوشحال کند.

آنقدر شکست که شما را فروتن کند.

آنقدر موفقيت که شوق شما را بيشتر کند.

آنقدر دوست که به شما آرامش دهد.

آنقدر ثروت که نيازهاي شما را برآورد.

آنقدر شور و شوق که آينده نگر باشيد.

آنقدر ايمان که افسردگي را برطرف کند.

آنقدر تصميم که هر روز را بهتر از ديروز گرداند.

 

 

 

و یادمون باشه که :

 

 

 

زيباترين عکسها در اتاقهاي تاريک ظاهر ميشن !

پس هر وقت تو قسمت تاريک زندگيت واقع شدي ...

 بدون که خدا مي خواد یک تصوير زيبا ازت بسازه

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:25  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

 

 

 

آدمی به مسائل خود بیش از اندازه نزدیک میشود و از اینرو تردید میکند و میترسد .

 دوست یا "شفا دهنده" به روشنی موفقیت و سلامت یا برکت و ثروت را برای او میبیند و هرگز دچار تزلزل نمیشود ، چون بیش از اندازه به آن وضعیت نزدیک نیست !

"به عینیت درآوردن خواسته برای دیگری به مراتب آسانتر از "به عینیت در اوردن خواسته " برای خویشتن است .

از ا ین رو اگر کسی احساس میکند دچار تزلزل شده است هرگز نباید در طلب کمک تردید روا دارد .

 

###############

 

 باید "احساس حضور خدا" را به عادت بدل کند تا لحظه ای از یاد خدا غافل نباشد.

"در همه ی راه های خود او را بشناس و او طریق هایت را راست خواهد گردانید."

هیچ چیز زیاده از حد ناچیز یا زیاده از حد عظیم نیست !

گاه رویدادی بس ناچیز میتواند نقطه ی عطف زندگی انسان باشد .

رابرت فولتون با دیدن آب جوشی که از یک کتری بخار میکرد کشتی بخار را دید .

 

###############

 

هرگاه انسان بیش از اندازه از خود مظمئن باشد اغلب با مانعی بازدارنده برخورد میکند که معنایش این است که به جای توکل به "الوهیت درون" به شخصیت خود اتکا کرده است .

 

###############

 

 

تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما میبرد ، اندیشه های منفی خود اوست !

هیچکس جز خود آدمی چیزی به خود نمیدهد و هیچکس جز خود آدمی چیزی را از خود دریغ نمیدارد .

 

###############

 

  انسان هم میتواند دایره باشه هم یک خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خود بچرخی ؟ یا تا بی نهایت ادامه بدهی

 

###############

 

 

   نگرانی هرگز از غصۀ فردا چیزی نمی کاهد ، بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:24  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

 

 

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:" این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"

 

فرشته جواب داد:" می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آنوقت ببینم چه کسی واقعاً خدا رادوست دارد!"

 

 

 

هرگز فرصت رابرای شاد كردن دیگران از دست ندهید،
چرا كه خود شما از این كار سود می برید!
حتی اگر هیچ كس نداند شما چه می كنید!


جهان پیرامون شما خوشنود تر خواهد شد.
و همه چیز برای شما بسیار آسان تر می شود.


در این جهانیم و لحظه اكنون را می زییم
اگر كار خوبی هست كه می توانیم انجام دهیم،
یا شادی ای هست كه می توانیم به دیگران ببخشیم.

 

 

فهمیده‌ام که آدم ها به آن اندازه خوش بخت می شوند که اراده کرده باشند .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:22  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

توجه : فال های این بخش، همه روزه از منابع معتبر ستاره شناسی دریافت

 و ثبت می شود.

 

 

 فرودين ماه: بعضي از متولدين اين ماه بدلايلي روابط شان با اطرافيان تا حدودی کدر و تيره شده است، البته بايد ريشه اين تيره شدن ها را در بعضي آدمهای دو رو و دو بهم زن دانست، آنهايي که معمولا" آتش بيار معرکه هستند و مرتب از اين برای اون و از اون برای اين خبر مياورند به تحريک و دسيسه مشغولند. خوشبختانه همت پاک و خيرخواه اکثر متولدين اين ماه سبب ميشود مشکلات خيلي ريشه دار نشود .

 ارديبهشت ماه: بايد از سياره زهره تشکر نمود که با بازی جدی خود در قسمت احساسي نقشه تولدتان، اين دوره را برای روابط عشقي و زناشوئي فوق العاده خواهد ساخت. اگر مجرد هستيد، مطمئنا" گرفتار روابط احساسي چندگانه گشته و ممکن است در ابتدا از اين موضوع احساس غرور نيز بکنيد.

 خرداد ماه: موضوع مهم مالي که از مدتها قبل فکرتان را نگران ساخته بود، در اين دوره کاملا روشن و حل خواهد شد. از طرف ديگر، دوست و يا يکي از اقوام خانواده گرفتاری قانوني پيدا نموده و سعي خواهد نمود که شما را نيز آلوده سازد.

 تير ماه: پدر و مادرها و بزرگترهای متولد اين ماه اغلب در شرايطي قرار دارند که در ماندن و رفتن دو دل هستند، اين عده بدليل رويدادهای اخير زندگيشان برای يک سفر يا نقل و انتقال تازه در حال تصميم گيری هستند ولي در نهايت اين مسئله آنها را به يک بن بست فکری کشانده است.

 مرداد ماه: هنگامي که مسئله عشق و عاشقي پيش بيايد، بهتر است در تصميم گيریهای مهم بجای عقل، قلبتان را راهنما قرار دهيد. در رابطه با رشته فعاليت نيز اگر تمرکز بيشتری بکار نبريد، اگر نخواهيد مسئوليت روز را همان روز به پايان برسانيد.

 شهريور ماه: حرکات سيارات بگونه ای خواهد بود که احساس توان و قدرت فوق العاده ای در خود پيدا خواهيد نمود و به همين دليل نيز یهتر است به زندگي خصوصي خود سروسامان بخشيد و با جرات مسئوليتهای بزرگ را به عهده بگيريد. شايد نيز دوره چندان جالبي در اين زمينه در پيش نداريد و بجايش مسائل بسيار مهم خصوصي و اجتماعي است که احتياج به تمرکز و تلاش شما دارند.

 مهر ماه: برای قانع نمودن ديگران در رابطه با هدفها و نقشه هائي که برای آينده داريد، گرفتار مشکلات زيادی خواهيد گشت. کسي در اطراف شما وجود دارد، همکلاسي، همکار و يا قوم و خويشي که با شما زندگي ميکند، دوست ندارد که شادی شما را ببيند و بهمين دليل نيز هر کلامي از دهانتان بيرون بيايد، به هر اقدامي که دست بزنيد، مورد انتقاد او قرار خواهيد گرفت، سعي کنيد نگذاريد اين مسائل نااميدتان سازند .

 آبان ماه: بار ديگر آرامش خود را بدست آورده و ميتوانيد قضاوت صحيح نموده و در تصميم گيريهايتان از قلب و منطق، يکسان استفاده کنيد. همين باعث ميشود که در عشق بتوانيد روزهای شادی را داشته و در زندگي زناشوئي هماهنگي مطلق با همسر را تجربه نمائيد بشرطي که به افراد ديگر خانواده، بخصوص خانواده خودتان اجازه دخالت در زندگي خصوصي و زناشوئيتان را ندهيد.

 آذر ماه: هيچ چيز به اندازه تقسيم نمودن خوشبختي و موفقيتهايتان را با کساني که دوستشان داريد، نميتواند خوشحالتان سازد. سعي کنيد وقت بيشتری را با همسرتان بگذرانيد و در زندگي زناشوئي نيز با ايجاد تغييراتي در روش خود، آرامش بيشتری بوجود آورید.

 دی ماه: احساس ميکنيد که اعصابتان زير فشار زياد قرار گرفته است، ممکن است اين موضوع دليل بخصوصي نداشته باشد ولي باعث درگيری زياد با کساني که دوست داريد، خواهد شد.
 بهمن ماه: عشق ميتواند برايتان بيشتر لذت بخش باشد بشرطي که خودخواهي و خودپرستي در روابط احساسي بکلي تخفيف يابد. در هر گرفتاری اين امکان نيز وجود دارد که شايد مقصر شما باشيد. اگر بتوانيد اين موضوع را در نظر بگيريد، خواهيد توانست روزتان را بدون گرفتاری بزرگ عشقي و زناشوئي به پايان برسنيد.

 اسفند ماه: يادی از گذشته ها کردن، دلبستگي به خاطرات شيرين است ولي نبايد همه افکار را به گذشته ربط داد و همه دلبستگي ها و خوشي ها را در همان گذشته فريز شده و ثابت نگه داشت.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:18  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

شش روش برای جلوگیری از ولخرجی

 

 

1- متوجه باشید که چه مقدار پول خرج می کنید
 
افراد بسیاری که به خرج کردن معتاد شده اند، دیگر متوجه نیستند که چه مقدار پول خرج می کنند. ابتدا باید دقت کنید که هر آیتمی که قصد خرید آن را دارید چه قیمتی دارد و برای خرید هر یک از آنها باید چه مبلغی را پرداخت کنید، این امر می تواند به شما کمک کند که حساب پول هایتان را داشته باید و ببینید آیا واقعاً به تمام چیزهایی که می خواهید بخرید، احتیاج دارید یا خیر. به عنوان مثال یک شب که بیرون می روید، ببینید چقدر خرج می کنید. گاهی اوقات افراد آنقدر پول نوشیدنی و غذای دوستان خود را حساب می کنند که اصلاً متوجه نمی شوند جیبشان خالی شده. این افراد زمانیکه به خانه بر می گردند احساس می کنند که باید مقداری از اسکناس هایشان را گم کرده باشند، غافل از اینکه تمام آنها را خرج دوستانشان کرده اند. شاید چیز گرانی هم نخریده باشند و فقط هزینه ی چای، قهوه، و بستنی و ... بچه ها را حساب کرده باشند؛ اگر با دقت بیشتری به این نوع خرج کردن های خود نگاه کنید، می بینید که اصلاً نیازی به خرید هیچ یک از آنها نبوده است.
 
2- تصمیمات آنی برای خرج کردن نگیرید
 
اگر شما جزء افرادی هستید که به طور آنی تصمیم می گیرند تا اجناس گرانقیمتی را خریداری کنند، باید بر روی این خصوصیت اخلاقی خود تجدید نظر کنید. اگر چیزی را می بینید که واقعاً خوشتان می آید و می خواهید آن را همان لحظه بخرید، یک لحظه صبر کنید، حداقل یک روز به خودتان وقت بدهید تا بیشتر روی خرید آن فکر کنید، شاید به این نتیجه رسیدید که اصلاً به آن نیازی ندارید. اگر هم به آن احتیاج داشته باشید بر می گردید و آن را تهیه می کنید. با انجام این کار فرصت پیدا می کنید تا اجناس مشابهی که از کیفیت بالاتری برخوردار هستند را نیز پیدا کنید.
 
3- به مکان هایی که به راحتی می توان پول خرج کرد نروید
 
اگر ما وقت زیادی را در مکان های خاصی صرف کنیم، خود به خود به سمت پول خرج کردن کشیده می شویم. این نوع پول خرج کردن ها صرفاً احساسی هستند. بنابراین باید سعی کنید تا آنجایی که می توانید اطراف مغازه های مورد علاقه تان پرسه نزنید. به پارک و یا جایی بروید که وسوسه پول خرج کردن به پایین ترین میزان خود برسد.
 
4- در زمان خرید اهداف خود را معین کنید
 
پیش از اینکه به قصد خرید خانه را ترک کنید، لیستی از تمام چیزهایی که به آن احتیاج دارید تهیه کنید. این کار بیانگر آن است که شما تنها چیزهایی را می خرید که به آن احتیاج دارید و اجناس را تنها به این خاطر که "خوشم آمد" نمی خرید. هیچ گاه بدون تعیین اهداف خرید، پا به بازارهای خرید نگذارید.
 
5- مایحتاج خود را اولویت بندی کنید
 
پیش از اینکه جنسی را بخرید، ببینید ارزش آن چقدر است و تا چه حد به آن احتیاج دارید. اگر این کار را واقع بینانه انجام دهید، آنوقت متوجه می شوید که از هر 10 آیتمی که یادداشت کرده اید، تنها به 8 مورد آن نیاز داشتید. اگر برای این کار یک روز به خودتان مهلت بدهید، آنوقت زمانی که برای خرید بیرون می روید، تنها چیزهایی را تهیه می کنید که واقعاً به آن نیاز دارید.
 
6- از روی عادت پول خرج نکنید
 
در اکثر موارد بیشتر ولخرجی های روزانه ما تنها از روی عادت شکل می گیرند. در بسیاری از مواقع این مخارج روزانه غیر ضروری به نظر می رسند. به عنوان مثال اگر هر روز صبح در مسیر خود به محل کار یک فنجان قهوه می خرید، چرا این پول را برای خرید یک قهوه ساز پس انداز نمی کنید؟ و یا اگر هر روز 2 -3 هزار تومان صرف نهار می کنید، به آن معنا نیست که مجبور هستید تا آخر عمر این کار را انجام دهید. از خانه نهار ببرید. کلیه آداب خرج کردن خود را مجدداً ارزیابی کرده و ببینید که آیا انجام آنها ضروری است یا خیر؛
 
7- برای خود محدودیت های مالی محکم تعیین کنید
 
اگر واقعاً نمی توانید جلوی ولخرجی های بی مورد خود را بگیرید، بهتر است به صورت هفته ای، میزان محدودی پول به خودتان بدهید. این پول باید نقد باشد، چراکه کنترل و رسیدگی به آن راحت تر است. اگر یاد بگیرید که با ماهی 200 هزارتومان مخارج روزمره خود را بگذارانید، برای پول هایتان ارزش بیشتری قائل می شوید و آداب صرفه جویی را به خوبی یاد می گیرید
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:13  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

14

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:11  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

سیره ی عملی امام :

 

یک روز امام حسین بر عده ای فقیر و مسکین که سفره ی خود را پهن کرده بودند گذر کرد آنها گفتند ای پسر رسول الله (ص)بفرمایید کنار سفره ی ما فقیران !امام سریع دعوت آنها را اجابت کرد و نشست وبا آنها غذا خورد و فرمود:خداوند متکبران را دوست نمی دارد.سپس فرمود:من دعوت شما را پذیرفتم شما نیز دعوت من را بپذیرید.گفتند با کمال میل ای فرزند رسول خدا (ص)با امامبه منزل آن حضرت آمدندامام به اهل خانه فرمود هرچه در خانه داریم برای پذیرایی مهمانان بیاورید.
حر بن یزید ریاحی باهزار نیروی سپاه خود نزدیک حضرت حسین شدند و در شدت گرما در برابر امام حسین و یارانش صف کشیدند تا مانع ادامه ی را آن حضرت و اصحابش شود امام هم با سپاه خود شمشیر ها را آماده کردند .و در مقابل آنها صف کشیدند در این هنگام حضرت حسین دید که سپاه دشمن از تشنگی سخت در عذاب است سریع به جوانانش امر کرد:اینها را با اسبهایشان آب دهید تا حدی که سیراب شوند آنها به امر امام ظروف و تشتها را پر آب کردند و سپاه حر و اسبها یشا ن را آب دادند علی بن طعان محرابی می گویید:من آخری ن نفر سپاه حر بودم که به آنجا رسیدم تشنگی بر من و مرکبم بسیا ر غلبه کرده بود چون حضرت سید الشهدا حال من و مرکبم را دید به من امر کرد تا شتر خود را بخوابانم شتر را آب دادم و شخص حسین با دست مبارکش آب را به دهان من گذاشت و سیرابم کرد
حضرت حسین با عده ای از یارانش به باغی که اطراف مدینه بود و متعلق خود حضرت بود وارد شدند نگهبان و باغبان باغ غلامی به نام صاف بود وقتی داخل باغ گردیدندحضرت حسین مشاهده فرمود که غلام مشغول خوردن نان است امام از پشت درختی پنهان شد و رفتار غلام را زیر نظر گرفت غلام یک لقمه خودش می خورد ویک لقمه به سگی که در کنارش بود می داد امام از عمل غلام شگفت انگیز شده بود همینکه غلام دست از غذا کشید گفت:حمد خدای دو جهان را خداوندا مرا ببخش مولایم را نیز مشغول غفرانت قرار بده و برکتت را بر او نازل فرما همانطور که بر پدرش و مادرش نازل فرمودی.امام حسین از جا بر خواست و خود را به غلام رسانید و او را صدا زدغلام از جا برخواست و وحشت زده گفت ای آقای من وای مولای همه ی مومنین ببخشید من شما را ندیدم امام فرمود:ای صافی تو مرا حلال کن که بدون اجازه وارد باغت شده ام .غلام گفت که شما با فضل و بزر گ وار هستید که چنین می گویید امام فرمود دیدم که لقمهایت را دونیم میکنی نصف خود می خوردی و نصفی به سگ می دادی این کار تو چه معنی داشت غلام گفت این سگ در هنگام خوردن به من نگاه می کرد از این رو حیا کردم که او را غذا ندهم حسین جان این سگ پاسبان توست و من هم عبد تو هر دو از رزق تو می خوریم امام حسین از سخنان غلام به گریه افتاد و فرمود تو را در راه خدا آزاد کردم و از صمیم قلب هزار دینار به تو بخشیدم غلام گفت :اگر مرا آزاد کنی از در خانه ات نخواهم رفت و همچنان خدمتگذار آستانت خواهم ماند امام فرمود سزاوار است مرد به آنچه می گویید عمل کند هنگامی که وارد باغ شدم به تو گفتم بدون اذن وارد باغ تو قدم گذاشتم پس قول و عمل من باید یکی باشد یعنی باغ متعلق به توست فقط با این شرط که اصحاب و یاران من که مشاهده می کنی اجازه داشته باشند گاهی از میوه های آن استفاده کنند و تو آنها را به خاطر من کرامت کن تا خداوند در روز قیامت به تو کرم نمایید.
در روز عاشورا اثری بر کتف امام حسین مشاهده شد از امام سجاد سوال شد که این چه اثری است :فرمود:این جای وسیله ای است که پدرم حضرت حسین خوراک و غذای بیوه زنان و یتیمان و مسکینان را حمل می کرد
.

رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای در موقعیتها و مناسبتهای مختلف در باب عاشورا و قیام امام حسین(ع) مطالبی را بیان کرده اند.
حضرت یک سخنرانی کردند . در آن سخنرانی گفتند " ایها الناس " ای مردم ! یعنی ای مردمی که با من همراهید و می خواهید بفهمید که ماهیت حرکت ما چیست، و ای مردمی که امروز به صورت دشمنان ما در مقابل ما قرار گرفتید، و ای بی تفاوتهایی که خبر قیام حسین به شما خواهد رسید و نمی دانید که پسر پیغمبر چرا قیام کرد، و ای کسانی که در تاریخ مایلید احکام اسلام را و احکام و شرایع الهی را بدانید و نمی دانید ما چرا قیام کردیم، بدانید "ایهاالناس ان رسول الله قال من رئا سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ناکثا لعهد الله یعمل فی عباد الله بالجور و العدوان قلم یغیر علیه بقول و لا فعل کان حقا علی الله ان یدخله مدخله " این حرف پیغمبر است .
یعنی من از خودم ، مردم ! حرف نمی زنم . من نظر و سلیقه شخصی ام را نمی گویم . این همان حکمی است که پیغمبر گفته، من دارم عمل می کنم آن حکم را .
آن حکم این است که هر گاه دیدید در رأس جامعه آن کسی قرار گرفته است که جور و ظلم به مردم می کند، یک قدرت ظالم و ستمگر است که در میان مردم با ظلم و دشمنی ، با کینه ، با بددلی نسبت به مردم رفتار می کند . یعنی محبت مردم در دلش نیست ، علاقه به مردم ندارد ، مصالح مردم برایش مهم نیست ، مصالح خودش برایش مهم است ، وقتی یک چنین چیزی دیدید ، هر کسی ببیند یک چنین وضعی را و در مقابل این وضع مقاومت نکند ، قیام نکند و اظهار وجود نکند " کان حقا علی الله ان یدخله مدخله " یعنی همان سرنوشتی که در قیامت آن ظالم دارد ، حق است برخدا که آن سرنوشت را به این آدم ساکت هم بدهد . این همان موتوری بود که انقلاب ما را حرکت داد.

حسين (عليه السلام) وقتى به دنيا آمد پيامبر او را در آغوش گرفت، در گوش راست او اذان گفت و در گوش چپش اقامه و بدينسان در گوش او نخستين بار بانگ توحيد طنين انداز گرديد.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به امر خداى يكتا، او را حسين ناميد. زبان در دهان نوزادش گذاشت و كودك زبان جدّش را بمكيدحضرت فرمود: فرزندم! خداوند لعنت كند كسانى را كه تو را به شهادت مى رسانند.

 
 

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

                                    قال و مقال عالمی میکشم از برای تو

 

                  

حدیثهایی از امام حسین (ع) :

 

إ نَّ قَوْما عَبَدُواللّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُالتُّجارِ، وَإ نَّ قَوْما عَبَدُوااللّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُالْعَبْیدِ، وَإ نَّ قَوْما عَبَدُوااللّهَ شُكْرا فَتِلْكَ عِبادَةٌ الْاحْرارِ، وَهِیَ افْضَلُ الْعِبادَةِ.

فرمود: همانا، عدّه اى خداوند متعال را به جهت طمع و آرزوى بهشت عبادت مى كنند كه آن یك معامله و تجارت خواهد بود.
و عدّه اى دیگر از روى ترس خداوند را عبادت و ستایش مى كنند كه همانند عبادت و اطاعت نوكر از ارباب باشد.
و طائفه اى هم به عنوان شكر و سپاس از روى معرفت ، خداوند متعال را عبادت و ستایش مى نمایند؛ و این نوع ، عبادت آزادگان است كه بهترین عبادات مى باشد.

(2)

 إِنَّ اجْوَدَالنّاسِ مَنْ اعْطى مَنْ لا یَرْجُوهُ، وَ إ نَّ اعْفَى النّاسِ مَنْ عَفى عَنْ قُدْرَةٍ، وَ إ نَّ اَوْصَلَ النّاسِ مَنْ وَصَلَ مَنْ قَطَعَهُ.

فرمود: همانا سخاوتمندترین مردم آن كسى است كه كمك نماید به كسى كه امیدى به وى نداشته است .
و بخشنده ترین افراد آن شخصى است كه - نسبت به ظلم دیگرى با آن كه توان انتقام دارد - گذشت نماید.
صله رحم كننده ترین مردم و دید و بازدید كننده نسبت به خویشان ، آن كسى ست كه صله رحم نماید با كسى كه با او قطع رابطه كرده است .

(3)

قیلَ: مَا الْفَضْلُ؟ قالَ عَلَیْهِ السَّلامَ: مُلْكُ اللِّسانِ، وَ بَذْلُ الاْ حْسانِ، قیلَ: فَمَا النَّقْصُ؟ قالَ: التَّكَلُّفُ لِما لا یُعنیكَ.

از حضرت سؤ ال شد كرامت و فضیلت در چیست ؟ در پاسخ فرمود: كنترل و در اختیار داشتن زبان و سخاوت داشتن ، سؤ ال شد نقص انسان در چیست ؟ فرمود: خود را وا داشتن بر آنچه كه مفید و سودمند نباشد.

(4)

 النّاسُ عَبیدُالدُّنْیا، وَالدّینُ لَعِبٌ عَلى الْسِنَتِهِمْ، یَحُوطُونَهُ ما دارَتْ بِهِ مَعائِشَهُمْ، فَإ ذا مُحِصُّوا بِالْبَلا قَلَّ الدَّیّانُونَ.

فرمود: افراد جامعه بنده و تابع دنیا هستند و مذهب ، بازیچه زبانشان گردیده است و براى إ مرار معاش خود، دین را محور قرار داده اند - و سنگ اسلام را به سینه مى زنند - .
پس اگر بلائى همانند خطر - مقام و ریاست ، جان ، مال ، فرزند و موقعیّت ، ... - انسان را تهدید كند، خواهى دید كه دین داران واقعى كمیاب خواهند شد.

(5)

 إ نَّ الْمُؤْمِنَ لایُسى ءُ وَلایَعْتَذِرُ، وَالْمُنافِقُ كُلَّ یَوْمٍ یُسى ءُ وَیَعْتَذِرُ.

ضمن فرمایشى فرمود: همانا شخص مؤ من خلاف و كار زشت انجام نمى دهد و عذرخواهى هم نمى كند.
ولى فرد منافق هر روز مرتكب خلاف و كارهاى زشت مى گردد و همیشه عذرخواهى مى نماید.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:6  توسط  سیامک و الهام جون   | 

Click for Full Size View

حدیثی از امام حسین (ع) :

 

از امام حسين (ع ) پرسيدند: يا ابن رسول الله روزگار را چگونه مي گذراني ؟ فرمودند:
روزگار را در حالتي مي گذرانم که پرودگار بزرگ ناظر بر اعمال من است و آتش
جهنم را در پيش روی خود مشاهده مي کنم . مرگ در تعقيب من است و از گير حساب
بازپسين رهايی ندارم و در گرو اعمال خويشتن مي باشم . آنچه دلم بخواهد، نمي شود و
قدرت دفع مکروهی از خويشتن ندارم . کارها در دست ديگری است ، اگر اراده کند
عذابم فرمايد و اگر بخواهد، مورد عفوم قرار مي دهد. بنابر اين کدام مسکين است که
از من درمانده تر باشد؟

 

إ نَّ قَوْما عَبَدُواللّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُالتُّجارِ، وَإ نَّ قَوْما عَبَدُوااللّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُالْعَبْیدِ، وَإ نَّ قَوْما عَبَدُوااللّهَ شُكْرا فَتِلْكَ عِبادَةٌ الْاحْرارِ، وَهِیَ افْضَلُ الْعِبادَةِ.

فرمود: همانا، عدّه اى خداوند متعال را به جهت طمع و آرزوى بهشت عبادت مى كنند كه آن یك معامله و تجارت خواهد بود.
و عدّه اى دیگر از روى ترس خداوند را عبادت و ستایش مى كنند كه همانند عبادت و اطاعت نوكر از ارباب باشد.
و طائفه اى هم به عنوان شكر و سپاس از روى معرفت ، خداوند متعال را عبادت و ستایش مى نمایند؛ و این نوع ، عبادت آزادگان است كه بهترین عبادات مى باشد.

(2)

 إِنَّ اجْوَدَالنّاسِ مَنْ اعْطى مَنْ لا یَرْجُوهُ، وَ إ نَّ اعْفَى النّاسِ مَنْ عَفى عَنْ قُدْرَةٍ، وَ إ نَّ اَوْصَلَ النّاسِ مَنْ وَصَلَ مَنْ قَطَعَهُ.

فرمود: همانا سخاوتمندترین مردم آن كسى است كه كمك نماید به كسى كه امیدى به وى نداشته است .
و بخشنده ترین افراد آن شخصى است كه - نسبت به ظلم دیگرى با آن كه توان انتقام دارد - گذشت نماید.
صله رحم كننده ترین مردم و دید و بازدید كننده نسبت به خویشان ، آن كسى ست كه صله رحم نماید با كسى كه با او قطع رابطه كرده است .

(3)

قیلَ: مَا الْفَضْلُ؟ قالَ عَلَیْهِ السَّلامَ: مُلْكُ اللِّسانِ، وَ بَذْلُ الاْ حْسانِ، قیلَ: فَمَا النَّقْصُ؟ قالَ: التَّكَلُّفُ لِما لا یُعنیكَ.

از حضرت سؤ ال شد كرامت و فضیلت در چیست ؟ در پاسخ فرمود: كنترل و در اختیار داشتن زبان و سخاوت داشتن ، سؤ ال شد نقص انسان در چیست ؟ فرمود: خود را وا داشتن بر آنچه كه مفید و سودمند نباشد.

(4)

 النّاسُ عَبیدُالدُّنْیا، وَالدّینُ لَعِبٌ عَلى الْسِنَتِهِمْ، یَحُوطُونَهُ ما دارَتْ بِهِ مَعائِشَهُمْ، فَإ ذا مُحِصُّوا بِالْبَلا قَلَّ الدَّیّانُونَ.

فرمود: افراد جامعه بنده و تابع دنیا هستند و مذهب ، بازیچه زبانشان گردیده است و براى إ مرار معاش خود، دین را محور قرار داده اند - و سنگ اسلام را به سینه مى زنند - .
پس اگر بلائى همانند خطر - مقام و ریاست ، جان ، مال ، فرزند و موقعیّت ، ... - انسان را تهدید كند، خواهى دید كه دین داران واقعى كمیاب خواهند شد.

(5)

 إ نَّ الْمُؤْمِنَ لایُسى ءُ وَلایَعْتَذِرُ، وَالْمُنافِقُ كُلَّ یَوْمٍ یُسى ءُ وَیَعْتَذِرُ.

ضمن فرمایشى فرمود: همانا شخص مؤ من خلاف و كار زشت انجام نمى دهد و عذرخواهى هم نمى كند.
ولى فرد منافق هر روز مرتكب خلاف و كارهاى زشت مى گردد و همیشه عذرخواهى مى نماید.

(6)

إ عْمَلْ عَمَلَ رَجُلٍ یَعْلَمُ انّه ماخُوذٌ بِالْاجْرامِ، مُجْزىٍ بِالْإ حْسانِ.

فرمود: كارها و امور خود را همانند كسى تنظیم كن و انجام ده كه مى داند و مطمئن است كه در صورت خلاف تحت تعقیب قرار مى گیرد و مجازات خواهد شد.
و در صورتى كه كارهایش صحیح باشد پاداش خواهد گرفت .

(7)

عِباداللّهِ لاتَشْتَغِلُوا بِالدُّنْیا، فَإ نَّ الْقَبْرَ بَیْتُ الْعَمَلِ، فَاعْمَلُوا وَلاتَغْعُلُوا.

فرمود: اى بندگان خدا، خود را مشغول و سرگرم دنیا - و تجمّلات آن - قرار ندهید كه همانا قبر، خانه اى است كه تنها عمل - صالح - در آن مفید و نجات بخش مى باشد، پس مواظب باشید كه غفلت نكنید.

(8)

لاتَقُولَنَّ فى اخیكَ الْمُؤ مِنِ إ ذا تَوارى عَنْكَ إ لاّ مِثْلَ ماتُحِبُّ انْ یَقُولَ فیكَ إ ذا تَوارَیْتَ عَنْهُ.

فرمود: سخنى - كه ناراحت كننده باشد - پشت سر دوست و برادر خود مگو، مگر آن كه دوست داشته باشى كه همان سخن پشت سر خودت گفته شود.

(9)

یا بُنَىَّ إ یّاكَ وَظُلْمَ مَنْ لایَجِدُ عَلَیْكَ ناصِرا إ لاّ اللّهَ.

فرمود: بپرهیز از ظلم و آزار رساندن نسبت به كسى كه یاورى غیر از خداوند متعال نمى یابد.

(10)

 إ نّى لاارى الْمَوْتَ إ لاّ سَعادَة ، وَلاَالْحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إ لاّ بَرَما.

فرمود: به درستى كه من از مرگ نمى هراسم و آن را جز سعادت نمى بینم .
و همچنین زندگى با ستمگران و ظالمان را عار و ننگ مى شناسم .

(11)

مَنْ لَبِسَ ثَوْبا یُشْهِرُهُ كَساهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ ثَوْبا مِنَ النّارِ.

در احادیث امام حسن علیه السّلام هم آمده است .
فرمود: هركس لباس شهرت و انگشت نما بپوشد، خداوند او را در روز قیامت لباسى از آتش خواهد پوشانید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:2  توسط  سیامک و الهام جون   | 


 

   

                           

 

احمد ار بگشايد آن پر جليل

تا ابد مبهوت ماند جبرئيل

 

چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش

وز مقام جبرئيل و از حدش

 

گفت او را هين بپر اندر پيم

گفت رو رو كه حريف تو نيم

 

باز گفتا کز پيم آى و مايست

گفت، رو زين پس مرا دستور نيست

باز گفت او را بيا اى پرده‏ سوز

من به اوج خود نرفتستم هنوز

 

گفت ‏بيرون زين حد، اى خوش فرمن

گر زنم پرى بسوزد پر من

 

حيرت اندر حيرت آيد زين قصص

    بيهشى خاصه كان اندر اخص

 

                                  مثنوی معنوی (مولانا)         

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:16  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

زلال چون آب

 

خدایا ! من با همه کوچکی ام چیزی دارم که تو در عرش

کبریایی ات آن را نداری. من

 چو تویی دارم و تو چون خودی را نداری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:15  توسط  سیامک و الهام جون   | 

 

 

خانه ای است حج، که هر که مقیم این خانه شد، مقام یافت

و هر که  ساکن این حریم گشت، به سکون نفس رسید.

 

درختی است حج، که اگر دست نیاز به شاخه های کرامتش بیاویزی

و اگر دامن طلب زیر شاخه طوبی بگستری، حکمت و نور نصیبت می شود

و اگر در سایه اش نشینی، خنکای یقین را حس می کنی.

 

مدرسه ای است حج، که کتاب و دفترش عمل و تزکیه است

و سازنده اش ابراهیم و اسماعیل و جبرئیل است و بنیانش تقواست

آنکه در این مدرسه نام نویسد، باید مشق بندگی را خوب بنویسد

و خط خلوص را زیبا بنگارد.

 

شهری است حج، که کعبه کانون و مرکز آن است

و مناسک حج آیین نامه زیستن در این شهر است

و شهری است آباد و آزاد و زادگاه دین و خاستگاه قرآن

 

رودخانه ای است حج، که هر که تن و جان در آن شست،

دریایی شد و دریا شد.

 

دریایی است حج، موج خیز و گهر ساز

که نسیم ساحل این دریا، روح را شاداب می کند.

 

چشمه ای است حج،  که هر که از آن نوشید، تشنه تر شد

و هر که حلاوت آن را یافت، شیفته تر گشت

و هر که چهره جان در زمزم معارفش شست، پاکدل شد.

 

دنیایی است حج، که همه کائنات بر مدار مطاف سیر می کند

و حاکم آن خداست و آنکه قدم به این نشأه می نهد؛ وارد منظومه بندگی می شود.

 

ضیافتی است حج، با میزبانی خدا

و سفره ای گشوده تا ابدّیت، تا آخرت، تا بهشت، تا رضوان و رحمت (الهی)

 

ندایی است حج، پیچیده در گوش زمان

برخاسته از حنجره اسماعیل

پرطنین و آهنگین و دلنشین

که آهنگ ملکوت دارد و نغمه خلد برین.

 

عبادتی است حج، عزت آفرین و شکوه بخش و قدرت ساز

رمز وحدت و همبستگی

مایه معرفت و همدلی

 

 

                               (برگرفته از کتاب روح حج، جواد محدثی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:11  توسط  سیامک و الهام جون   |